تبليغاتX
(( کسی که مثل هیچکس نیست ))

 

با نگاهي بر ديوان اشعار فروغ فرخزاد مي بينيم ادبيات معاصر مان با چه ضعفي شروع مي شود و

با تولدي ديگر چگونه به اين درجه از قدرت بالندگي خود مي رسد ...

 

پوران فرخزاد : بله اين بسيار طبيعي است وقتي فروغ اسير را منتشر كرد يك دختر جوان و كم

تجربه ي هفده ساله اي بيش نبوده و تولدي ديگر در آستانه ي سي سالگي بسيار آگاهانه و با

مطالعه شكل گرفته و چه بسا اگر فروغ زنده مي ماند بي ترديد ادبيات معاصر را به سمت روشنايي مطلقي پيش مي برد.

  

بالاخره بعد از كلي پا پي ايشون بودن فرصتي براي گپي دوستانه با او فراهم مي ايد.

خوب ؟ ( با سكوت انتظار وار خود فرصتي فراهم مي آورم تا خود سر سخن را باز كند)

 

پوران فرخزاد :  شايعات بي رحمانه و سراسر بي انصافانه در مورد فروغ زياده ... آنقدر كه وقتي

خودش با بعضي از اين شايعات در مجله ها روبرو مي شد تعادل روحي اش و از دست مي داد حتي ادعا هاي نصرت رحماني در رابطه با او سبب گشت تا براي مدتي او را در يك آسايشگاه رواني بستري كنيم . الان هم جنجال اين نادر نادر پور آن قدر از اين آقا كلافه ام كه نگوييد . يك مشت مزخرف كه با بي انصافي تمام سر هم كرده است . تا چنين ادعا هاي پوچ و بي اساسي داشته باشه . فروغي كه من مي شناسم زني نبود كه دنبال همچين مردي بدود و به او ابراز علاقه كند . نمي دانم او با اين لاف ها مي خواهد چه چيز ي به اثبات برساند . شايد مي خواهد مرداني و جذبه اش را به رخ دختر محصل ها بكشد و واي بر ما كه شاعراني اين چنين خود بين داريم ...

 

پوران فرخزاد را بسيار عصباني مي بينم ، صورتش از فرط خشم گل انداخته و پره هاي بيني اش مي

لرزيدن و من در دل به او حق مي دادم . نادر پور با ادعاهاي عاشقانه خود و اينكه فروغ از او بارها جواب

رد شنيده ولي باز به دنبالش مي دويده و دست دوستي و نياز به سوي او دراز مي كرده فروغ را زير

سوال نبرده بلكه اعتبار خود را به زير سوال مي برد ، و اين قضاوت درد ناك را پيش مي آورد كه شاعري

در حد او آنقدر دل و توان ندارد دست كم روابط عاشقانه اش را براي خود نگهدارد. اين بسيار تاسف بار

است شاعري چون او در مورد بزرگترين شاعر زن معاصر كنوني تنها از قهر و آشتي و ديدار هاي بي ارزش حرف ديگري نداشته باشد كه به ما بگويد.

 

پوران فرخزاد : من نمي فهمم چرا شما هر كسي از راه مي رسه و هر ادعايي كه مي كنه ، فوري چاپش مي كنيد . مثلا اگر بقال سر كوچه مان بياد بگه فروغ فلان روز به من لبخند زده شما بايد اونو چاپ كنيد. 

 

بله به شما حق مي دم اما نادر نادر پور شاعر برجسته ايست و از دوستان بسيار نزديك فروغ نيز به شمار مي آمد . به تلخي مي گريد و من در سكوتي تلخ به او خيره مي شوم كه سرانجام كمي آرام مي گيرد و سكوتش را آميخته در بغضي تلخ مي شكند.

 

پوران فرخزاد :

من و فروغ در كودكي نقطه مقابل يگديگر بوديم ، من يك سال از فروغ بزرگتر بودم ، اما او بسيار پر حركت و شيطان و نا آرام بود . عجيب آزارم مي داد و يادم هست كه يك روز چنان گازم گرفت كه هنوز جاي آن گاز بر تنم مانده است . تا 13 يا 14 سالگي ، تا سن بلوغ اصلا با يكديگر نمي ساختيم و لحظه اي از سوء تفاهم ها و نزاعها آرام نبوديم . اما وقتي بالغ شديم ناگهان هر دو دچار تغييرات شگرفي شديم ، فروغ آرام و گوشه گير ،خاموش و متفكر شده بود و من شيطان و پرحركت و ناآرام و البته او پس از بلوغ حالتي يكنواخت و ثابت نداشت . گاهي بسيار سخت آرام و مهربان بود و گاه وحشتناك ناسازگار مي شد. وقتي كم كم پسر ها براي ما مسئله شدند حسادت پنهاني و تلخي ميان ما بوجود آمد . من آنوقتها نمي دانستم براي چه ؟ يك سال پيش از مرگ فروغ يك عصر او به منزلمان امد و ضمن حرفهاي مختلف پرسيد : - پوران فلان پسر همسايه كه الان پزشك حاذقي شده خاطرت هست . گفتم : بله فروغ جان ، چطور مگه ؟ گفت : در روزگار بچگي مثلا من عاشقش شده بودم ... مي خندد ... ولي اون نگاهش هميشه به تو بود . اونوقت ها تو عالم بچگي من شب هاي زيادي براي اون گريه كردم . و فروغ مي خندد .

 

از علاقه اش به پرويز شاپور ؟ چي شد فروغ  به او دل بست.

 

پوران فرخزاد :

پرويز نوه خاله ي مادرم هست . آنوقت ها زياد به منزل ما رفت و آمد داشت . او داراي طنز قويي بود و هميشه بچه ها رو جمع مي كرد و برايشان قصه هاي خنده دار تعريف مي كرد . و فروغ با يك چشم خيره بدهن پرويز مي نگريست . وقتي ما فهميديم آنها به هم علاقه پيدا كردن دچار حيرت شديم پرويز پونزده سال از فروغ بزرگتر بود . وقتي زمزمه ازدواج آنها بلند شد ، پدرم زياد مخالفتي نكرد ، چون پدر عاشق زن ديگري بود و تصميم داشت با او ازدواج كند و اين بود مرا در پونزده سالگي شوهر داد با ازدواج فروغ و پرويز مخالفتي نكرد و فريدون را هم كه چهار ده سال بيشتر نداشته بهانه ي ادامه تحصيل فرستاد به خارج از كشور ظاهرا ما بچه ها رو مزاحم خود مي دانست. تصميم پدر نسبت به ازدواج دومش خانواده را از هم پاشوند . جو خانواده جو بسيار ناآرام و آشفته اي بود . فروغ اگر به پرويز دل بست تشنه ي محبت و مهرباني اي بود كه در خانواده ي پدر يافت نمي شد در خانه ي پدر خشونت  و سردي حاكم يود. اين بود كه فروغ آنچنان به پرويز دل بست. البته ما استعداد خود را مديون پدر هستيم او بود كه ذوق خواندن و مطالعه كردن را در ما بوجود آورده بود. پدرم شاعر ، نويسنده چيره دستي است و در ادب ايران دستي توانا دارد. وقتي پرويز و فروغ با هم عروسي مي كردند ، بياد دارم پرويز حتي توان خريد لباس عروسي را

هم نداشت . و اين باعث مخالفت فاميل شده بود اما فروغ اعتصاب غذا كرده بود . قهر كرد كه من جشن عروسي نمي خوام ، لباس عروسي نمي خوام ، جواهر نمي خوام ، هيچ چيز نمي خوام اين بود كه مراسم آنها بسيار ساده برگذار شد. فروغ زمانيكه با پرويز  ازدواج ميكرد هنوز بالغ نشده بود . تا وقتي كاميار پسرش بدنيا نيامده بود هنوز زن نشده بود . بچه بود . يك حقيقتي در مورد فروغ هست كه نمي تونم بگم . بگذريم . اما  وقتي كامي بدنيا آمد فروغ  ناگهان شكفته شد . زيبا شد . و به طرز باور نكردني اي هر روز زيباتر  مي شد. و اختلاف آنها هر روز بيشتر . اين اختلاف ناشي از روابط عاطفي آنها نبود.

خواهرم فروغ زن سرد مزاجي بود ، اگر او به محبت بسيار كسان روي مي آورد ، نه از نظر عاطفي و غريزي ، بلكه از جهت كمبود محبتي بود كه سراسر قلبش را سرد كرده بود.

 

پوران ساكت مي شود ، سيگاري به آتش مي كشد و تلخ در خودش فرو مي رود. و سرانجام با لبخند گريه آلودي سكوتش را مي شكند. سري تكان مي دهد .

 

پوران فرخزاد : بالاخره آرام مي شم .

 

تنها سكوت مي كنم تا او آرامش خود را بدست بياورد.

 

پوران فرخزاد :

بالاخره اختلافات بالاگرفت . و با شايعاتي كه از اين ور و اون ور به گوش مي رسيد . فروغ بيمار شد و مدتي در آسايشگاه رضاعي بستري شد . اگر چه بعد از اينكه از بيمارستان مرخص شد تا مدتها حالش خوب نبود. فروغ پرويز را بي نهايت دوست مي داشت ، و اين را بارها و بارها حتي وقتي از او جدا شده بود گفته بود . آنوقتي كه از پرويز جدا شده بود اگر كسي حرفي در مورد پرويز مي زد مطلقا طاقت نمي آورد. فروغ و پرويز بايد پذيرفت كه از دو دنياي متفاوتي بودند كه نمي توانستن در كنار هم زندگي كنند.فروغ پراحساس و ناآرام و ديوانه بود . و پرويز منطقي حسابگر و مردي بسيار عادي چون همه ي مردمان كه نحوه ي خاصي از زندگي نداشت . اما اين كار خانوم طوسي حائري جدايي ميان فروغ و پرويز را قطعي و تثبيت كرد ، كار زشت طوسي حائري و نصرت رحماني قابل توجيه و بخشش نيست . او در تمام سالهاي پس از جدايي اش از خانوم حائري به نفرت ياد ميكرد و در اوخر عمر خود مرتبا او را مسبب فرو پاشي زندگي مشتركش مي دانست ، كه بر حسب اتفاق در دوران سرگرداني هاي فروغ ، فروغ با او آشنا گشته بود . حال نمي دونم از چه رويي طوسي حائري خود را همه جا صميمانه ترين دوست فروغ مي داند  در حالي كه فروغ در اين اواخر با نفرت از او نام مي برد.

 

طوسي حائري :اولين چيزي كه با مهري رخشا احساس كرديم اين بود كه او با پرويز تجانس روحي

ندارد . من پرويز را خيلي خوب مي شناختم . آنوقتها كه با احمد شاملو زندگي مي كردم او زياد به خانه ي ما رفت و آمد داشت ، به هر حال وقتي با فروغ آشنا شدم با او در مورد شعرش بسيار بحث كردم . و در مورد اينكه بايد او راه خودش را بشناسد . و بعد ها ، شايد درست يا غلط ، او را تشويق به جدايي از همسرش كرديم . و فروغ پنج شيش ماه بعد از همسرش جدا شد . بايد اين مسئله رو پذيرفت زندگي در كنار پرويز جلوي رشد شكوفايي استعدا شعري فروغ را مي گرفت .

 

در مورد اعتياد فروغ ؟

 

پوران فرخزاد :

اين شايعات بي اساس كذب محضه دروغي بيش نيست . هر كس كه فروغ را مي شناخته آنرا مطمعئن باشيد قويا تكذيب خواهد كرد . فروغ به سلامت جسمش خيلي اهميت ميداد هرگز بياد ندارم بيمار شده باشد . سيگار بله مي كشيد اما نه زياد در مصرف آن زياده روي  نمي كرد ، مشروب هم خيلي كم و گاهي تنها در مهموني ها مي نوشيد ، درمهماني ها و براي تشريفات ، و موادمخدر نه به هيچ عنوان ، فروغ هرگز از اين چيز ها برخلاف شايعات موجود استفاده نمي كرد. اين را مي توانيد از دوستان نزديك فروغ نيز تحقيق كنيد.

 

طوسي حائري : فروغ در مورد شايعاتي كه اينجا و آنجا از او مي نوشتن بسيار حساس و عصبي شده بود . به خصوص كه پرويز نيز او را تهديد كرده بود تمام مطالبي كه در مورد او مي نويسند ، در پوشه اي جمع آوري مي كند تا روزي كه  فرزند آنها بزرگ شد به او بدهد و بگويد اين مادر توست . من شاهد رنج و تلخي و گريه هاي بي انتهاي فروغ بسيار بودم ، او از تنهايي مي ناليد و براي فرزندش هميشه بي قرار و نا آرام بود . حتي يك بار وقتي فروغ به ديدن كامي رفته بود او بهش گفته بود برو تو مادر من نيستي ، دوران بي نهايت سختي بر فروغ بود ، در چنين روزهايي فروغ ديوانه وار مي گريست . سخت مي گريست آرام كردن فروغ در اين دوران خيلي مشكل بود . اما اين آخرها ديگر تسليم شده بود:

" من به تسليم مي انديشم

اين تسليم درد آلود

من صليب سرنوشتم را

بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش پوشيدم" و مي گفت : باشد من ديگر پذيرفتم اين سرنوشت من است.

( خانم حائري كه بشدت مي گريد ) تنها به عشق پسرش بود حسين را از جذام خانه آورد و سرپرستي

او را بر عهده گرفت . شبي را بياد دارم كه فروغ به منزل مهري رخشا آمده بود ، تازه از سفر اروپاييش

برگشته بود ، آنشب آقاي شفا ، صادق چوبك ، عماد خراساني و دوستاني ديگر نيز حضور داشتن فروغ

حمله ي بي رحمانه اي عليه عماد خراساني شروع كرد و مي گفت : عماد چرا تو بايد اينطور خودت را اسير اعتيادت كني كه در نتيجه در كار شعر هم بجايي نرسي . حيف از تو نيست كه هنوز از آه و ناله هاي قلابي عهد دقيانوس شعر ايران دست بر نمي داري ؟

فروغ آنشب مهماني را بر هم زد . عماد كه رنجيده بود مهماني و ترك كرد . و مهري هم سخت ناراحت شد و به فروغ بشدت اعتراض كرد و گفت : تو چرا عمدا همه را مي رنجاني ، چرا جلسات مهماني را هميشه بر هم مي زني چرا با عماد اينطور بر خورد كردي ؟ و فروغ خيلي ساده گفت :" او نبايد خود را  اينطور اسير اعتيادش بكند . او با خودش و شعر فارسي بد ميكند ، چرا يك چنين چيزي رو بايد پنهان كرد ؟ پنهان كردنش كه خيلي بد تر است ." حالا چطور امكان داره يك چنين شخصي اسير اعتياد باشه . هر كه هر چه مي گويد دروغي بيش نيست فروغ گهگاه در مهموني ها مشروب مصرف مي كرد و مخدر هرگز  ، به جرات مي توانم بگويم فروغ به غير از تقريبا سيگار هرگز اعتياد ديگري نداشته . من كه با او به نوعي زندگي مي كردم .

