![]() |
![]() |
|
|
تاريخ معاصر زني را به گور سپرد ، كه همه روح و وجود خود را در واژه هاي بكر و شور انگيز ريخت و سرود هاي ابدي وارجمندش را با اثري وصف ناپذير ، دل هاي مردم حساس را دگرگون كرد. شعر او كمال پيروزي و حقانيت شعر نو بود . دريغ و درد كه مرگ ، تشنگي ناپذير است و او را بسيار زود در ربود و مصيبتي دردناك و جانگدازبر جاي گذاشت .
گرد اوری مطالب توسط : شیوااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:48 توسط شيوااااااا |
|
|
فروغ شاعر خوبی بود و بعد شاعر بزرگی شد. می دانید که عمرش خیلی کوتاه بود. اگر او به تکاملی رسید در " تولدی دیگر " بود و بعد در " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " . جالب در فروغ , و شاعره ها به طور کلی , این است که معشوقشان ... مذکر[است]. بنابر این ذهنیت زن ایرانی مطرح می شود ــ و به نظر من عشق به طور زنده تر و ملموس تر و عاطفی تر سروده می شود . با وجودی که فروغ خودش می گفت از زنها خوشش نمی آید , با این حال شعرش بسیار زنانه است و ذهنیت یک زن ایرانی را مطرح می کند, زنی آزاد و پیشرو... ...اگر فروغ بی سروسامانی کمتری داشت و عمرش وفا می کرد شاید یکی از بزرگ ترین شاعران نوپرداز زمانه خودش می شد. حتی می توانست در شکل " فرم " شعر فارسی و در " اوزان نیمایی " تحولاتی ایجاد کند. استعداد و جرأتش را داشت . در نیمه راه خاموش شد.
گرد آوری مطالب توسط : شیواااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:47 توسط شيوااااااا |
|
|
پوران فرخزاد پوران فرخزاد در آستانه سي وهشتمين سالگرد تولد دوباره خواهرش فروغ فرخزاد از دلتنگي ها وحرف هايي كه بر دلش مانده است مي گويد . پوران فرخزاد در گفت و گو با خبرنگار ادبي ايلنا, پيرامون عدم حضورش در مراسم سي و هشتمين سالگرد تولد دوباره فروغ گفت: اين مراسم سال هاي نخست توسط خانواده فروغ برگزار مي شد ولي رفته رفته توسط دوستداران برگزار مي شود. من به دليل اينكه با متوليان ظهير الدوله به خاطر مسايلي كه وجود دارد و مردم را به مقبره راه نمي دهند و براي حضور در اين مكان از آنها درخواست وجه نقدي مي كنند و چون دوست دارم اين مراسم را بدون هر گونه تظاهري برگزار كنم ترجيح مي دهم در اين مراسم شركت نكنم . وي در ادامه تصريح كرد: البته من به مرگ اعتقادي ندارم و هر سال جشن تولد دوباره فروغ را در كنار دوستانش در جمعي صميمي برگزار مي كنم و خيلي علاقمند هستم كه در اين مراسم هر كس دوستدار فروغ است حضور پيدا كند ولي به دليل مشكل جا ترجيح مي دهم كه افراد كمتري در اين مراسم حضور پيدا كنند تا به دليل مشكل جا شرمنده كسي نباشم. گردآورنده كتاب" اوهام سرخ شقايق" در ادامه ياد آور شد: در تمام اين سال ها هرگز براي برگزاري مراسم فروغ دچار مشكل نشده ام و اطرافيان فروغ همه افراد پاك و صميمي هستند حتي كساني كه ادعا مي كنند مخالف شعر فروغ هستند در باطن فروغ و شعرهاي او را دوست دارند. وي در ادامه افزود: در اين سال هاي پس از مرگ فروغ بسياري از ناشر نما ها هر وقت كه به مشكل مالي بر مي خورند مجموعه يا گزيده اي از شعرهاي فروغ را منتشر مي كنند كه اين مجموعه ها با غلط به دست مردم مي رسند البته