تبليغاتX
(( کسی که مثل هیچکس نیست ))

سیبی از شاخه فرو می افتد ...

آه

و تو ، از شاخه ی نورسی فرو افتادی و در رهگذر فریاد های باد زیر پای زمین محو شدی . کاش می توانستی با من حرف بزنی ! بگویی آن جا چه می کنی ، آیا باز هم می سرایی ؟ می خواهم بدانم چه زمانی از درون شکستی ، خرد شدی ، پاره پاره شدی ، روی خاک یا زیر خاک ، من که فکر می کنم تو آنجا هم داری می جوشی ، تو ، با نوری در سر و دستی چون خوشه ی انگور بر تاک ِ زندگی نشستی و سیراب نشده ، در جستجوی سراب رفتی و با زمین یکی شدی ، زمینی که هرگز سیر نمی شود ، رفتی شاید تکرار شوی . این جا شهابی شدی و آن جا درختی تا زیر سایه های تو ، کسانی بیارامند و برگ های لطیف شعر تو ، بر سرشان فرو می ریزد تا جوانه زنند .

 

راستی ، آیا آن چه در دل داشتی گفتی ؟ به آن جفتی که می گفتی کاملت خواهد کرد ، رسیدی ؟ تو کجا و ما زندگان زمان کجا ! آن گاه که تو زیر شاخه ی طوبا آرامیده ای ، در این جا مشعل های فروزان شعر تو روشن خواهد شد و به گرد آن ، همتایان تو خواهند رقصید . رقصی شادمانه و در خلسه ی تابش احساس تو خواهند سوخت ، سوختنی از شوق و جذبه و تو از زخم ها سوختی به قول آن جاودانه مرد : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد ، کاش روبروی هم می نشستیم و گفتگو می کردیم ، نه با صدا ، با سکوت ، با نگاه ،  با رنگ به رنگ شدن ها ، کاش اما می شد ! ... روزی که توست و صدای تو ، چون تنها صداست که می ماند . وجود نا آرام و سرکش و بند ناپذیر تو ، چه گونه توانست این همه را تحمل کند ! زیاده ، از جام وجود انسانی بود ، آن واژگونی ها ، بی تابی ها ، سراسیمه دویدن ها ، که درون پوسته ی سوخته ی تو مهار شده بود ، توانستی همه را ، واقعا توانستی بگویی ؟

 

من که باور نمی کنم نیمی از آنچه می خواستی گفتی و نیمی را در دل نگه داشتی که ! ... که چه ؟ نمی دانم ، و می دانم که اندیشه ی ناب تو خواهد درخشید و از نور تو دیگران بارور می شوند و از درد ها یادگاری باقی خواهند گذاشت ، اما تو ! درد را چگونه شناختی ! از چه زمانی ! آن هم در زیستی به این کوتاهی ، چه ناباورانه ، ولی از کجا که اوج بودن در نوبدن نیست ( یا شاید اوج بودن بود ) اگر می ماندی ، کمی ، فقط کمی بیشتر چه می شد ؟ نمی دانم ، نمی دانیم ، کوتاه زیستن تو و موتسارت خیلی بهم نزدیک است و صدای تو همانند صدای متسارت جاودانه خواهد ماند . و باز هم از درد ، هیچ می دانی حداقل برخی از دردها را فقط با واژه و تصویر شناختی و ما در عصری که چنین پرشتاب می گذرد و کرور کرور می دویم به کجا ! نمی دانیم ! بی آن که به هم نگاه کنیم ! ولی نمی رسیم . آنچه تو شنیدی و خواندی ما دیدیم و لمس کردیم و چشیدیم ، لحظه هایی را که مانند قطره ی هرزه به درون ریختیم ، کشیدیم ، کشیدیم آنچه که نباید کشید ، ندیدی ، تو ، ندیدی و نمی دانی ، تو از درون می دیدی و ما با چشم و پوست و گوشت دیدیم ، خشونت انسانی را ، فقر را ، ظلم را دیدیم و نمی دانستیم تو آگاه زمانی ، در تب و تاب واژه ها و گفته هایت می خروشیدیم و می جوشیدیم ، ولی کو ، کو ، توان پرواز ! که باید پرواز را بخاطر بسپارد ، کو توان رها شدن ، رها کردن ، کو ، کو ، تو شدن و ناگفتنی ها را گفتن ، ما تنها با خودمان حرف می زنیم ، به خودمان وعده می دهیم ولی لب هایمان به هم چسبیده و دلهایمان از تپش افتاده ، تو بیا ، حرف بزن ، بنویس ، شاید بهتر زیستن را بیاموزیم ، رهایی را ، آفریدن را ، تو بیا تا بینی فردا و فرداهای دیگر ، اندیشه ی تو با تو در آنجا که جایی نیست ، تیله ی نوری خواهد شد تا همیشه بتابد و از تصویر های ذهنی تو و درد های انسانی تو نهال بارور شوند و یادگاری به جای بگذارند . راستی می شود که باز آیی ، یکبار دیگر ، نه ، احتیاجی نیست ، دفتر تولدی دیگر را می گشاییم و ترا دوباره می یابیم با آنچه وجود گستاخ تو ، در مقابل فریب دروغین زندگان عریان کرده ، تو بیا ، تا باز هم ! شاید ! ...

 

وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ ست و مشوش

باد ما را با خود خواهد برد

 

 

 

شیواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااماهیچ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:49  توسط شيوااااااا | 
 
صفحه نخست
www.tpn126@yahoo.com
وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com
درباره وبلاگ
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ


آبان 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY

شيواااا ما هيچ

هدیه ... من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم ... فروغ فرخزاد