 

بعد از چاپ شعر گناه اطرافيان فروغ چه عكسل العملي در اين باره نشون دادن.

 

پوران فرخزاد :

بعد از شعر " گناه " جو بسيار نا آرامي در خانواده پديدار گشت . شعرا و هنرمندان دوره اش كرده بودن ، پدر كه گهگاه فروغ را در نوشتن تشويق مي كرد به يك باره  مخالف سر سخت او شد او را باعث ننگ خانواده در آنروز ها مي شمرد آگر چه پدر حالا فروغ را باعث افتخار خانواده مي داند. خوب به ياد دارم پدر وقتي فروغ را از منزل بيرون كرد هيج جا نداشت كه برود ، به ناچار اطاقكي را با كمك دوستان خود تهيه كرد من هم مقداري اسباب اساسيه از منرل شوهرم براي فروغ آوردم . تلخي اين دوران  فروغ را به خوبي مي توانيم حس كنيم . تنهايي ، بي كاري ،  بي پولي ، دوران تلخ و سختي براي فروغ بود. كه البته مهندس مصطفوي در اين روزگار به  فروغ كمك زيادي كرده بود و بر خلاف شايعات هميشه پوچ و بي اساس جزء رابطه ي ساده و دوستانه ، رابطه اي ديگر وجود نداشته و رابطه ي دوستي آنها سراسر آميخته به احترام تا آخر عمر فروغ خود گوياي اين مسئله هست .

 

ابراهيم گلستان ؟

 

طوسي حائري : تقريبا بعد از جدي شدن مسئله ي فروغ با گلستان من ديگر كمتر او را مي ديدم .

تا اين كه يك شب او را در انجمن ايران و امريكا ديدمش با او گفتم : فروغ دلم مي خواهد ترا ببينم .

گفت :  " من هم اما شما ها مرا بايكوت كرده ايد . " آنوقت آدرس جديد منزلش را به من داد و شبي

را شام با هم صرف كرديم . فروغ بسيار تعغيير كرده بود . 

 

پوران فرخزاد :

گمانم با معرفي اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فيلم مشغول به كار شد. يك روز فروغ با التهاب و هيجان خاصي بمن گفت : با مردي آشنا شدم كه خيلي جالب است . اثر فوق العاده اي برروي من گذاشته است . محكم و با نفوذ است . بسيار جدي است . اصلا غير از مردهايي كه تا حال شناخته بودم . براي اولين باريست كه از كسي احساس ترس مي كنم . از او حساب مي برم . او خيلي محكم است. و اين مرد كه بد ها شناختم كسي نبود غير از ابراهيم گلستان . وقتي گلستان در زندگي فروغ جدي شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر مي شد. بعد از اينكه ابراهيم گلستان در نزديكي استوديو گلستان خانه اي براي فروغ ساخت من كه تقريبا هر روز ناهار با فروغ بودم ديگر كمتر او را ميديدم . گلستان هر روز براي فروغ مسئله اي جدي تر و عميق تر مي شد . فروغ با همه ي قلب عاشق گلستان شده بود و براي فروغ گويي جزء گلستان هيچ چيز وجود نداشت . اين عشق فروغ و از سرگرداني ها نجات داده بود . بسيار آرام و ساكت گشته بود. از دوستان قديمي اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش در استوديو گلستان  سپري مي كرد . فروغ براي تهيه فيلمها زياد به مسافرت مي رفت . يادم هست چندي قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفري به شمال رفتند كه در راه اتومبيلشان تصادف مي كند و گلستان زخمي شد وقتي به تهران بازگشتند فروغ با نگراني و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه اي گفت : ميدوني پوران اگر خدايي نكرده در اين تصادف گلستان مي مرد من حتي يك لحظه هم پس از او زندگي را تحمل نمي كردم و خودم را مي كشتم.

در آن تصادف فروغ هيچ آسيبي نديد و با آنكه گلستان هم آسيب جدي اي نديده بود ، اما فروغ سه روز

را در شور و هيجان و اضطراب تلخي سپري كرد .

 

امير كراري( فيلم بردار گلستان فيلم )

بين آنها در محيط كاري احترام بسيار متقابلي بر قرار بود . همواره فروغ خانوم و آقاي گلستان همديگه

را بنام مي خواندن . و تا او نجايي كه ما با آنها روبرو بوديم رابطه ي عميق بين آنها و آنهمه شيفتگي و شوريدگي تنها هنر بود كه ميانشان بوجود آورده بود و اين هنر بود كه آنها را به هم پيوند مي داد.

 

احمد رضا احمدي : بهترين دوران شعري فروغ و قصه نويسي گلستان دوراني بود كه آنها با هم بودند.

 

پوران فرخزاد :

فروغ از عشق به گلستان تلخي ها ي زيادي متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جاي خانم گلستان را بگيرد ، از اين رو همراه  دست رد به پيشنهاد ازدواج گلستان به سينه مي زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر براي عقد برد اما خواهرم  فروغ در لحظه هاي آخر بشدت از اين تصميم منصرف مي شد و گلستان را كه تا حد مرگ مي پرستد سخت مي رنجاند.

اگر چه خانم گلستان با آنكه بسيار با تدبير و مهرباني بوده  و حضور فروغ را در زندگي همسرش كاملا

پذيرفته بود اما بارها  و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از اين عشق  و

شوريدگي سر خورده و متاسف بود . و دختر گلستان در آزار و اذيت فروغ از هيچ كاري دريغ نمي كرد فروغ دختر و پسر گلستان را مي پرستيد . يك روز به من گفت : " خواهر من آنها را مي پرستم اما اين دختر از من بشدت متنفر است " پسر گلستان رابطه ي صميمانه اي با فروغ داشت حتي وقي كاوه در لندن بسر مي برد نيز همواره با فروغ مكاتبه مي كرد ، ميان آنها حسن تفاهم كاملي بر خوردار بود.

 

كاوه گلستان :ده، دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت ... براي من خيلي جالب بود. فروغ، خانم جواني بود كه يك ماشين آلفارومئوي ژيگولي آبي آسماني داشت و سقف‌اش را بر ميداشت ... اين براي من تصوير يك انسان آزاد و رها بود... هر وقت فرصت مي‌كرد، من را سوار ماشين مي‌كرد و مي‌برد شميران مي‌گرداند ... آن لحظاتي كه در ماشين‌اش بودم برايم تا اندازه‌اي لحظات تعيين كننده‌اي بود. روي من خيلي اثر مي‌گذاشت ... نمي‌دانم چرا ولي احساس آزادي مي‌كردم ... امواجي كه از او مي‌آمد، امواج يك آدم آزاده بود.

 

پوران فرخزاد :

يك روز بخوبي به ياد دارم براي ديدن فروغ رفتم به استوديو گلستان ، گلستان آنروز ها در سفر اروپاييش

بود . فروغ را بشدت ناراحت و گريان ديدم . چشمانش سرخ و ورم كرده بود . در مقابل اصرار و ناراحتي

هايم گفت :( داشتم در گشوي گلستان به دنبال چيزي مي گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او ديدم

. نامه هايي بود كه در سفر قبلي خطاب به زنش نوشته بود . در اين نامه ها به زنش نوشته است كه

آنچه در زندگي تناه برايش مهم است تنها اوست ، مرا براي سر گرمي و تفنن مي خواهد ، كه من هرگز

در زندگي اش مهم نبوده ام ، و در نامه هايش به زنش اين اطمينان را مي دهد كه : " كه اين زن براي

 من كوچكترين ارزشي ندارد . " وجود من براي او هيچ هست هر چه هست تنها تويي كه زن من و مادر فرزندانم هستي . ) فروغ مي گفت و با شدت مي گريست . بعد گفت : به محض اينكه گلستان بر گردد

براي هميشه از او جدا خواهد شد .

البته وقتي گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عميق تري بين آنها بوجود آمد بي شك

گلستان براي نوشتن آن چيز ها دلايل قابل قبولي براي فروغ آورده بود . فروغ با گلستان ماند تا يك بار

بر سر عشق گلستان و ناراحتي هاي تلخي كه اين مرد همواره برايش فراهم مي آورد دست به خودكشي بزند. يك جعبه قرص گاردنال را يك جا بلعيد ، حوالي غروب كلفتش متوجه اين مسئله مي شه و او را به بيمارستان البرز مي برند . و قتي من خودم را به بيمارستان مي رسانم فروغ بي هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنين كاري داشت ؟ هرگز يك كلمه در اين رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با يكديگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد ...

 

فروغ چگونه زندگي مي كرد ؟

 

پوران فرخزاد :

گرچه فروغ همواره بدنبال نوآوري و امروزي بودن بوده اما پوشش هميشه بسيار ساده آراسته و مرتب بود و به هيچ عنوان اهل پوشش هاي زرق و برق نبوده و از آرايش كردن نيز بشدت پرهيز مي كرد . بر خلاف كساني كه سعي دارند و اصرار دارند فروغ را يك كولي و ژنده پوش در ذهن مردم جاي بدهند . فروغ هميشه منظم و مرتب بوده . و به اين مسئله نيز خيلي اهميت  مي داد. و هر چه داشت را تماما به انسانهاي نياز مند انفاق مي كرد.

 

طوسي حائري : فروغ هميشه پوششي ساده و بسيار مرتبي داشت . و از اريشهاي تند كه مختص به عروسك ها مي دانست امتناع مي كرد .  و زندگي بسيار ساده اي نيز براي خودش فراهم كرده بود . عجيب هر چه داشت به ديگران مي بخشيد اغلب اوقات در طول هفته ي اول تمام در آمد ماهانه اش را صرف ادمهاي نياز مند مي كرد و ما بقي هفته ها رو در شرايط بسيار سختي به سر مي برد . حتي زمستان هايي پيش مي آمد كه هزينه خريد سوخت را براي روشن كردن بخاري نداشت . سخت و مي توانم بگم اصلا كمك كسي و را هم نمي پذيرفت . وقتي به او اعتراض مي كردم مي گفت " نمي تواند

وقتي مي داند انسانهايي هستند آنچنان نيازمند راحت بنشيند و زندگي كند ."

 

فروغ فرخزاد : تمام سرمايه زندگي من كاغذ باطله هايي است كه هر جا مي رم با خودم

 حملشان مي كنم و لحظه اي نمي توانم از آنها دور باشم.

 

امير مسعود فرخزاد : بسيار ساده مي پوشيد و ساده زندگي مي كرد . انگشر و النگو به خودش

آويزان نمي كرد و اين كار ها رو بسيار حقير و كوچك مي دانست . به تنها چيزي كه فكر نمي كرد پول بود . وقتي فروغ مرد تمام داراييش 37 تومان و 8 ريال و يك پاكت سيگار بود .

 

 م آزاد : فروغ بسيار ساده زندگي مي كرد . در همين سادگي خانه اش را بسيار هنرمندانه و با سليقه اي شاعرانه و كمي روشنفكرانه تزئين كرده بود . معلوم بود خانه اش را بسيار دوست مي دارد . اطاق پذيرايي كوچكي داشت و در آن با چيز هاي كوچك و تزئيني بسيار زيبا تزئين كرده بود.

 

پوران فرخزاد :

فروغ احوال روحي متفاوتي داشت . در هر ماه دو سه بار دچار بحران هاي روحي مي شد . روز هاي اخر تقريبا از همه كس و از همه چيز مي گريخت . در اطاق را به روي خودش مي بست .كلفتش بارها و بارها با نگراني به من يا مادرم تلفن مي زد خانوم باز در را برويش بسته است . تمام كارهاي جنون آميزش را تقريبا در همين روز هاي بحراني انجام مي داد .

 

فروغ بسيار تلخ و صريح بود . حمله گر بود به همه مي پريد و رك بودن او خيلي ها را بشدت مي رنجاند

كمتر از كسي تعريف مي كرد . معمولا اگر به كسي پيله مي كرد دست بردار نبود . و واي بر اونروزي كه كسي اسير پيله هاي او مي شد . اما اگر مي توانستي به او نزديك شوي در مي يافتي قبلي بسيار مهربان دارد و تلخي اش از ناجنسي نيست . همواره مي گفت " دلش براي تزلزل ادبيات معاصر مي سوزد . و بدي هايش بخاطر بد بودن نيست ، بخاطر خوبيهاي بي حاصل است " فروغ عشق غريبي به مطالعه داشت . و از تخيل نيرومندي بر خوردار بود . در كودكي هم همينطور بود . در مدرسه با بچه ها نمي جوشيد . اغلب بچه ها با بد بودند و مي زدنش و او در مقابل فقط فرياد  مي كشيد . فروغ خيلي فضول بود و علي رغم وحشتش از پدر هميشه لاي كتابهاي او سرك مي كشيد و بي پروا جستجو مي كرد ، بابت اين كار ها كت ها خورد .

 

 فروغ در كودكي بسيار عاشق قصه بود ، يك لحظه پدر بزرگ را براي شنيدن قصه راحت نمي گذاشت .

وقتي فروغ قصه هاي پدربزرگ را گوش مي داد دچار احوالات ماليخوليايي خاصي مي شد . فروغ در كودكي بسيار زشت بود و اين مسئله هميشه رنجش مي داد . اما اين اواخر فروغ به طرز باورنكردني هر روز زيباتر مي شد . روز هاي اخر فروغ بي نهايت زيبا مهربان و آرام  شده بود. 