براي انتشار اين مجموعه ها هيچ كسب اجازه از وارث آثار فروغ, پسرش "كاميار " نمي گيرد. فرخزاد با اشاره به اين نكته كه بسياري از كارخانه داران و توليد كنندگان از اسم فروغ و تصوير او استفاده ابزاري مي كنند گفت: چندي پيش با كارخانه دستمال كاغذي روبرو شدم كه تصاوير فروغ را بر روي دستمال مي زدند, وقتي در صدد رفع اين مشكل برآمدم پاسخي هايي شنديم كه بسيار اندوهگين شدم. البته در ايران هنوز هيچ مرجعي وجود ندارد كه براي رفع اين مشكلات بتوان به آنجا مراجعه كرد. و اين دغدغه هاي خواهري است كه مي خواهد شعرهاي فروغ بدون غلط در اختيار مردم قرار بگيرد نه كسي كه در پي منافع مادي از اين قضيه باشد چرا كه من وارث مادي آثار فروغ نيستم. گرد آوری مطالب توسط : شیوااااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:44 توسط شيوااااااا |
|
|
به گفتگويی می رسيم که اسماعيل جمشيدی در سال 1349 با فريدون داشته و در مجله سپيد و سياه انتشار داده است. فريدون در اين گفتگو با زبانی ساده و صميمی و به کوتاهی از زندگينامه خود می گويد. در پانزدهم مهر 1317 در "چهارراه گمرک تهران، زاده شده" در دبستان رازی و دبيرستان دارالفنون، درس خوانده و بعد رهسپار آلمان و اتريش شده، در وين و مونيخ و برلين حقوق سياسی خوانده و رساله اش را درباره تاثير عقايد مارکس بر کليسا نوشته است. در سال 1962 در "آکسفورد با آنيا بوچکووسکی" زنی که اهل تئاتر و ادبيات بوده آشنا شده و به قول خودش "بيرون از آکسفورد با او ازدواج کرده است!" فرزند نخست،"اوفليا" متاسفانه از دست رفته و فرزند دوم "رستم" خوشبختانه بر جای مانده است. فريدون فرخزاد از نوجوانی به شعر و سرودن آن علاقه داشته و ازدواج با "آنيا" او را در کار شعر جدی تر ساخته است. شعرهايش را به زبان آلمانی برای روزنامه "زود دويچه " و نيز مجله دو زبانه "کاوه " فرستاده که پيش از او شعر های "سيروس آتابای" را نيز انتشار داده بودند. چيزی نمی گذرد که "مارتين والسر" نويسنده معروف، يازده شعر او را برای انتشار در يک جنگ ادبی که انتشارات "زورکامپ " قصد چاپ آن را داشته برگزيده است. فريدون سر انجام در سال 1964 نخستين مجموعه شعر مستقل خود را با عنوان "فصل ديگر" انتشار داده که تحسين بعضی منتقدان معروف را بر انگيخته است. شاعر معروف آلمان "يواهنس بوبروفسکی" پسگفتاری برای "فصل ديگر" نوشته که در توفيق آن موثر افتاده است. پنج ماه بعد از انتشار "فصل ديگر" جايزه ادبی شعر برلين را نيز از آن خود ساخته که اعطای آن با سخنرانی بوبروفسکی همراه بوده است. او از جمله گفته است: "فريدون فرخزاد - و نيز سيروس آتابای به ما نشان می دهند که دنيای آکنده از وحشت جنگ هندز جای زيستن است..." فريدون فرخزاد چند سالی عضو آکادمی ادبيات جوانان مونيخ بوده و در سال 1966 به راديو تلويزيون اين شهر نيز راه پيدا کرده است. در راديو سلسله برنامه هايی همراه با طنز و توام با موسيقی خاورميانه، از جمله ايران تهيه می کرده و در تلويزيون مجموعه فيلم رنگی "خيابان های آلپ" را ساخته است. بعد رفته است به سراغ موسيقی فولکلور ايران و را بهره گيری از ترانه های بومی، "نوعی موسيقی مدرن" فراهم آورده و با همان در جشنواره موسيقی "اينسبروک" در اتريش جايزه اول را ازآن خود ساخته است (1967). پرسشی که هنوز پاسخی در خور پيدا نکرده اين است که چرا فريدون فرخزاد با اين همه توفيقی که در محافل فرهنگی آلمان به دست آورده ماندن را تاب نياورده و به ايران بازگشته است. شايد مرگ ناگهانی خواهرش، فروغ فرخزاد در اين تصميم نقش ايفا کرده باشد. به هر حال فريدون فرخزاد همه ساخته های خود را در تحصيل و در حرفه رها کرده به ايران بازگشته و بيش از هر چيز به دنبال کار ترانه خوانی رفته و نيز دست اندرکار برگزاری شوهای سرگرم کننده راديويی و تلويزيونی شده و به اين ترتيب سرودن شعر به حال تعليق در آمد. شعرهای آلمانی حسين منصوری، پسر خوانده فروغ فرخزاد و دوست نزديک فريدون فرخزاد که شعرهای آلمانی او را به فارسی برگردانده و در "خنياگر در خون" انتشار داده می گويد: "بدون اغراق می توان ادعا کرد که اگر فريدون در آلمان مانده و به کار شعر ادامه داده بود، امروز از چهره های شناخته شده شعر معاصر آلمان به شمار می آمد. نمونه هايی از شعرها را به نقل می آوريم: تابستان/ پرستويی تشنه بود/ که سراب ها او را کشتند اينک اما، يا از اين گستره بی خون بايد گذشت / و سراغ داس های تنبل را گرفت يا دستکش سياه به دست کرد/ و زمستان را / قدری گرما ارزانی داشت (فصل ديگر) سرزمين من/ سرزمين گل و بلبل/ گل های پژمرده/ بلبلان خاموش.... (سرزمين من) لشگر رنگ ها/ به هم پيوسته اند/ تا بر حلقه های زير چشم روز/ پيروز شوند (فرش ايرانی) کبوتر سپيد/ مانند واژه صلح/ در زبان ها زنده است/ کبوتر سياه/ کبوتر نيست/ هرگز .... وجود ندارد/ تنها رنگی است سياه..! (جدا سازی نژادها) شعرهای فارسی بيست سالی بايد می گذشت، انقلابی برپا می شد و فريدون فرخزاد ناگزير به برونمرز می آمد تا در هوای آزاد از نو به دامان شعر پناه ببرد. در اوايل 1989 بود که مجموعه ای تازه از او، اين بار به فارسی، در لس آنجلس انتشار يافت. عنوان نوآورانه ای داشت : "در نهايت جمله آغاز است عشق!" فريدون فرخزاد خود در مقدمه مجموعه می گويد اين عنوان را "فرهنگ فرهی" برايش انتخاب کرده "از انسان های معدودی که در خلوت اشعار مرا می خواند" و بعد می افزايد هدفش از اين کار ها اين است که "در طول اين راه پر از درد و رنج و مشقت، چيزی به بار فرهنگی مردم بيفزايد:"برای آن که بيفزايم، بايد از خود بکاهم، شاخه ها و برگهای زائد را ببرم ... و به جای سيری شکم...گرشنگی را بياموزم" و "نمی خواهم عکسم روی جلد مجله ها باشد می خواهم کلامم در ذهن مردم باقی بماند" پس "قدم برمی دارم تا شايد روی راه اثری باقی بگذارم.." سرخوردگی فريدون فرخزاد از زندگی در غربت و به ويژه از "تهرانجلس" بازتاب خشمگينانه ای در مقدمه مجموعه دارد: "اين جا، شهر نيست، جنگل است. شوره زار است، کوير است، مرداب است و بوی تعفن آن جهان را پر کرده است! شايد کتاب من نسيم معطری باشد به مشام جان های خسته از خيانت و جنايت!" و "خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود...!" با اين همه، شهرهای "در نهايت ...." از نظر محتوا و نيز شيوه بيان ضعيف تر از شعر های آلمانی او جلوه می کند و به نظر می رسد اين سرنوشت شعر بسياری از شاعران دور مانده از