از سفر آخرش كه از اروپا برگشته بود ، فروغ برايم تعريف كرد كه در ايتاليا يك دختر كولي كف دستش

را نگاه كرد و به او گفته است  : عاشق مردي است و در اين عشق ثابت قدم است . و آن مرد را خيلي

دوست دارد . و هم چنين گفت : تصادف خونيني در انتظارش است .

 

فروغ اين پيشگويي را همواره نقل مي كرد ، گويي لحظه اي نمي توانست از آن دور باشد . و آن روز هم

كه آن فاجعه در راه بود به خانه مادرم رفت ... فروغ آن روز بسيار مهربان تر  و  زيباتر از هميشه شده بود .

مادرم مي گه : " هرگز فروغ را هيچوقت چون آنروز زيبا و مهربان و دوست داشتني نديده "

 

خانم گلستان بعد از مرگ فروغ بزرگواري ها كرد . هر روز به اتفاق همسرش بر سر خاك فروغ حاضر

 مي شد . و بر سر خاك خواهرم گل هاي ريبايي مي آورد . اما دخترش را نمي دانم ؟ آيا هنوز از خواهرم فروغ كينه اي به دل دارد يا نه ؟

 

كاوه گلستان :رابطة ‌پدرم با فروغ يك رابطة باز بود. چيزي نبود كه در خانواده ما به عنوان يك رابطه مجهول و بد به آن نگاه شود. اين دنياي بيرون بود كه رابطه را كثيف كرد. اين آدم هاي حقير بيرون بودند كه به خاطر حقارت فكري خودشان نمي‌توانستند اين اتفاق را درك بكنند ... عشق يكي از ساده‌ترين چيزهايي است كه براي بشر اتفاق مي‌افتد ... آدم هايي بيرون بودند كه با تفسيرهاي مريضي كه از اين رابطه ارائه مي‌دادند، زندگي را براي همه خراب كردند ... يعني ما اين جا مي‌توانيم به يك رابطه سازنده عاطفي بين دو تا آدم در مسير تاريخ اشاره كنيم ... رابطه‌اي كه به هيچ كس نه صدمه‌اي مي‌خورد و نه به كسي مربوط بود...

 

موقعي كه فروغ مرد همه چيز عوض شد ... پدرم به يك حالت عجيبي گرفتار شده بود و فضاي خيلي سنگيني در خانه ما حكم فرما بود ... براي من و مادرم خيلي سخت بود كه بتوانيم فشار غم پدر را تحمل كنيم ... او آدمي شده بود كه نمي‌شد باهاش حرف زد، نمي‌شد باهاش ارتباط برقرار كرد ... توي خانه حضور داشت ولي انگار در اين دنيا نبود ... من يادم مي‌آيد از پنجره اتاقم بيرون را نگاه مي‌كردم ... پايين حياط درخت هاي كاجي بود كه پدرم كاشته بود ... هر دفعه كه بيرون را نگاه مي‌كردم پدرم را مي‌ديدم كه مثل آدم هاي در خواب، لاي اين كاج ها ايستاده بود و داشت آن ها را بو مي‌كرد ... امواج غم دور و برش خيلي شديد بود ...


اگر عشق چيزيه كه با مرگ،‌روي آدم چنين اثري مي‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد مي‌خوره؟... اشكال طبيعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا اين حد به او وابسته كرده بود ... جوري كه با قطع اين وابستگي، پدرم هم زندگي‌اش قطع شد ... با اين كه پدرم بعد از مرگ فروغ، توليدات بسيار با ارزشي داشت، اما من ديگر به عنوان يك «انسان زنده» به او فكر نكردم ... تا آن جا كه به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد ...

 

سكوت مي كند و با تلخي فراوان به آرامي اشك مي ريزد .

 

پوران فرخزاد :

گلستان فروغ را خيلي خوب شناخته بود . آن من عاصي و روح نا آرام و سرگردان فروغ را كه او را سخت مي آزرد در كار و كار و كار غرق كرده بود .  در كار گم شدن درون ملتهب فروغ را آرامشي مي بخشيد . گلستان اين را خوب درك كرده بود و فروغ را بي نهايت در كار و نظم غرق كرده بود . بخصوص كه گلستان در محيط كاري بسيار تلخ و جدي و منظم بود كه حتي فروغ را نيز مي ترساند  و اين براي آرام كردن فروغ كاملا لازم بود .

 

اما خوشا كه فروغ نيز درست در آن موقع كه در خود فرو رفته بود و مي خواست از درون بار بر آورد و

بشكفد ، به گلستان رسيده بود و چه خوش موقعي ! عشق آمد ! كدام روز و چگونه كسي نمي داند  و چه باك ! زيرا اگر نمي دانيم در كدامين روز ، دستهايشان را در هم فشردند ، اينرا خوب مي دانيم فروغ خسته دل و پژمرده ناگهان شكفت. به بهار پا گذاشت و هر جوانه اي از وجودش فرياد زد :

 

اي شب از روياي تو رنگين شده  / سينه از عطر تو رنگين شده / اي به روي چشم من گسترده خويش /

شاديم بخشيده از اندوه بيش / همچو باراني كه شويد جسم خاك / هستيم ز آلودگي ها كرده پاك /

اي دو چشمانت چمنزاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من / بيش از اين گر كه در خود داشتم /

هر كسي را تو نمي انگاشتم /

 

و گلستان ، شيدايي اما خود دار سرود :

" از روي سنگها ي بستر سيلاب رد شديم و از كنار رود كه باريك و پا مي لغزيد رفتيم رو به پشته

پر شيب تا راه چرخ خورد و ما در راه رها كرديم .. .

از روي تپه قله را نمي ديديم و راهها به زور ما را در امتداد خويش مي بردند .. "

 

و فروغ شادمانه و دلواپس به گلستان مي گفت :

كنون كه آمديم تا به اوجها / مرا بشوي با شراب موجها / مرا به پيچ در حرير بوسه ات / مرا بخواه در شبان

در پا / مرا دگر رها مكن / مرا از اين ستاره ها جدا مكن ... /

 

و گلستان انگار كه داستان اين همگامي ، اين عشق ، و اين صعود را در خواب نقل مي كند ، براي

خود دوباره مي گويد ، افسانه مي سرايد :

" ... راه از نيمه گذشت /  و / ما ضرب راه رفتن را / با ضربه هاي نفس هم نواخت مي كرديم /

ديگر صعود را ، سپردن نبود / بودن بود / و هويت بودن / گاهي كه خسته مي شديم / مي ايستاديم /

و از بوته بو مادران و شنگ و بابونه / مي چيديم / و باز راه مي افتاديم ... /

 

و فروغ خود دار نيست ، عاشق است . حسود هم هست ، همانكه از قول او گفته اند : " هر وقت از گلستان قهر مي كردم براي اينكه حسادتش را تحريك كنم با گلستانه گرم مي گرفتم " و فروغ شاعر ، در كار حسادت و بازيهاي عشق هم از قافيه كلمات و وزنشان غافل نبود ، او كه خود دار نيست ، از سر صفا و روراست به گلستان مي گويد :

 

" اين دگر من نيستم / حيف از آن عمري كه با من زيستم / اين لبانم بوسه گاه بوسه ات / خيره چشمانم به راه بوسه ات / آه مي خواهم كه بشكافم زهم / شاديم يكدم بيالايد به غم / آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي / همچو ابري اشك ريزم هايهاي /

 

و فروغ كه با گريه هايش هم عالمي دارد . بسيار مي گريست ، اما در اين تنهايي سالهاي آخر عمر ،

در اين بهار آلود عشق زده كه روزهاي اندوه و اظطراب نيز در آن زياد بود ، كسي گريه اش را نديد ، چون

در را كه برويش مي بست گريه مي كرد ، و آوازش را نيز كسي نشنيد ، زيرا در آن روز هاي تاريك كه در بروي خود مي بست ، آواز بغض آلودي نيز زمزمه مي كرد .

 

و گلستان ، آرام و تو دار ، داستان صعودشان را به قله و اوج چنين دنبال مي كند:

 

" نمي رفتيم و / سايه مان ديگر نمانده بود / و مه مي رسيد / تاريكي هاي برف / ما را نويد مي دادند

نزديك قله ايم / و ما قله را نمي ديديم / صعود و حجم سحابي سنگ ها / با برف و بوي سوسن و حس سكوت / تن كه گرم بود / و مي رفتيم / سيارا گرفته بود / و / نخست ارتفاع /

 

و فروغ در بي خبري به اوج قله و ارتفاع مي رفت به خداكه در اين روز ها در خواب راه مي رفت  زنانگي اش او را در خواب شيرين عشق از خود بي خود كرده بود . او در آن ره سرش گرم كار خودش بود .

 

" تو لاله ها را مي چيدي / و گيسوانم را مي پوشاندي / وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدن ، /

تو لاله ها را مي چيدي / تو گونه هايت را مي چسباندي / به اضطراب پستانهايم / وقتي كه من ديگر / چيزي نداشتم كه بگويم / تو گونه هايت را مي چسباندي / به اضطراب پستانهايم / و گوش مي دادي / به خون من كه ناله كنان مي رفت / تو گوش مي دادي / اما مرا نمي ديدي / "

 

و گلستان ، آگاه و نگران در راه اوج است . با همراهش ره سير قله هاست و مي داند كه راهنما اوست

اوست كه مي داند در راه اوج و قله طوفانها نيز هست :

 

" شيب سفيد مه آلود / شايد نشانه پايان اوج بود / اما ميان مستي و مه اوج انتها نداشت / اوج از تخته

سنگ و كوه گذر كرده بود / ما در كنار تخته سنگ نشستيم / و گوش به ضربه هاي قلب سپرديم / كه گرم از صعود بود / و سرشار از حيات / و / شهر دور بود / و چشم انداز در پشت پرده مه / پست و محو / شايد به خواب كشانده شديم / از خستگي تن و از خيرگي چشم / بهر حال / ما وقت را به تيك تاك ساعت داديم / و خود را به ضرب نبض / و در صفاي ساده خود بوديم / تا ناگهان / كه باد تند شد و برق جست... "

 

و فروغ را دلداده را غم باد و طوفان نيست . او اگر مي خواهد به اوج برسد ، براي آن است كه در كنار گلستان باشد . اگر حسادت مي كند هم براي آنست . اگر مي گريد و تلخي مي كند براي آن است كه به خوشبختي عادت ندارد او از باد نمي ترسد و مي گويد :

 

در انتظار دره رازيست / اين را به روي تله هاي كوه / بر سنگهاي سهمگين كندند / آنها كه در خط سقوط خويش / يك شب سقوط كوهساران را / از التماسي تلخ آكندند... "

 

فروغ بارها گفته بود گلستان " درخت ها " را براي او نوشته است . راستي آيا آنها فروغ و گلستان نهالي را با دست خود در گوشه اي از باغي كاشته اند؟ و فروغ كه گويا قلب تپنده رشد گياهي ، و نبض زننده ريشه هاست ، كه شعرش شعر رشد و نيروي ناميد است . از چه وقتي بكار گياه و درخت و گل دل داده است ؟مي توانيم جستجو كنيم و بسيار زود مي يابيم . در " اسير ، ديوار ، و عصيان " فروغ درخت ها را نمي بيند . گنجشك ها را هم نمي بيند و كاري بكار رشد ريشه ها ندارد ... او در آنوقت ها اسير خودش بود و مي دانيم كه گلستان هنوز هم كه هنوز است بدون فروغ تنها به جنگل ها شمال مي رود و در سر سبزي ريشه ها و برگها و درخت ها خلوت مي كند . " درخت ها " براي فروغ نوشته شد و گلستان كه چنين مي نويسد :

 

 " كنار كاج نقره اي / ميان بوته ها / جوانه داده بود / تا جوانه بود / زير برگهاي پهن / نديده ماند / كسي كه ميوه را چشيده بود ، خورده بود / هسته را همين كنار جوي يا نه دورتر تا سر قنات / پرت كرده بود / و آب هسته را كشانده بود / تا رسانده بود لاي پونه ها / بعد هسته رفته بود زير خاك / يا همان ميان پونه ها / جوانه داده بود / ريشه كرده بود / و بعد برف روي سال مرده ريخت / بهار بعد / يك نهال بود با چهار برگ / دوام كرده بود و پا گرفته بود / و لاي پونه ها و پشت شاخه ها كاج رشد داشت ..."

 

و فروغ ، شايد از همان روز اول كه دست هايش در دستهاي گلستان فرو رفت و گرم شد براي اولين بار احساس كرد ، اين دستهايش ديگر معلق و آويزان نخواهد بود ، نطفه اين شعر در ذهنش بسته شد كه :

 

" سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست / و در اندوه صدايي جان دادن / كه به من مي گويد

دستهايت را / دوست مي دارم / دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ، مي دانم ، مي دانم ،

مي دانم / و پرستو ها در گودي انگشتانم تخم خواهند گذاشت ... "

 

اما گلستان ، ماجراي شاعرانه رشد اين نهال را ، كه ناگهان بغل يك كاج در آمده بود ادامه مي دهد . نهال با اولين بهار بر مي آيد و ميوه مي دهد ... نهال در كاج فرو مي رود و با هم يكي مي شوند انگار اين كاج است كه ميوه داده است انها يكي بودند ، در هم بودند ، با هم بودند . اما :

 

" آخر آبان كه برگها تكيد / چند ميوه نپخته لاي كاج مانده بود / ميوه نچيده خشك بود / ميوه هاي خشك را كلاغ كند / كاج سبز بود ، / كار كاج سبز ماندن است / يك روز غروب ماه دي كه خانه آمدم ، كنار كاج ، تل خاك خيس و تازه اي كنده اي بچشم من رسيد . / پشت خاك گود بود و بيل باغبان / صدا زدم : چكار كرده است / سلام كرد و گفت : يك جا براي درخت مي كند / درخت من ! / " جا براي آن درخت كوچيكه براي هر دو بهتر است كه دور شون كنيم ، هم براي اون ، هم براي كاج / جدا كنيم !؟ ريشه زخم مي خوره / ريشه خواب هست ، ماه دي درخت خواب خواب هست / خواب چكار داره به زخم ، ريشه ريشه هست زخم مي خوره / بهار بياد درست مي شه / نه چه لازمه ؟/ ريشه بايد رشد كنه / اگر هسته اي لاي اين درخت ، جاي خوش ديده ولش بكن به حال خود باشه ، چه لازمه رشد يه درخت به ميل ما باشه ؟ / تو جاي تنگ رشد نمي كنه / مگر  كه رشد يعني شاخ و برگ گندگي ؟ نديدي ميوه ها چي بود ؟ / تو جاي تنگ ريشه ها به هم فشار ميدن / ريشه ها با هم صلاح مي دن ، چكار داري به ريشه ها خاك آشتي شون مي ده / جا براي شاخه هاشون هم كمه / شاخه هاي كاج را بزن / كاج حيفشه / كاج ! از بركت سر درخت بود ، كه مثل اينكه كاج ميوه داده بود ، ريشه ها باهم رفيق شدن دستشون نزن ، دستشون نزن/ چاله را كنده ام ديگه / كنده اي كه كنده اي مگر اصل كار چاله هست ؟ / صورتش در هواي سرد تيره غروب سرد و تيره بود و در كنار گود بود و بيل را گرفته بود و سرد و تيره بود / گفتم : كنده اي كه كنده اي ، درخت ها را دست نزن. نهالگي ، بر حسب اتفاق توي شاخه هاي كاج سبزي جا باز مي كند و ميوه مي دهد ، كاج كارش سبز ماندن است . و نهال چنان در كاج مي رود كه انگا اين كاج است كه ميوه داده است .

 

ولي به هر حال باغبان هم هست . باغبانها دوست دارند كه درخت ها بدلخواه آنها زندگي كنند و رشد كنند و اكنون باغبان آين نهال را مي خواست از درون كاج بر دارد و جاي ديگر ، دور تر ، بكارد چاله را هم كنده بود

اما گلستان نمي گذارد نهال را از او جدا كنند . او نمي خواهد نهال را دورتر ببرند ... چاله كند هست ؟ خوب باشد مگر اصل چاله هست . بياد بياورم فروغ بار ها گفته بود : گلستان  " درخت ها  " را براي من گفته است . اين را هر بار با غرور به اطرافيان خود مي گفت . و اينجا باغباني است كه مي خواهد نهالك را از كاج جدا كند . آه خيالبافي موقوف ! و نپرسيد اين باغبان كيست ؟ گلستان كه دم فرو بسته است و آنكس كه فروغ ماجراي " درخت ها " را با همه جزئياتش برايش توضيح داده بود به اصرار از من خواست تا راز " درخت ها " را نگشايم . درخت ها شعر لطيفي است و من پيش از اين ، بدون آنكه بدانم درخت ها براي فروغ نوشته شده است . در جاي گفته بودم  " درخت گلستان هميشه مي ماند " و ماجراي درخت چنين پاياني دارد .

 

" يك روز ، روز هاي آخر بهمن / بچه هاي همسايه آمده در حياط ، بازي كنند / نزديك بوده بيفتند توي گود / دست انداخته بودند درخت مرا به كمك بگيرند / درخت مرا شكستند / وقتي كه من رسيدم جاي پاي كوچكشان بود روي برف / و / تنه نازك نازنين درخت من شكسته ، افتاده بود بر كناره گود / و / گود كه فرو كشيده بود . ريشه هاي ساقه شكسته جوان ميان خاك مانده بود ، لاي ريشه هاي كاج / باغبان كه ايستاده بود گفت : ريشه هاي كاج حتم كه زخم خورده است ، كاج كاج پيش نيست ، رفتني است " /

 

و پايان اشاره به مرگ فروغ است . گلستان اين داستان را در ارديبهشت سال 1345 شروع كرد و در خرداد 1346 به پايان برد . در خرداد 46 ديگر فروغ نبود و اينك باغبان كه در پايان كار مي گويد : " كاج كاج پيش نيست رفتني است " خود گلستان است و كاج هم خود اوست گلستان زخم دردناكي خورده و گلستان پيش نيست ! اين زخم و درد چه بر سرش خواهد آورد ؟ هنوز كسي نمي داند ، شايد هم درد و تنهايي زخم را بر سر خلق كاري بگذارد ، اگر نه رفتني است .

 

كاوه گلستان ( پسر ابراهيم گلستان ) :  تا آن جا كه به من مربوطه ، پدرم هم با مرگ فروغ مرد .

 

منبع اكثر اين مطالب از مجله هاي قديمي : فردوسي ، زن روز ، هفته نامه بامشاد روزنامه كيهان ، مجله هفتگي خوشه ، مجله ي سپيد و سياه مجله روشنفكر  و ...سرد سبز جمع آوري شده ...

گرد آوری مطالب : شيواااااااا آبان 1384

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:41  توسط شيوااااااا | 

  

تعريف كوتاهي از سبك لطفا ؟

 

بطور كلي شايد بشود گفت " سبك " در شعر ، يا در هر كار هنري ديگري ، عبارت از نحوه ي بيان  و ارايه كردن يك انديشه يا يك حس شاعرانه هست . البته اين مسئله در ابتداي پيدايش خودش يك جنبه ي كاملا خصوصي و فردي دارد ، بعد در مرحله ي كلي تر آثاري كه در خطوط اصلي شان يك شباهت هايي با هم پيدا مي كنند در يك طبقه مي گذراند و يك جبنه ي عمومي پيدا مي كند و توسط كساني كه به آن خصوصيات علاقه دارند ، دنبال مي شود.

 

بله خيلي متشكر . حالا لطفا درباره ي طرز كار ، و روش فوت و فن كار شاعري خودتان ، هر شاعري قوي در كار خود خصوصياتي دارد ...؟

 

البته ، صحبت درباره ي اين موضوع براي من كمي مشكل است ، يعني ، چون هيچ كس نمي تواند درباره ي خودش درست قضاوت كند ، اين ديگرانند كه بايد راجع به كار من صحبت كنند ، ولي من مي توانم يك مقدار از نظريات خودم را راجع به شعر بگويم . من در شعر م ، بيشتر از هر چيز ديگر ، سعي مي كنم از

" زبان " استفاده كنم ، يعني من چون اين نقص را در زبان شعري خودمان احساس مي كنم ، نقصي كه مي شود اسمش را كمبود كلمات گوناگون ناميد . شعر ما مقداري سنت به دنبال دارد ، كلماتي دارد كه مرتب در شعر دنبال مي شود . اينها مفهوم خودشان را از دست نداده اند ، ولي در گوش ما ديگر مفهوم شان اثر واقعي خودشان را ندارند . در ثاني كلماتي كه سنت شعري به دنبال دارند با حس شعري امروز ما جور در نمي آيند ، به خاطر اين كه زندگي ما عوض شده و مسائل تازه اي مطرح شده كه حس هاي تازه اي به ما مي دهد و ما به خاطر بيان اين حس ها احتياج به يك مقدار كلمات تازه اي داريم كه چون در شعر نبوده اند ، در شعر آوردنشان خيلي مشكل است . من سعي مي كنم اين كلمات را وارد شعر بكنم ، و فكر مي كنم اين كار درستي هم هست ، چون شعر امروز اگر قرار باشد شعر جان دار و زنده اي باشد ، بايد از اين كلمات استفاده كند و آن ها را در خودش به كار بگيرد . در مورد وزن هم ، من زياد با وزن هايي كه تا به حال كار در شعر هاي فارسي معمول بوده و به كار مي رفته موافق نيستم ، به خاطر اينكه هيچ نوع هماهنگي بين اين وزن ها با حس خودم ، كه يك آدم امروزي هستم ، نمي بينم . اينها يك ريتم هاي خيلي ملايم اند ، حتي وزن هايي كه در شعر هاي رزمي به كار رفته اند ، در همه ي اين ها ملايمتي هست كه با حس ها ي امروزي جور در نمي آيد ، من فكر مي كنم اگر ما حس هاي مان را بخواهيم و بتوانيم ترسيم كنيم روي يك كاغذ يك خط زيك زاكي مي شود ، اين حس ها را هرگز نمي شود توي آن ريتم هاي ملايم كه خيلي معذرت مي خواهم ، به " دل اي دل اي " بيشتر شبيه اند ، آورد .

 

يعني فرياد قوي تري ؟

 

بله ، فكر مي كنم بايد كوشش بشود در راه پيدا كردن وزن ها تازه ، به خاطر بيان حس هاي تازه چون اين حس ها تندتر هستند از اين وزن ها ، اصلا مسائلي كه توي زندگي امروز ما مطرح است خيلي با اين وزن ها  ناهماهنگ است . من سعي مي كنم در اين زمينه ها كار كنم ،‌ابته نمي توانم بگويم كه هيچ وقت موفقيتي پيدا كردم ، ولي سعي مي كنم اين موفقيت را پيدا كنم ، چون راستي دلم مي خواهد شعرم خوبتر باشد.

 

نظرتان راجع به شعر و ، و رابطه اش با زندگي ؟ هر چند به طور ضمني مطرح شد.

 

شعر ، اصلا جزيي از زندگي است و هرگز نمي توان جدا از زندگي و خارج از دايره ي نفوذ تاثراتي باشد كه زندگي واقعي به آدم مي دهد . زندگي معنوي ، حتي زندگي مادي را هم مي شود . كاملا با " ديدي شاعرانه " نگاه كرد . اصلا شعر ، اگر كه به محيط و شرايطي كه در آن به وجود مي آيد و رشد مي كند بي اعتنا بماند هرگز نمي تواند شعر باشد . متاسفانه شعر امروز ما ، همان كه اسمش را شعر نو مي گذاريم ، در عين حال كه خيلي سعي مي كند تظاهر كند كه به اين مسئله وفادار است ، از زندگي واقعي خيلي دور افتاده است ، از مشخصات واقعي زمان و مكان خودش  . البته اين عللي هم دارد : يكي اش همان كوهي كه به اسم ادبيات كلاسيك در مقابل يا پشت سرمان واقع شده و ما هميشه سنگيني اش را حس مي كنيم روي دوش خودمان ، و يكي اش آن ترس و دلهره اي ست كه ما از باز كردن راههاي تازه و به كار بردن مصالح تازه توي شعر داريم . يكي اش هم همان مسئله وزن است ، و اگر اين ها حل شود فكر مي كنم وضع شعر خيلي از اين بهتر شود.

 

نظر شما در مورد تحول شعر فارسي چيه؟

 

اين كار خيلي خيلي مشكلي است . اگر شما دقت كرده باشيد مي بينيد توي زماني داريم زندگي مي كنيم كه تمام مفاهيم و مقياس ها دارند معني خودشان را از دست مي دهند و دارند ، نمي خواهم بگ بي ارزش ، در حال متزلزل شدن هستند . مثلا همين مسئله گردش به دور كره ي زمين نمي تواند در زندگي ما بي تاثير باشد ، يعني تلاش هاي علمي اين مقدار زيادي از مفاهيم را در زندگي ما عوض مي كند . ما به اين دليل نمي توانيم بگوييم كه راه تحول شعر فارسي چه باشد . من هرگز نمي توانم بگويم راه تحول شعر فارسي چه باشد ، پيش مي آيد . توجه داشتن به شرايط و محيط زندگي ناچار تحول را ايجاد مي كند . اين مسئله ايست جبري و هرگز نمي توان قبلا براي آن مسير شكل تعيين كرد و خود به خود بوجود مي آيد.

 

 

 

گرد آوری مطالب :  شیواااااا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 1:11  توسط شيوااااااا | 

 

راجع به زندگي و شرح حال ؟

 

والله حرف زدن در اين مورد به نظر من يك كار خيلي خسته كننده و بي فايده اي است . خوب اين يك واقعيته كه هر آدم كه به دنيا مي آد ، بالاخره يك تاريخ تولدي داره ، اهل شهر يا دهي است توي مدرسه اي درس خونده ، يك مشت اتفاقات خيلي معمولي و قرار دادي توي زندگيش اتفاق افتاده كه بالاخره براي دوره ي همه مي افتد ، مثل توي حوض افتادن دوره ي بچگي ، يا تقلب كردن دوره ي مدرسه ، عاشق شدن دوره ي جواني ، عروسي كردن ، از اين جور چيز هاي ديگر . اما اگر منظور تون از اين سوال توضيح دادن يك مشت مسائلي است كه به كار آدم مربوط ميشود

كه در مورد من شعر ، پس بايد بگم كه هنوز موقعش نشده . چون من كار شعر را به طور جدي ، هنوز تازه شروع كرده ام.