وطن باشد. در بهترين شعرهای مجموعه که غالبا با لايه هايی از عرفان درآميخته تاثير فروغ را آشکار می بنيم: تا تو در من ساکنی، من چيستم در شعری که نامش را به مجموعه داده نيز همان لايه ها و تاثير ها را می بينيم: از سخن چون عشق می ماند زما فريدون در شعری ديگر به جهان بی عشق و قهرمان امروز ما نگاه می کند و در سوگ اميدهای خود می نشيند: ديگر عشقی عيان نمی بينم شو و ترانه فريدون فرخزاد، در کار ترانه و شومنی نيز می کوشيد شيوه ای ويژه خود داشته باشد. بخش هايی که از شعرهای او به کاباره های سياسی اروپايی شباهت داشت در لابلای تکه های سرگرم کننده انتقاد هايی را از سياست های روز - البته تا آن جا که مجاز می نمود می گنجانيد. خود او گفته است " هميشه سعی می کنم مردم را در يک برنامه سه ساعته تلويزيونی که پر از خنده و شوخی و آواز و رقص است متوجه مطالبی بکنم که ارزش دارد بر روی آن ها فکر بشود..."در" خنياگر در خون" متن يکی دو تا از شو های فريدون نيز به عنوان نمونه آمده است. و اما در زمينه ترانه پردازی گاه ملودی های روز يا خاطره بر انگيز غربی را در پيوند با شعر فارسی می خواند مثل "آداجيو" و يا " آيا برامس را دوست داريد؟" و گاه ترانه هايی را که خود می ساخت يا دست کم متن آن ها را خود سروده بود مثل "آواز خوان، نه آواز" و "شهر من تهران". فريدون فرخزاد دو سه آهنگی را نيز در پيوند با عاشقانه های فروغ خوانده که در زمره بهترين های اوست. در "خنياگر در خون" متن شش ترانه او بدون هيچ شرح و توضيحی به نقل آمده است. از جمله "شرقی غمگين" که متن آن از ايرج جنتی عطايی ترانه سرای معروف است. ايرج جنتی عطايی البته متن های ديگری نيز برای فريدون فرخزاد سروده که خود در نامه کوتاهی که برای مولف کتاب فرستاده به آن ها اشاره کرده است. فريدون فرخزاد در سال های پايانی زندگی از سر خشم و سر خوردگی شعر را به جايگاه شعارهای مستقيم سياسی تبديل کرد که اگر هم از نظر گروهی و سياسی بردی پيدا می کرد روح شاعرانه خود را از دست می داد. شايد البته در آن شرايط ويژه سياسی عاطفی که او به سر می برد حق با او بود. در "خنياگر درخون" مطالب متنوع ديگری نيز آمده است: شعر و سوگنامه ای از پوران فرخزاد، خواهر بزرگ تر او، شعر و خاطره ای از ناهيد باقری، شاعر مقيم اتريش، شعر و مطلبی از ميرزا آقا عسگری، شعری از اسماعيل خويی، متن سخنرانی تند و تيز فريدون عليه نظام اسلامی در رويال آلبرت هال لندن، چند نامه از فروغ به او و گزارش هايی در زمينه سازی های مربوط به قتل او. گرد آوری مطالب توسط : شیواااااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:37 توسط شيوااااااا |
|
|
پرويز شاپور ... متولد پنجم اسفند ماه 1303 شهر قم كه شناسنامه اش را در تهران گرفتند ، دوران ابتدائي را در مدرسه ” دقيقي ” گذراند . وي ديپلم خود را از دبيرستان ” دارائي ” گرفت . و در دانشگاه تهران به اخذ ليسانس اقتصاد نائل آمد .او در مدرسه صنعتي آن سالها شاگرد علي اسفندياري... نيما يوشيج ... بود . بعدها با فروغ فرخزاد كه در آن زمان شانزده ساله بود ازدواج كرد. ( 1329) بعدها فروغ از اين حادثه با عبارت ” عشق و ازدواج مضحك ” ياد كرد . رابطه زناشوئي اين دو به خاطر دخالتهاي نزديكان در سال 1343 به جدائي ختم شد و حاصل اين ، پسري به نام كاميار بود ، كه فروغ در اشعار خود به او اشاره كرده و شاپور نيز از كامي به عنوان نام مستعار استفاده مي كرده . شاپور در طي سالهاي 1330 تا 1344 معاونت دارائي اهواز را به عهده داشت . او كارش را ابتدا با مجله تووفيق در صفحات ” دارالمجانين ” و ”سبديات ” شروع كرد .يك بار هم در همان سالها داستان هفته نامه توفيق ، مال شاپور بود . در اين داستان ، يك ماهي گربه اي را تحت تعقيب قرار داده بود . شاپور زماني كه ساكن خوزستان بود ، نوشته هايش در روزنامه هاي محلي آنجا چاپ مي شد ، حدود سالهاي 31و 32 . در توفيق هم از سال 37 نوشته هايش با نامهاي مستعار كامي ، كاميار و مهدخت به چاپ رسيد . تولد كاريكلماتور در 21 خرداد 1346 در نشريه خوشه به سردبيري احمد شاملو بود . و اين واژه را ” كاريكلماتور ” نيز شاملو نامگذاري كرده بود . اولين كتاب كاريكلماتور را انتشارات نمونه چاپ كرد ، در سال 50 كه در برگيرنده طرحها و نوشته هاي شاپور از سال 37 تا 50 بود . اين كتاب را انتشارات مرواريد در سال 55 تجديد چاپ كرد .كتابهاي ديگر شاپور از اين قرار است : ــ كاريكلماتور 3تحت عنوان ” با گردباد مي رقصم ” انتشارات مرواريد سال1354 ــ كاريكلماتور 4 انتشارات مرواريد سال 1356 ــ كاريكلماتور 5 انتشارات پرستش سال 1366 ــ موش و گربه عبيد زاكاني با طرحهاي پرويز شاپور انتشارات مرواريد 1352 ــ موش و گربه عبيد زاكاني با طرحهاي پرويز شاپور انتشارات مرواريد 1352 ــ فانتزي سنجاق قفلي انتشارات پويش 1355 ــ تفريحنامه ( طرحهاي مشترك بيژن اسدي پور و پرويز شاپور ) انتشارات مرواريد 1355 ــ شاپور در دو نمايشگاه نيز شركت داشته است ،يكي به طور مستقل در گالري زروان در سال 1354 ، و يكي هم به طور جمعي در نگارخانه تخت جمشيد در سال 1356 با بيژن اسدي پور و عمران صلاحي . شاپور هرگز دوباره ازدواج نكرد و تا آخر عمر همراه با كاميار و دكتر خسرو شاپور برادرش در يك خانه قديمي زندگي مي كرد و سرانجام پير انرژيك طنز ايران در چهاردهم مرداد سال 1378 در بيمارستان طوس تهران درگذشت . اصلا” بهتر است از نوشته هاي خود او درباره زندگي خصوصيش بدانيد ، پس متن زير را بخوانيد : زندگي نامه شاپور به زبان خودش : ما خانواده گربه دوستي هستيم . از قديم ، هميشه گربه توي خانه مان داشتيم . يادم مي آيد كه زمستانها اين گربه ها مي آمدند و با ژستهاي مختلف روي كرسي مي نشستند . گاهي خوابيده بودن ، يك وقت نشسته بودند و يك وقت هم با هم بازي مي كردند . اين است كه من با خطوط تن گربه خيلي آشنا هستم و ميتوانم بكشمش ، در صورتي كه فيل را نميتوانم بكشم . گربه مثل يك لوكوموتيو است كه دو تا واگن دارد : موش و ماهي . ميتوانم بگويم كه كشيدن ماهي برايم آسان است چون خيلي ايستاده ام و ماهيها را توي تنگ يا حوض نگاه كرده ام. توي نوشته هايم هم همينطور است . مثلا به” رنگين كمان” ميپردازم و درباره اش كاريكلماتورهاي زياد مينويسم . بعد رهايش ميكنم . يك وقت يادم ميآيد كه در نوشته هايم تصوير چيزها خيلي وجود داشت . تصوير چيزها در آب . مثلا گفته بودم : وقتي تصوير گل محمدي در آب افتاد . ماهيها صلوات فرستادند يا فرض بفرماييد در زمستان وقتي تصوير درخت در آب افتاد آنقدر ماهي گلرنگ روي شاخه هايش نشست كه مثل درخت بهاري غرق شكوفه شد .