 

شعر امروز بايد صاحب چه خصوصياتي باشد ؟ نكات ضعف و مثبت آن ، وضع شعر امروز؟

 

من خيلي از شما تشكر مي كنم كه گفتيد " شعر امروز " و نگفتيد " شعر نو " چون داستان اين است كه شعر نو و كهنه ندارد . آنچه شعر امروز را از شعر ديروز جدا مي كند و به آن شكل مي دهد همان جدايي است كه به اصطلاح ميان فرم هاي مادي و معنوي زندگي امروز با ديروز وجود دارد . من فكر مي كنم ، كار هنري يك جور بيان كردن و ساختن مجدد زندگي است ، و زندگي هم چيزي است كه يك ماهيت متغير دارد ، جرياني است كه مرتب در حال شكل عوض كردن و رشد و توسعه است . در نتيجه اين بيان ، كه همان هنر مي شود ، در هر دوره روحيه ي خودش را دارد ، و اگر غير از اين باشد اصلا درست نيست ، هنر نيست . يك جور تقلب است . امروز همه چيز عوض شده ، دنياي ما هيچ ارتباطي با دنياي حافظ و سعدي ندارد ، فاصله ها مطرحند . فكر مي كنم يك عده عوامل تازه اي وارد زندگي ما شده اند كه محيط فكر و روحي اين زندگي را مي سازند . طرز تلقي يك آدم امروزي ، من فكر مي كنم نسبت به آدمي كه بيست سال پيش زندگي مي كردم كاملا عوض شده ، آن تلقي كه از مفاهيم مختلف دارد ، مثلا عشق ، شرافت ، شجاعت ، قهرماني ، واقعا . چون محيط زندگي ما عوض شده به نظر من تمام اين مفاهيم زاييده ي شرايط محيط هستند ، اين مفاهيم عوض شده . من مثال ساده اي بزنم ، راجع به عشق صحبت مي كنيم ، پرسناژ مجنون . كه خوب هميشه سمبل پايداري و استقامت در عشق بوده ، از نظر من كه آدمي هستم كه جور ديگري زندگي مي كنم . پرسناژ او كاملا براي من مسخره است ، وقتي علم روانشناسي مي آيد و او را براي من خرد مي كند ، تجزيه و تحليل مي كند و به من نشان مي دهد كه او عاشق نه ، يك بيمار بوده ، آدمي بوده كه مرتب مي خواسته خودش را آزار بدهد . اين است كه خوب بكلي عوض مي شود . شما فكرش را بكنيد وقتي ليلي هاي دوره ي ما توي ماشين كورسي سوار مي شوند و با سرعت 120 مي رانند و پليس مرتبا جريمه شان مي كند آن وقت يك چنين مجنون هايي به درد اين ليلي ها نمي خورند ، در حالي كه اين مجنون ها ، شما نگاه كنيد هنوز كه هنوز است توي ادبيات ما ، البته ما اسم اين ها رو ادبيات نمي گذاريم ، ولي " ادبياتي " كه ميان عده اي مطرح است ، هنوز كه هنوز است زير همان درخت بيد نشسته اند و دارند با كلاغ ها و آهو ها در دل مي كنند . به هر حال شعر " امروز " ما يك شعر ي بايد باشد كه خصوصيات اين دوره را داشته باشد ، و در عين حال سازنده ي اين شعر بايد آدمي باشد كه به يك حدي از تجربه و هوشياي برسد كه به محتوي شعرش ارزشي بدهد كه بتواند در حد كارهايي كه توي دنيا عرضه مي شود ، ميان آنها ، خودش را جا بدهد . و اگر غير از اين باشد ، كارش چيزي مي شود كه خوب همه مي گويند ديگر .

 

نكات ضعف و مثبت شعر امروز ؟

 

اول از جبنه هاي ضعف مان شروع مي كنيم . فكر مي كنم چيزي كه به اسم " شعر امروز " وجود دارد ، و ما سعي مي كنيم اين جور شعر را دنبال كنيم ، به هر حال بهتر است از آن جور چيز هايي كه وجود دارد و باز اسمش را " شعر " مي گذراند ، در حالي كه مطلاقا ارتباطي به محيط ما ندارند . ولي همين شعر ، خوب به هر حال چون يك موجود زنده است ، و به اين علت كه چيز زنده ، يك مقدار عيب ها و نقص هايي هم دارد . فكر مي كنم عيب بزرگ ، نمي خواهم بگويم شعر ، بلكه هر كار هنري ، و به اين كه چرا اين جور كارها رشد پيدا نمي كنند و به يك مرحله اي نمي رسند ، وجود نداشتن محيط است . اين جا هنر بيشتر حالت تنفنن دارد . چه از جهت سازنده و چه جهت خواننده . من هيچ وقت ، واقعا هيچوقت ، نديده ام يك خواننده ي شعر اين كنجكاوي را نسبت به يك شعر داشته باشد كه نگاه كند ، ببيند يك شعر از نظر فرم چه ارزشي دارد و محتوي چه پيامي ، چه حرفي است . بعضي ها هم دنبال يك مشت كنجكاوي هاي خيلي معمولي و بچگانه مي روند كه اصلا ارتباطي با اين كارها ندارد . چون محيط نيست ، جرياني وجود ندارد ، طبيعتا آدم ها توي خودشان فرو مي روند و به خودشان پناه مي آورند و اگر قدرت كافي نداشته باشند از بين مي روند ، و اگر هم داشته باشند شعر شان يك شعر مجرد ، تنها و بي جان مي شود . اين يكي از علت هاي بزرگ اين را كه ماندن و رشد نكردن شعر است . ديگري

آن طرز تلقي بعضي از آدم هاي دست در كار است ، البته من پنج شش مورد را استثنا مي كنم و به آن ها واقعا معتقدم به طرز تلقي اينها از مفهوم شعر امروز و زندگي امروز . عينا ما اين را توي نقاشي مي بينيم ، مثلا يك نقاش براي اين كه زندگي امروز را مجسم كند پناه مي برد به يك مشت دست بريده ، خط كوفي و از اين جور چيز ها . كه اينها بيشتر دكوراسيون هستند و اصلا ارتباطي واقعي با روحيه ي يك آدم امروز ندارند ، اينها سر گرمي است . همين تور توي شعر . من

حتي توي شعر ديده ام كه اسم نان تافتون اين جور چيز ها را آورده اند ، ولي اين يك چيز سطحي است ، يك تصوير است . اصلا كار هنر تصوير سازي نيست . كار هنر بيان است ، بيان وجود يك آدم ، دنياي حسي يك آدم به وسيله ي يك مشت تصاويري كه در زندگي مادي اش ، روزانه وجود دارند . اين تصاوير قابل لمس است و چون مي روند دنبال اين جور چيز ها ، خوب شعر ها اغلب سطحي و بچگانه مي شود . اما نكات مثبت . فكر مي كنم شعر دوره ي ما ، يعني شعري كه در ظرف اين ده سال شروع شده ، پيشتر چون شروع كننده ي اين نوع شعر نيما بود و موفق ترين شاعر دوره ، يكي از خصوصيات شعر دوره ي ما ، كه واقعا ارزش دارد ، اين است كه به جوهر شعري نزديك شده ، از صورت كلي گويي در آمده ، از اين حالت كه هر بيتي شامل يك معني باشد و در نتيجه نه حالتي را در شعر مان توسعه بدهيم و روشن كنيم ، و نه اين كه اين حالت را براي خواننده به وجود بياوريم كه به هر حالتي صد در صد آشنا بشود ، از اين حالت كلي گويي در آمده و به زندگي ، به آدم ، به مسائل انساني نزديك شده ، به مسائلي كه ريشه ي هنر در اين ها است و هنر خونش را از اين جور چيز ها مي گيرد به اين مسائل نزديك شده ، و اميدوارم بيش تر نزديك شود .

در شعر امروز ، كه ما به اين علت مي گوييم كه در امروز زندگي مي كنيم ، اصل شعر بودن است . شعر هايي كه پر از آه و ناله است ، پر از غم است ، پر از ستاره هست ،‌پر از خيمه است ، پر از كاروان است ، نه البته اين ها هم اگر با يك " ديد " امروزي باشند اشكالي ندارد ، ولي اشكال اين است كه دنياي اين جور آدمها اصلا يك دنياي به كلي بدون پيشرفت است و ارتباطي با ما ندارد ،  وگرنه كلمات مهم نيستند . آن چه در شعر مهم است محتوي است نه قالب حتي در قالب غزل ، يك آدم امروزي يك آدم صميمي يك آدم كه حساسيتي نسبت به زندگي دارد و نمي خواهد به خودش دروغ بگويد ، فقط به اين خاطر كه مدال شاعر بودن بر سينه اش بزند ، فقط به اين خاطر كه مي خواهد بسازد ، خلق كند ، در قالب غزل هم مي شود مسائلي مسائلي را مطرح كرد ، همين مسائل امروزي را و يك شعر زيبايي ساخت.چيزي كه در يك شعر مطرح است فرم و قالبش نيست ، محتوايش است ، و اگر محتواي يك شعر آن محتوايي باشد كه من در دوره ي خودم احساس كنم كه مي توانم با آن ارتباط داشته باشم بنابر اين صد در صد شعر است .

 

راجع به زبان شعر امروز و استفاده از عواملي كه مي شود و بايد استفاده كرد ؟

 

البته اين حرف هاي من هيچ حالت قانون صادر ندارد . يك مقدار مربوط مي شود به سليقه ها و عقايد شخصي خودم ، همين طور تجربه هايم ، به هر حال همه مي توانند در زمينه ي شعر عقايدي مخصوص خودشان را داشته باشند . به هر حال من فكر مي كنم ما ملتي هستيم كه در زمينه ي شعر يك گذشته ي درخشان داريم و همين وجود محصولات شعري و زباني كه اين محصولات را به ما تحميل مي كند يك مقدار كار ما را براي انتخاب زبان مشكل مي كند . شعر هايي كه تا به حال وجود داشته يك زبان شاعرانه براي ما به ميراث گذاشته ، اما مسائلي كه در اين شعر ها مطرح مي شود از نظر من يك مقدار محدود بودند ، مسئل خاصي بودند و زباني كه در اين شعر ها به كار برده مي شده ، منظورم كلمه ها هستند ، يك مقدار كلماتي هستند كه خوب ، هم به علت تكرار يك مقدار ديگر حال ندارند ، و هم به اين علت كه خاص همان شعر ها هستند ، روحيه ي آن شعر ها هستند و با وجود اين خصوصياتي كه دارند به آن " زبان شاعرانه "

مي گويند . اشكال كار  يك شاعر امروزي اين است كه مسائلي را كه مي خواهد در شعرش مطرح كند ، كه مسائلي هستند كاملا جدا از آن مسائل كه تا به حال توي شعر بوده ، براي بيان اين مسائل به هر حال احتياج به يك زبان داريم . احتياج به كلماتي كه اين اين مسائل را بيان كند . ولي من هميشه ديده ام در كار هايي كه مي شود اين ترس براي اشخاص هست كه چه طور اين كلمات را وارد شعر كنند ، فكر مي كنند اين كلمه ها چون تا به حال توي شعر نيامده بنابر اين شاعر انه نيست ، مثلا وقتي مي خواهند بگويند يك ليوان ، مي گويد يك پياله يا جام . در حالي كه اين يك جور تقلب است و اين جان موضوع را مي گيرد . به نظر من يك شاعر امروزي بايد اين شجاعت را داشته باشد كه هر چقدر مي تواند ، هر چقدر كه لازم دارد ، كلمه ي تازه وارد شعرش كند ، البته اين كار را مي كنند ، من ديده ام توي شعر هايي كه بعضي جوان ها مي گويند ، راستي رفته اند طرف بعضي مسائل تازه ، اما اين كلمات هنوز آن قدر توي شعر شان

جان نگرفته ، علتش اين است كه آن ها واقعا در برابر اين مسائل كه خواسته اند مطرح كنند آن قدر باز نبوده اند ، آن قدر خودشان را به اين مسائل نداد ه اند كه اين مسائل در آن ها حل شود و نتيجه اش يك كلمه اي بشود كه در متن زبان شعر بتواند خودش را بگنجاند . مثلا وقتي ما مي توانيم كلمه ي نان سنگك را توي شعر بياوريم كه واقعا منظورمان يك ناني نباشد كه از خمير درست مي شود و فلان و فلان و اين نان سنگك نه به عنوان يك كلمه بلكه به عنوان يك مسئله ي مضحكي توي زندگي امروزمان هست آن را تجربه كرده باشيم و بياوريم توي شعر . كار زبان امروز اصلا نمي تواند مربوط به به كلمه اي باشد كه به اصطلاح در شعر ديروز به كار رفته شده باشد ، چون قبلا گفتم اصلا زندگي امروز ما عوض شده ، هزار و يك مسئله تازه وارد زندگي ما شده ، كار يك شاعر امروز اين است كه بيابد . اگر كه صميمي باشد ، طبيعي است كه زبانش هم يكدست مي شود و كلمات هم به راحتي توي شعر شعرش مي آيد . به هر حال نبايد ترسيد و بايد آورد ، هر چه قدر كه ممكن است بايد به اين كلمات اضافه كرد و اين حد را وسعت داد ، اين حدي كه تا به حال به وجود آمده ، واقعا شعر را يك مقدار زياد تقلبي كرده ، چون واقعا همه مي خواهند فاضلانه شعر بگويند ، هيچ كس نمي خواهد صميمانه شعر بگويد .

 

فرق بين شاعر ه و شاعر نيست ، اما فكر مي كنم يكي از خصوصيات شعر شما زنانه بودنش است . نظر شما چيه ؟

 

اگر شعر من همانطور كه شما گفته ايد ، يك مقدار حالت زنانه دارد ، خوب اين خيلي طبيعي است كه به علت زن بودنم است . من خوشبختانه يك زنم . اما اگر پاي سنجش ارزش ها ي هنري پيش بيايد فكر مي كنم ديگر جنسيت نمي تواند مطرح باشد . اصلا مطرح كردن اين قضيه

صحيح نيست . طبيعي است كه زن به دليل شرايط جسماني ، حسي و روحي اش به مسائلي توجه مي كند كه شايد مورد توجه يك مرد نباشد و يك " ديد " زنانه نسبت به مسائلي بدهد كه با مال مرد فرق كند . من فكر مي كنم كساني كه كار هنر را براي بيان وجودشان انتخاب مي كنند اگر قرار باشد جنسيت خودشان را يك حدي براي كار هنري خودشان قرار بدهند ، فكر مي كنم هميشه در همين حد باقي خواهند ماند ، و اين واقعا درست نيست . من اگر فكر كنم چون يك زن هستم پس تمام مدت بايد راجع به زنانگي خودم صحبت كنم ، اين نه به عنوان يك شاعر بلكه به عنوان يك آدم دليل متوقف بودن و يك نوع از بين رفتگي است ، چون آن چيزي كه مطرح است اين است كه آدم جنبه هاي مثبت وجود خودش را جوري پرورش دهد كه به حدي از ارزش هاي انساني برسد ، اصل كار آدم است . زن و مرد مطرح نيست . اگر يم شعر بتواند خودش را به اينجا برساند ، اصلا مربوط به سازنده اش نمي شود ، مربوط مي شود به دنياي شعر و ارزش خودش

را دارد و همان اثري را دارد كه يك مرد كاملا عادي ممكن است به آنجا برسد . به هر حال من وقتي شعر مي گويم آن قدر ها به اين موضوع توجه ندارم و اگر مي آيد ، خيلي نا آگاهانه است . جبري است .

 

گرد آوری مطالب : شیواااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 1:9  توسط شيوااااااا | 

 

 

                       

 

مادر فروغ :

مي گفتم فروغ تو از هر انگشتت يه هنر مي ريزه براي غصه مي خوري.مي گفت مامان اي كاش من نه خوشگل بودم نه هنري بلد بودم فقط اي كاش خوشبخت بودم . حالا خوشبختي و تو چي مي دونست من نمي دونم.