به طور كلي حس ميكنم كه توانسته ام خودم را بشناسم . از بچگي .خيام را از بربودم . از رباعيات خيام . كه از نظر حجم خيلي هم كم است . مفاهيم زيادي گرفته بودم . خيلي بيشتر از آنچه كه شايد آدم از خواندن يك ديوان پر از قصيده هاي بلند ميگيرد . هروقت چيزيميديدم كه جلب نظرم را ميكرد و ميآمدم درباره اش با پدر و مادرم صحبت ميكردم . حرفم را نمي فهميدند . حتي چند بار سر اين موضوع كتك خوردم . حرفم را ميخوردم و جويده جويده صحبت ميكردم . خلاصه از همان اول عامل كوتاه نويسي و كوتاه گويي با من بود . شاد هم سعي كرده ام كه” شاعرانه ”ها در نوشته هايم بيشتر باشند. براي اينكه حس كرده ام كه هم گفتنشان برايم آسان تر است و هم مردم بيشتر دوستشان دارند . اما من خودم بيشتر آنهايي را دوست دارم كه جنبه طنزشان قوي تر است.من هميشه نگران آن هستم كه از من بپرسند طنز يعني چه ؟ چه بسا شبها از ناراحتي و نگراني اين سئوال خوابم نبرده است .در لحظه اي كه كار مي كنم ـ چه نوشتني چه كشيدني ـ احساسآرامش عجيبي دارم و لحظات جهنمي برايم به لحظات بهشتي تبديل مي شوند . مثلا” وقتي با سنجاق قفلي بازي مي كنم ، ديگر ياد بدهكاريهايم نمي افتم و كيف مي كنم از اينكه توانسته ام مثلا150 كار مختلف يكسنجاق قفلي كوچولو بكنم .وقتي آدم كار مي كند هم لحظات را خوش گذرانده و هم وقتي شب احيانا” در آينه نگاه مي كند ، مي تواند به خودش بگويد : ” آفرين ، شاپور” !!ــ يك روز اين مدادهاي « ماژيك » رنگي را ديدم و خيلي خوشم آمد . يك دسته خريدم و آوردم خانه . بعد ، يك روز مادرم و اهل خانه تصميم گرفتند بروند مسافرت ، به زيارت . چون قبلاً يك بار دزد به خانه مان زده بود ، قرار شد من بمانم و مواظب خانه باشم . تا آن وقت ، طرح هايم را بيشتر توي كافه ها و ترياها مي كشيدم . وقتي اجباراً توي خانه ماندم ، چون ميز بزرگتري وجود داشت و من هم جاي بيشتري داشتم كه ماژيكهايم را پخش كنم ، توانستم طرح هاي رنگي بكشم .اين طور بود كه رنگ به طرح هاي منراه يافت . ــ من طرح كشيدن را با سنجاق قفلي شروع كردم ،هم از جهت اين كه واقعاً قيافه اش را خيلي دوست دارم ، هميشه در ذهنم هست ، و هم اين كه در واقع ،طراحي از آن كار نسبتاً آساني بود . سنجاق قفلي صورت ساده اي دارد و مي شود باهاش بازي كرد . ــ چيزهاي هستند كه در ذهن من مي مانند ، مثلاً از جبري كه اجباراً درمدرسه خواندم ،چيزي كه بخاطرم مانده ، دسته راديكال است . ــ يك مقدار اشياء ديگر هم توي ايستاده اند و نوبت آنها هم مي رسد . به طور كلي ،من ساختمانم طوري است كه نمي توانم درباره يك شيء حق مطلب را ادا نكنم . حالابه سنجاق قفلي پرداخته ام و تا آنجا كه امكان دارد ، حقش را تضييع نمي كنم ! گرد آوری مطالب توسط : شیواااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:30 توسط شيوااااااا |
|
|
صفحه نخست www.tpn126@yahoo.com وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com |
| درباره وبلاگ |
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ
|
|
RSS
|