 

مادر فروغ :

فروغ يك هفته قبل از مرگش يك روز اومد به منزل ما گفت مامان جان مي دوني من نزديك بود بميرم . گفتم چرا ؟ خدا نكنه. گفت با يك عده اي سوار ماشين بوديم داشتيم مي رفتيم تصادف كرديم همه زخمي شدن ولي من سالم موندم گفتم فروغ تروخدا احتياط كن گفت مامان هر چي خدا بخواد همونه.

 

بعد به من گفت مامان دستت و بده ببينم ، كف دست من و گرفت و يك نگاهي كرد و دست خودش هم يه نگاهي انداخت و بعد گفت مامان جان من عمرم خيلي كوتاست من بزودي ميميرم ولي عمر شما خيلي بلنده . گفتم فروغ اگه مي خواي از اين حرفها بزني تروخدا پاشو برو از خونه بيرون من حوصله ي چرت و پرت هاي ترو ندارم . بنا كرد غش غش خنديدن ... مامان جون من بهت دروغ نمي گم .

 

بعد پاشود كه بره رو كرد به من گفت مي دوني چيه مامان فكر كن همين روزها در يك روز دوشنبه از اداره ي روزنامه به شما زنگ مي زنند تسليت مي گن.گفتم فروغ تروخدا برو تا منو ديوونه نكردي . گفت مامان ببين من به شما دروغ نمي گم.

 

روز دوشنبه حوالي دو بعداز ظهر بود كه به ديدنم اومد. يك مقدار غذا برداشت خورد و بعد يك چاي هم برداشت خورد و حسين ( فرزند خونده اش ) فرستاد از سر كوچه براش يك پاكت سيگار خريد و يكي برداشت كشيد و بعد بلند شد تا بره ... گفتم فروغ كجا به اين زودي گفت مامان اداره ام دير مي شه بايد برم .

 

 گفتم باشه ...بعد شالشو گرفت همينطور دور گردنش پيچيد و گفتم فروغ سردت مي شه گفت نه پياده نيستم . گفتم با ماشينت اومدي . گفت نه ماشين امو داشتم مي رفتم انگليس فروختم . گفتم خوب الان با چي اومدي گفت با جيپ اداره اومدم . بعد خم شد و روي لبم ماچ كرد ... من شنيده بودم كسي كه مي خواد بميره لباش سرد مي شه همچين كه فروغ ماچم كرد قلبم يهو ريخت پايين .

 

به سرعت دويدم پي اش توي حياط بهش گفتم فروغ تروخدا احتياط كن تند نري مادر ... واي مامان شما همش نصيحتم كن هر چي خدا بخواد همون مي شه . بعد دوباره ماچم كرد و رفت نشستتو جيپ و

بمن يك دستي برام تكون داد و مثل برق رفت ...

 

با ماشينش اومده بود خيابون هدايت يك ماشين كودكستان سر راهش قرار مي گيره براي اينكه به اون نزنه مي پيچه طرف چپ مي افته توي جوب آب مي گفتن من كه نديدم از ماشين پرت مي شه بيرون سرش مي خوره به سمنت لب جوب و خونريزي مغزي مي كنه . نوكرش هم ( رحمان اسدي يكي از كاركنان استوديو گلستان)اونطرف مي افته ...

 

وقتي به ما خبر دادن ما رفتيم بيمارستان نمي ذاشتن فروغ و ببينم به سرهنگه مي گم اگه زن و بچه داري جون زن و بچه ات بذار بچه امو ببينم مي گه براي چي مي خواي ببيني اش . مي گم مي خوام ببينم بچه ام زنده است يا مرده مرديكه امله اي مي گه فكر كن مرده ...احمق ... منم همون جا غش كرد مو افتادم وقتي هوش مي ام منو به خونه مي آرند نزديك خونه مون كه شديم ديدم جمعيت قيامته ... اينقدر خودمو زدم كه بعد از چهل روز روي دو تا پام منو بلند مي كردند.

 

فروغ ام رفت تموم شد . اون مرده بود. ( و در بغضي تلخ مي گريد)

 

پوران فرخزاد :

 تو كتابخونه مشغول مطالعه كردن بودم كه يك هو يك دستي خورد به پشتم . سرمو كه بلند كردم ديدم فروغه مثل هميشه گفت سلام من اينجام بعد رفت انتهاي كاتبخونه . بعد ساعت نزديك يك بود اومد و گفت پوران من دارم مي رم منزل مامان بيا با هم بريم . با ماشين هم اومده بود . من چون مهمون داشتم هر كاري كرد نپذيرفتم اوقاتش تلخ شد و مثل هميشه كه تكه كلامش خاك برسرت بود و اينو خيلي شيرين مي گفت و من خيلي دوستش داشتم گفت : خاك برسرت به جهنم. و رفت .. ورفت كه رفت.

 

 

مادر فروغ فرخزاد :

يك خاطره از فروغ ...( مي خندد) براي عيد كه سالن چيده بوديم ... ( مي خندد) فروغ يك لباس آستين گشاد مي پوشيد و همچين كه من از اطاق مي رفتم بيرون هرچي شيريني بود مي ريخت تو آستينش ... بميرم الهي ... وقتي بر مي گشتم مي ديدم ظرفها خالي شده مي گفتم بچه ها شيريني ها چي شده ... فريدون كه غش مي كرد از خنده وسط اطاق ولو مي شد . ... فريدون و فروغ با هم خيلي شيطون بودن .

 

خيلي پدرشون خوب چي بگم ... نشون نمي داد چي و دوست داره همچين كه پشت در منزل كه مي رسيد اخمهاش مي رفت تو هم . خودشو براي بچه ها مي گرفت . و براي من . يك شب هم بعد از بيست سال ديگه خونه نيومد و رفت سراغ همسر دومش.

 

چرا ؟

پر هوسي مرد دخترم.

 

پوران فرخزاد :

شما به پدرم چي كار دارين اون مرده من دلم نمي خواد راجبش حرفي بزنم.

 

 

مادر فروغ فرخزاد :

فروغ اخلاق خاصي داشت . مثلا اگه ده تومن تو كيفش پول بود همچين كه به يه فقير مي رسيد همه پولشو مي داد به اونو بعد مي رفت .فروغ همش در حال نوشتن بود . اين پوران و فروغ هر دوتاييشون همش در حال نوشتن و مطالعه كردن بودن . فريدون و امير هم همين بودن . پدرشون هم همين بود همش در حال كتاب خوندن بود . خونه مون همش پر بود از كتابو روزنامه و مجله ..

 

فروغ هيچ وقت نمي گفت فلان چيز و مي خوام . مثلا بچه ها مي خوان وقتي با مادرشون برن بيرون اين و بخر اونو بخر ... فروغ اصل همچين دختري نبود ...اصلا فروغ از شيش هفت سالگي شعر مي گفت و لي از ترس پدرش ريز ريز مي كرد مي ريخت سطل آشغال .

 

فروغ ورد زبانش همش اين بود ...دلم مي خواد بميرم ... مامان من دلم مي خواد بميرم. براي سگ و گربه مي نشست زار زار گريه مي كرد

 

پوران فرخزاد :

فروغ خيلي اصرار داشت بگه پير شده هنوز سي و يك سالش هم تموم نشده بود. همش دو تا تار موي سفيدش و نشون ميداد مي گفت من پير شدم . مادر همش دعواش مي كرد مي گفت اين حرفها چيه تو هنوز بچه اي . مي گفت نه شما نمي دونين من خيلي پيرم .بنابر اين وقتي كسي تا اين حد خودشو پير حس مي كنه مرگ و در كنار خودش حس مي كنه كه اينو مي گه.

 

در مورد پرويز حرف بزنيد ؟

 

پرويز عاشق فروغ بود ما با خانواده ي پرويز فاميل بوديم با هم رفت و آمد داشتيم . هر چي مي گفتيم پرويز فروغ الان وقت شوهر كردنش نيست مي گفت الا و بلا من عاشق فروغم . ... فروغ فقط پونزده سالش بود پرويز پونزده سال از فروغ بزرگتر بود . فروغ هم رفته بود تو گنجه قايم شده بود و اعتصاب غذا كرده بود كه چرا نمي ذارين من شوهر كنم . حيوني ... ( مي خندد) . يك روز فروغ اومد پيشم گفت مامان پرويز مرد پولداري نيست كه بياد آونطور عروسي بگيره بعدلباسشو پوشيد و گفت مامان جان من دارم مي رم اهواز به عروسي هم احتياجي ندارم.

 

در مورد اختلاف شون صحبت مي كنيد ؟

 

پرويز دلش مي خواست يه زن داشته باشه بشينه تو خونه ، خونه داري كنه ، فروغ هم مي گفت نمي تونه از خوندن و نوشتن دست بكشه فروغ  عاشق هنرش بود . يك وقت چيز بنويسه يك وقت خياطي كنه يك وقت نقاشي كنه خونه شوهر كه نمي شه اين كارارو كرد بايد خونه داري كني و آشپزي . فروغ اهل اين زندگي نبود.فروغ تو اون زندگي ديوانه شده بود يك مدتي توي آسيايشگاه رواني بستري شده بودكه من هر روز به ديدنش مي رفتم . بعد از طلاقش پدرش خواست كامي و از پرويزبگيره اما فروغ مخالفت كرد گفت : من كه از ندگي پرويز اومدم بيرون كامي و هم از پرويز بگيرم اون ديوونه مي شه . دوست داشت پرويز خيلي ولي چي بگم اهل زندگي نبود فروغ.فروغ عاشق بچه اش بود يك روز مدرسه كامي و ببينه پرويز نذاشت همونجا غش كرد افتاد ه بود .

 

پوران فرخزاد :

فروغ پرويز و خيلي دوست داشت و پرويز هم فروغ و اما زندگي مداوم در كنار هم امكان نداشت.

 

در مورد ابراهيم گلستان دلمون مي خواد براي ما صحبت كني ؟

 

مادر فروغ فرخزاد :

چي بگم گلستان عاشق فروغ بود . همين طور الكي نه اون واقعا عاشق فروغ بود.مردم يك كلاغ چهل كلاغن بي خودي حرف مي زنن. هم اين اونو دوست داشت هماون اينو.

 

پوران فرخزاد :

به همون نسبت كه مولوي نبود شمس نبود و شمس نبود مولوي اي نبود كه ما مي شناسيم به همون نسبت اون دوتا روي كاراي همديگه تاثير داشتن.فروغ تلخي بسياري كشيد و مي خوام به جرات اينو به شما بگم فروغ توي عمر  سي و يك ساله اش تو تمام دوران جووني اش با تلخي و اندوه فراواني سپري كرد.

 

 

گرد آوری مطالب : شیواااا 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:57  توسط شيوااااااا | 

 

اولین تپش های عاشقانه قلبم

 

دختركي شانزده ساله :

نامه هاي پيش از ازدواج فروغ عمدتا مربوط به گرفتاريهايي است كه فروغ 16 ساله درخانواده ي نامهربانش داشت . او در اين نامه هاي مخفيانه از آنچه در اين خانه بر سرش مي آورند براي محبوب خود سخن مي گويد . چراغ را از او مي گيرند ، هرچه گم شود بر گردن او مي اندازند و  بخاطر اينكه پيش از موعد چاي نوشيده مشت سنگيني بر كله اش كوبيده مي شود .

 

جوانان در سنين بلوغ حساس اند و دختري چون فروغ كه روحي عاصي داشت ، همه را دشمن خود مي پندارد . گرچه روشن است كه خانواده ي فروغ رفتار خوبي با او نداشتند . ولي در بسياري از خانواده هاي ايروني هنوز هم حقوق فرزندان زير پا گذاشته مي شود ، امري طبيعي به شمار مي رود چه رسد به پنجاه سال پيش !

 

فروغ كه در 16 سالگي مي نوشت : " من نمي دانم مادر چيست زيرا از مهر و محبت مادري بهره اي نبرده ام من اكنون در مقابل خود دشمني مي بينم كه با همه قوايش در صدد آزار دادن من است " در نامه هاي بعدي از حمايت همين مادر بر خوردار مي شود و صداي پدر را  مي شنود كه مادر را مسبب" فاسد شدن "دخترشان مي داند. اين رفتار زشت و فضاي فرياد و فحاشي در خانواده سالها بعد نيز ادامه يافت و سبب گشت كه فروغ تصميم بگيرد مادري شود كه فرزندش او را "پرستش " كند.

 

نامه ها پر از بحث هاي آزار دهنده بر سر مهريه و آينه و شمعدان و هزينه هاي مهماني و لباس عروس است . دخترك از يك سو بايد با خانواده بجنگد و از سوي ديگر پاسخگوي  همسر آينده اش باشد كه در هر كلام در جستجوي " درستي " و " پاكي" اوست. فروغ كه هرگز قصد ندارد از پرويز طلاق بگيرد و اگر هم چنين شود ، از او مهريه نخواهد  خواست تعجب مي كند چرا پرويز به شرط و شروط ها گردن نمي نهد و قال قضيه را نمي كند و حتا بر سر آنها چانه مي زند! او نمي داند كه از زندادن خانواده به پشت ميله هاي قفس همسر مي رود.

 

تصور فروغ از "عشق" مانند اغلب زنان بسيار رمانتيك و خيالي و اگر بخواهم رو راست باشم ابلهانه است . به نظر او نيز وقتي انسان كسي را دوست مي دارد ، بايد از هيچ چيز دريغ نكند و از همه چيز بگذرد . "مال و مذهب و مرام و عقيده و ايمان و خانواده " كه جاي خود دارد ، " بلكه اگر جانش را بخواهند به رايگان مي دهد. " !

 

با اين همه شگفت انگيز است كه يك دختر شانزده ساله بيش از پنجاه سال بيش تا به اين اندازه شخصيتي تكوين يافته داشته باشد و بتواند به اين روشني آن را در قالب واژه ها بيان كند : " نه پرويز من احتياجي به فداكاري تو ندارم ... من هم شخصيتي دارم و به شخصيت خود و به شخصيت خودم فوق العاده علاقمندم و  هرگز حاضر نيستم آن آن را از دست بدهم ... از خودم كه اين قدر پست و بيچاره شدم متنفرم مي شوم تو خيال مي كني كه من احتياجي به ترحم تو دارم نه هرگز ، هرگز ..من خودم را بالاتر و بزرگتر از آن مي دانم كه به اين چيز ها ( قباله و مهريه ) خودم را دلخوش كنم " و از همان پيش از ازدواج پرويز را كه مرتب از او باز خواست مي كند تا از وي " مطمئن " شود ، متقابلا به پرسش مي كشد.

 

زني هفده ساله ...

 تك شعر هاي فروغ اينور و انور چاپ مي شوند . شوهر كه وضع مالي مناسبي ندارد به اهواز مي رود و فروغ در خانه پدري مي ماند و باز هم كتك مي خورد : " من اينجا نمي مانم من نمي توانم هر رزو دعوا كنم هر رزو كتك بخرم من نمي توانم در مقابل كساني كه به تو و به من فحش مي دهند ساكت بنشينم ... در آنجا كسي نيست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزيي مرا  فاحشه و نانجيب خطاب كند ... من نمي توانم هر روز موهاي خودم را در چنگ اين و آن ببينم . گوش من ديگر نمي تواند سخنان ركيك و اين فحشهاي وقيحانه را بشنود من اين زندگي پر از جار و جنجال و دورويي و تزوير را دوست ندارم بيا مرا ببر و ازدست اين ديوانه ها نجات بده . "

 

پرويز مرتب در نامه ها از واژ ه هاي فروغ ايراد مي گيرد و حتا او نيز سر كوفت مي زند :

 " درست است پرويز اگر تو نبودي من حالا بايد در خانه پدر با خفت و خواري زندگي كنم و هميشه اين اسم برايم باشد كه گناه كرده ام و فاسد شده ام . تو اشتباه مي كني من هيچ وقت اين بزرگ منشي و جوانمردي تو را از ياد نمي برم ... هيچ كس حق ندارد مرا فاسد بخواند پرويز با من اينطور حرف نزن.

 

پرويز فروغ  را باز خواست مي كند كه آيا " سرپل و لاله زار " رفته است ؟ و فروغ از اين پس همه چيز را به وي گزارش مي دهد و مي خواهد به همسرش ثابت كند كاري بر خلاف ميل او انجام نمي دهد. در نامه هاي بعدي فروغ بار ها و بارها به اين موضوع اشاره مي كند كه همسرش نه تنها در نامه بلكه حضورا  و در جلوي ديگران نيز او را تحقير كرده  و حتا فحش داده است " هيچ وقت تحقيراتي را كه جلوي هر احمقي به من كرده اي و فحشهايي كه به من داده اي نمي توانم فراموش كنم ... يادم مي آيد پارسال يك دفعه جلوي خسرو برادرت و خانوم مادرت به من گفتي هر كسي ديگر جاي من بود تا به حال تو را طلاق داده بود " 

 

مسئله به اينجا ختم نمي شود . پرويز شاپور هنر و شعر فروغ را تحقير مي كند . و در جايي كه همه جا صحبت از فروغ است و بزرگاني مانند : " سعيد نفيسي ، شجاع الدين شفا ، علي دشتي ، علي اكبر كسمايي شعر اين " شاعر جوان " را مي ستايند و آينده ي درخشاني براي  او پيش بيني مي كنند " محبوب " فروغ برايش مي نويسد " اميدوار " است سرش به سنگ بخورد . " سنگ  بد نامي "

 

شاعر عاصي :

 

فروغ از همسر نيز ناسزا مي شنود و كتك مي خورد . اعتماد به خود را از دست مي دهد :

" پرويز من كجا و هنر كجا . من كي از هنرمند بوده و ادعاي هنرمندي كرده ام . من كي از هنر خود حرفي زدم . اصلا من كه هنرمند نيستم . مگر هر كسي توانست يك قلم دست بگيرد و دو سه جمله فارسي بنويسد هنرمند است . من با هنر فرسنگها فاصله دارم. من غلط مي كنم سر تو منت بگذارم و هنري كه ندارم به رخ تو بكشم . "

 

فروغ راست مي گفت وقتي مي نوشت : "تو مرا نمي شانسي يعني عمق روح و فكر مرا نتوانسته اي بخواني " پرويز مانند يك مرد حسود و سنتي كه هيچ شباهتي به تصوير پرويز شاپور روشنفكر را  نداشت در جامعه ندارد، دست و پاي فروغ را آن هم از راه دور مي بندد " وقتي مي بينم كه از آنچه كه مي طلبم دور هستم و مرا محدود كرده اي دنيا در نظرم تاريك مي شود و از زندگي بيزار مي شوم همانطور كه تو گفتي با هيچ كس تماس نگرفتم"

 

 دعوت به جلسه هاي سخنراني و مهماني ها را رد مي كند، مصاحبه ها را رد مي كند ، و حتا پيشنهاد سعيد نفيسي براي يك ملاقات را نيز نمي پذيرد ، تا پرويز راضي باشد و اعتراض نكند كه چرا به امير كبير كه ناشر كتاب او بوده تلفن زده است !حتا فروغ بايد كمتر به منزل خواهرش برود و شب در آنجا نماند . بايد توضيح دهد كه در عروسي پسر عمه اش ، زنانه و مردانه جدا بوده ؟ و حتي حق ندارد با فلان مرد آشنا سلام و عليك كند.

 

پرويز حتا مي گويد : " از خانه بيرون نرو !‌" اين همه در حالي است كه پرويز هه چيز ها را حق مسلم خود مي داند : " يادم مي آيد كه تو تمام ساعات زندگي ات را در تهران توي همين خيابان اسلامبول و لاله زار و نادري كه حالا مركز فساد شده ... ( از ديد پرويز شاپور ) مي گذراندي من توي خانه رنج مي بردم "

فروغ تصوير شاعرانه و ناممكني از زندگي مشترك با پرويز داشت. با اينكه همه نامه ها حتا يكسال پس از جدايي ، سر شار از عشق به همسرش است ، ليكن تفاوت ژرف بين واقعيت و خيال فروغ را زير چرخهاي بي رحم خود خرد مي كند : " نمي دانم چرا از آينده اينقدر مي ترسم يك حس نا معلومي پيوسته مرا مضطرب مي كند و نمي دانم اسمش را چه بگذارم مثل اين است كه حادثه ي بدي در كمين من نشسته ، هميشه خود را در معرض خطر مي بينم ... يك حالت اضطراب هميشگي دارم و نمي دانم علتش چيست روي هم رفته از زندگي سير شده ام . بدون شك عاملي هست كه مرا رنج مي دهد ولي خودم نمي فهمم ، هيچ علت و روحيات عجيب خود را نمي فهمم."

 

شايد نامش سر خوردگي باشد . سرخوردگي است كه انسان را به درون پيله ي خود مي راند : " من هيچ وقت نمي توانم از زندگي خود راضي باشم ... مي دانمكه تو از لحاظ طرز فكر با من از زمين تا آسمان فرق داري ... براي من همه چيز جنبه رويايي و وهم آلودي دارد و من وقتي در زندگي حقيقي جلوه افكارم را نمي جويم باز هم به دامن افكار خودم پناه مي برم و در آن دنيايي كه مي سازم و دوست دارم زندگي كنم."

 

در اين دنياي پنهان " فروغ " قوي است . يكه تاز دنياي شعر و خيال است . اما در نامه هاكه كاملا واقعي هستند ضعيف است . از همسرش جدا مي شود تا از ابتذال بگريزد ليكن احساس مي كند در ابتذال ديگر ديگري غرق مي شود كه حتا شعر هم دردش را درمان نمي كند :

‌" در من نيرويي هست ، نيرويي گريز از ابتذال و من به خوبي ابتذال زندگي و وجود را احساس مي كنم مي بينم كهدر اين زندان پايند شده ام ... من نمي توانم زشتي ها را تحمل كنم . روحم مثل يك پرنده محبوس بي تابي مي كند . من دنياهاي زيبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم هاي باز كثافت و تيرگي محيط زندگي ام و اجتماعم را تشخيص مي دهم . حتا شعر كه فكر مي كردم همه جاهاي خالي زندگي ام را پر خواهد كرد حالا در نظرم آن هم حقير و بي معني جلوه مي كند . گاهي اوقات دلم مي خواهد در تاريكي گم شوم . از خودم مي گريزم . از خودم كه هميشه باعث آزار خودم هستم . از خودم كه نمي دانم چه مي كنم و چه مي خواهم . من از خودم وحشت دارم . من هيچ وقت نمي خواهم با خودم تنها بمانم . از بس به دروغ به همهگفتم كه هيچ غصه اي ندارم ديوانه شدم همه زندگي من درد است " درد " نمي دانم عظمت مفهوم اين كلمه را درك مي كني يا نه ؟ ... مي دانم كه دارم به طرف مجهول مي روم . "

 

از جدايي ابراز پشيماني مي كند . زندگي خانوادگي را " قفس " مي نامد در شعر " بازگشت" از همسر سابقش مي خواهد كه وي را به پشت ميله هاي قفس باز گرداند ليكن بالافاصله مي نويسد: "‌بيش از هر چيز به نيروي شگرفي فكر مي كنم كه دست هايم را راحت نمي گذاردو در درونم وجود دارد و من در  پنجه هايش موجود ضعيفي بيشتر نيستم . برگشت به طرف تو و تحمل زندگي محدود خانوادگي برايم مشكل است . من ضعيف هستم و نمي توانم قبول كنم كه زندگي يعني شوهر و بچه و چشمم دنبال خيالات و آرزو هاي واهي است . "

 

انتشار نخستين كتاب فروغ "اسير"با ازدواج او همزمان بود .پس از اين نامه ها فروغ ده سال ديگر هم زيست و " ديوار " و  " عصيان " و " تولدي ديگر " را منتشر كرد . آخرين شعر هاي او در مجموعه اي " ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد " پس از مرگ وي منتشر شد . شايد عناوين اين مجموعه ها خود به تنهايي گوياي رنج و شورش و نااميدي زني باشد كه به گفته ي" ويرجينيا ولف " : روح شاعرانه اش در پيكر زنانه محبوس شده بود . ما در اين نا مه ها كه به قلم زني بس جوان ، كم تجربه ولي پر شور و عاصي و خود آگاست ، تنها بخش كوچكي از آن را مي يابيم .

 

گرد آوري مطالب : شيوااااااا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:10  توسط شيوااااااا | 

 

در فروغ ، فروغ

 

 نگاهي بر حقيقت اشعار فروغ فرخزاد

 

سلامت و تازگي ديگرگوني شعر فروغ ، زنان شاعر را به اين فكر انداخت كه به ابعاد مختلف

و زندگي و رفتار و شعر او دقت كنند تا راز اين شكوفايي را دريابند و از جوهر اين كيمياي حيات

بهره جويند و متاسفانه بدون و درك درست شخصيت و شعر فروغ ، رقابت و تقليد از دوران

جنيني شعر او و بحرانهاي بي تجربگي و سر خوردگي هاي او پرداختند.

 

در روياي " فروغ دوم " شدن است كه شعر بعد از فروغ به راه مي افتد . غافل از اينكه فروغ

براي " خود بودن " و " خود ماندن " مي زيست و با قدرت يكتاي شاعرانه ي خود ، ممنوع

ترين واژه هاي زمان خور را به كار مي گرفت و به شعر تبديل مي كرد.

 

 

شعر فروغ ، شعر موضوعي يا مقطعي و زمان بندي شده نيست كه در شرايط سياسي و

خاصي و به مناسبت هاي ويژه اي سروده شده و جنجالي موقتي و دوره اي آفريده باشد ،

تا شامل مرور زمان نيز بشود. شعر فروغ ، شعر هستي ، انسان و زندگي است كه در

اوج شاعرانگي سروده شده و مانند حافظ شيرازي بي زمان است.

 

******

شعر فروغ يكشبه نروئيد و نباليد هيچ نوزادي يكشبه قد نمي كشد و به بلوغ نمي رسد.

صادقانه از خود ، از دل آغاز كرد و در اين سير گسترده ي دروني بود كه به كشف هستي ، انسان و زندگي رسيد . و اين تحولات پر فرازو نشيب را به شعر كشيده...

 

هر موجي كه او را برد ، شعر شد . هر واژه اي كه در اين موج افتاد ، شعر شد.تقلاهايش ،

زير رفتن ها و بالا آمدن هايش.

 

به تخته پاره اي آويزان شدن هايش ، عشق شد ! و عشق شعر شد . و هرگاه كه از شدت

موج دست اش از آن تخته پاره رها شد ، به زير مي رفت ، گياهان دريايي به پايش ميپيچيدند ، كوسه ها بر او دندان تيز مي كردند ، در هم كوبيده و زخمي به ته اقيانوس فرو مي رفت و آنگاه جويبار هاي خود جوش از درون او جاري مي شدند:

 

من

پري كوچك و غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد . 2

 

در اين غيبت معصومانه پر شكفت و شهود چيزي از دست نمي داد چرا كه همزمان:

 

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تكيده و مبهوت

در زير بار شوم جسد هايشان

از غربتي به غربت ديگر مي رفتند. 3

 

همزمان به غيبت معصومانه فروغ:

 

خورشيد مرده بود

خورشيد مرده بود و فردا

درذهن كودكان

مفهوم گنگ گمشده اي داشت. 4

 

فروغ ، به كالبد شعر " زن " جان تازه اي دميد . شعر زن ، كه تا آن زمان غلام حلقه به گوش شعر مرد بود ، و كور كورانه و طوطي صفت شعر مردانه را در تاريكي مرد سالاري دنبال مي كرد با طلوع فروغ و روشن شدن آسمان شعر زن ، " زن " خود را ديد و انديشه در او شكفت ، خود شناخت و برخاست.

 

شعر هاي خود جوش و بي اعتباري او به قواعد موجود ، در زماني كه جو نفس گير خفقان

سياسي و اجتماعي در گلوي قلم ها لخته بسته بود و هوا پر از بوي ماندگي و تكرار بود و زنان همچنان در پستوي شعر مردان چيده بودند ، بي پروايي نام گرفت . در حالي كه فروغ خود اين بي پروايي را در چيز ديگري مي ديد و رندانه از آن مي ترسيد:

 

مي ترسم از اين نسيم بي پروا

گر با تنم اينچنين در آويزد

ترسم كه زپيكرم ميان جمع

عطر علف فشرده بر خيزد . 5

 

در اين وحشت صادقانه از بر ملا شدن رازش در ميان جمع ،‌مي بينيم كه چه حر فهاي تازه

مي زند . " نو آوري فروغ ذاتي است ". روح تخيلي شعر در آن مي درخشد . وقتي مي گويد : مي ترسم كه در ميان جمع از تنم عطر علف فشرده بر خيزد . يك عشقبازي و همخوابگي بر روي علف ها را در ذهن تداعي مي كند و چه ساده خودش را لو مي دهد!

 

و در شعر  " آبتني " ، از مجموعه ي " ديوار "

 

روي دو ساق ام لبان مرتعش آب

بوسه زن و بيقرار و تب دار

ناگه در هم خزيد ... راضي و سرمست

جسم من و روح چشمه سار گنه كار 6

 

طبيعت فروغ در عمق معصوم است . نه تنها قصد بي پروايي ندارد ، كه بسيار هم محتاط است. ! اما اين طبيعت چشمه است كه بي پروا است ! اين چشمه است به ساق ها او مي پيچد و مرتكب گناه مي شود.! اما آنجايي كه خودش گناهكار است ، در نهايت صداقت عيب ( گناه ) را مي گويد ، و به حسن اش نيز اشاره مي كند.

 

حافظ :( عيب "مي"جمله چو گفتي هنرش نيز بگو / نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند)

هم به گناه و هم به لذت اش اعتراف مي كند زيرا زبان ، حسيات و باور هايش ، آميختگي

جدايي ناپذيري دارند:

 

گنه كردم گناهي پر زلذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

...

گنه كردم گناهي پر زلذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش 7

 

براي نخستين بار ، زني ، با توجه به باور هاي مذهبي و فرهنگي جامعه با صداقتي

شاعرانه ، به گناهي اعتراف مي كند . و اعتراف به اين گناه ، جانماز هم آب نمي كشد.

بلكه در نهايت سادگي و درستي و بي توجه به عواقب آن ، پنهان هم نمي كند كه لذت

هم برده است.

 

اعترافش اما ، بر خلاف آنچه تا به حال بر داشت كرده اند ، از روي رضايت و سرمستي نيست . ترسان و لرزان است . رضايتش توام با نگراني است . از ترس تهديد ها نامرئي اين لذت موقت است كه در پايان شعر ، تسلم باور هايش ، به در گاه خدا وند پناهنده مي شود و و در محضر خدا وند است كه نشان مي دهد كه اينكاره نيست و با پريشاني مي گويد: خداوندا چه مي دان چه كردم ؟ آن خلوت هم تاريك بود هم خاموش ! يا به زبان ديگر مي گويد : خدايا نفهميدم مرا ببخش ! و چون راست مي گويد به دل مي نشيند.

 

سه كتاب " اسير " ديوار " و " عصيان " او ، كلنجار ها و كشمكش هاي فروغ است با

دل خود ، با هوس هاي معصومانه و بي تجربگي هاي خود.

 

اين كتاب ها در واقع ، مراحل دوران جنيني شعر فروغ اند. اشعر اين كتاب ها ، در شكل

چهار پاره و گاهي مثنوي و گاه غزل و گاه نيز تلاش هايي بدنبال شعر نيمايي ، نمايان مي شوند . در همه ي اين فرم هاي كلاسيك ، فروغ ، بي توجه به آنچه ديگران گفته اند حرف هاي خودش را مي زند . آرام و ساده تجربه هاي خود را بر ملا مي كند غافل از اينكه "خود بودن"را انعكاس دادن با آن زبان سراسر راست گويي كار پسنديده اي نيست.

 

از برخورد هاي خشم آگين و واكنش هاي قهر آميز و بد گويي هاي مردم به اصلاح روشن

فكر است كه تازه متوجه مي شود حرفهايي كه زده است سنت شكني است . به سبب ناتواني در شناخت او ، او را متمرد و ننگين مي خوانند و حتا زنان شاعر همدوره اي خودش نيز به خاطر اين صراحت در باز تاباندن احساس ها و تجربه هاي پاك خود در شعر ، از او فاصله مي گيرند . به بزم هاي خود دعوتش نمي كنند .

 

"زن" حق ندارد كه اين گونه صادقانه از چند چون هستي خود حرف بزند:

 

آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد

بر طعنه هاي بيهوده ، من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد كه "زن " بودم   8

 

در حالي كه از نگاه فروغ ، آن دروغگوهاي متظاهر ، ننگين بودند:

 

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و ريا كاري

در آسمان تيره نمي بينم

نوري زصبح روشن بيداري 9

 

فروغ با پشت سر گذاشتن دوران آشفتگي ها و شكست هاي پي در پي ، كه دردناك ترين آنها جدايي از تنها فرزندش و محروم شدن از ديدار اوست ، در مي يابد كه او عاشق خود اوست نه رابطه هاي مادي و جسماني . در اين نوع رابطه ها نمي توان به كمال رسيد و نيمه ي گمشده اش و حفتي كه او را كامل مي كند در اين نوع رابطه ها يافتنمي شود:

 

اگر به سويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بي فروغ من

خيال عشق ، خوشتر از خيال تو

10

و از ويران كردن زندگي زناشويي اش به دنبال اين توهمات پوچ به شدت پشيمان مي شود:

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسوس سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من ، نقش خواي بود 11

 

و دلش مي خواهد به خانه بر گردد. دژي محكم و امن كه او را از عواقب همه ي تجربه هاي

هولناك ، پشيماني ها و پريشاني ها در امان مي دارد. بهشت راستيني كه از روي ناداني

و بي تجربگي گمان مي گرد قفس اوست :

 

گفتم قفس ولي چه گويم بيش از اين

آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود

دردا كه اين جهان فريباي نقش باز

با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

 

اكنون من ام كه خسته زدام فريب و مكر

بار ديگر به كنج قفس رو نموده ام

بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله هاي قفس خويش نبوده ام    12

 

و در پايان زندگي پر تلاطم كوتاه اش ، اين حسرت را حتا در اوج موفقيت و شهرت همچنان

بر دوش خسته ي خود مي كشيد:

 

كدام قله كدام اوج ؟

چگونه روح بيابان مرا گرفت

و سحر ماه ز  ايمان گله دورم كرد!

چگونه ايستادم و ديدم

زمين به زير دو پايم از تكيه گاه تهي مي شود

و گرمي تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمي برد!   13

 

                                                                

فروغ پس از تجربه هاي معصومانه و دردناكش در مي يابد كه جفتي را كه براي روح پاك و

تابناكش مي طلبيده است و در تمام اين جستجوها و گم شدن هاو غرق شدن ها و كشف

ها ، در پي آن بوده ، جز "شعرش" نيست !

 

پس به پناگاه مطمئن و صادق شعراش پناه مي برد و مي گويد :

 

" رابطه ي دو تا آدم هيچ وقت نمي تواند كامل يا كامل كننده باشد به خصوص در اين دوره .

اما شعر براي من مثل دوستي است كه وقتي به او مي رسم مي توانم راحت با او درد و

دل كنم ، يك جفتي است كه كاملم مي كند...بعضي ها كمبود هاي خودشان را با پناه

بردن به آدم هاي ديگر جبران مي كنند اما هيچ وقت جبران نمي شود . اگر جبران مي شد

 آيا همين رابطه خودش بزرگترين شعر دنيا و هستي نبود ؟"  14

 

و با اين كشف بزرگ و دريافت با شكوه است كه با ميان بري در خط زمان ، سفري به آينه هاي

شفاف و صادق پناهگاه اش ، جفت كامل كننده اش ، "شعر " مي كند . و در خصوص آن آينه

هاست كه خود را در " تولدي ديگر " مي بيند و درك مي كند.

 

و مفتخر و مطمئن به جاودانگي خود مي گويد:

 

سفر خطي در حجم زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه ز مهماني يك آينه بر مي گردد

و بدينسان است

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند.   15

 

از آن پس از پنجره هاي باز و سخاوتمند پناهگاه اش ، به خود و مردم ، جهان هستي مي نگرد

و در نهايت آگاهي . و از اين كه گه گاهي پيوند هاي اجباري اش را از ياد مي برد ، فروتنانه به عذر خواهي مي نشيند:

 

بر او ببخشاييد

بر او كه گهگاه

پيوند درد ناك وجودش را

با آب هاي راكد

و حفره هاي خالي از ياد مي برد .  16

 

فروغ با انتشار كتاب " تولدي ديگر " جهان تازه ي " شعر زن " را آفريد . گر چه او خالقي كه "زن" بودن خود را زندگي و تجربه مي كند ، اما انديشه و تخيلات شاعرانه و نوين او همه ي

هستي را در بر مي گيرد كه زن و مرد ، دو پاره ي به هم پيوسته ي آن اند.

 

در اين كتاب فروغ براي نخستين بار در والاترين صورت شعر و با تخيلاتي حيرت انگيز ، با زباني

نو ، دريافت هاي خود را با شاعرانه ترين بيان منعكس مي كند.

 

نهايت تمامي نيروها پيوستن است ، پيوستن

به اصل روشن خورشيد

و ريختن به شعور نور

طبيعي است كه آسياب هاي بادي مي پوسند

چرا توقف كنم ؟

من خوشه هاي نارس گندم را

زير پستان مي گيرم

و شير مي دهم .    17

 

در اينجا فروغ با شاعرانه ترين بيان و استعاره هاي بديع به پشتوانه ي انديشه اي درخشان

و با زيركي فطري شاعرانه اش ، بر تري قدرت باروري خود را با گفتن " من خوشه هاي نارس

گندم را / زير پستانم مي گيرم و شير مي دهم " بر زبان مي آورد. آوردن واژه ي " پستان " هرچند در آن زمان غير منتظره است اما ، حياتي است.

 

بدون اين واژه ، چگونه مي توانست ميزان برتري باروري خود را ، حتا بر زمين و آب و آفتاب !

كه خوشه هاي گندم را نتوانسته اند بالغ كنند ، بيان كند ؟

 

و اين يك بلوف خود پسندانه ي رايج نيست ، بلكه بر انديشه تابناك ، بياني سنجيده

با شناخت بار كلمات و بكار گيري بجا و درست آن ها و قدرت تخيلي حيرت انگيز شاعرانه اش

استوار است ، و واژ ه به واژ ه ي آن مهر تاييدي است بر اين ادعا . ( اما مقلدين متاسفانه از اين ميان همه ي اين ظرافت ها و ژرف نگري ها ، تنها كلمه ي پستان را ديده اند ! ) همين جا با گفتن" طبيعي است آسياب هاي بادي مي پوسند" تكليف مدعيان اش را هم روشن مي كند.

 

اما مي بينيم كه مقلدين همدوره و بعد از او با " بي پروايي " هاي ساختگي ! چگونه مقلد دوران كم سن و سالي و بي تجربگي فروغ مي شوند! مقلد چيزي كه فروغ خود ، در نامه اي به پدرشاز آن ابراز انزجار مي كند و آن را حاصل بي سر پرستي و درست تربيت نشدن خود و نتيجه ي خشونت ها و بي توجهي هاي پدرش مي داند.

 

فروغ مي گويد :

" امروز توي زماني داريم زندگي مي كنيم كه تمام مفاهيم و مقياس ها دراند

معني هاي خودشان را از دست مي دهند و دارند ... نمي خوام بگم دارند بي

ارزش ... در حال متزل زل شدن هستند . دنياي بيرون آنقدر وارونه هست كه

نمي خواهم باورش كنم "  18

 

" اوضاع ادبيات همان است كه بود مقدار زيادي وراجي و حرف مزخرف زدن

و مقدار كمي كار  "  19

 

فروغ با تجاربي كه بدست آورده بود و با دريافت هاي گرانبهايش ، اين بار آگاهانه از ميان ديوار

هاي ضخيم و بلند دشمني ها و كار شكني ها و بايكوت ها ، پنجره اي به فضاي تازه ي آزادگي و آگاهي باز مي كند و در " تولدي ديگر " رشد و بي نيازي خود را به همه ي آن بده بستان هايحقيرانه باز گو مي كند :

 

يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش

معني كند .     20

 

يكي از بارز ترين نشانه هاي صداقت فروغ با شعر و مراحل تكامل حقيقي او نام كتاب هاي

اوست .  " اسير ، ديوار ، عصيان "به ترتيب نشانه هاي روشن مراحل تجربه و تحول او را

بيان مي كند . اين كتاب ها در واقع مراحل دوران جنيني شعر فروغ هستند تا مرحله تولد

دوباره ي او " تولدي ديگر " اما اين تولد ، تولدي مانند تولد خودش نيست كه بي اراده و

خواست او صورت نگرفته باشد . بلكه تولدي ديگر است . تولدي از سر اختيار و آگاهي!

 

مي بينيم كه آن زبان آشكار گوي و " بي پروا " در نخستين دوره ي شعري او ، رفته رفته چقدرپخته تر و نمادين تر مي شود و آن بيان پرشور و خام احساس هاي يك زن نوجوان و جوان ، جاي خود را به زبان استعاري و سمبوليكي مي دهد كه بيان انديشمندانه ي تجربه هاي يك

زن با زنانگي خود و انديشيدن به عمق معناي وجودي آنهاست.

 

در آخرين مرحله او به زنانگي خود همچون پاره اي از هستي كيهاني خود مي انديشد و

تشنگي زنانه ي خود با تشنگي زمين يكي مي بيند:

 

من تمام شهوت تند زمينم

كه تمام آبها را مي كشد در خويش   21

 

بوضوح مي بينيم كه شاعر زيبا تر و نمادين تر از هستي كيهاني زنانگي سخن مي گويد .

يگانه ديدن خود با كل عالم كيهاني ، كه در عين حال او را از درگيري با محيط كوچك پيرامون

پستي ها و تنگ نظري ها ي آن آزاد مي كند.

 

فروغ از آن پس شاعرمتفكري است يگانه با هستي خود ، نه تنها با زنانگي خود كه انسانيت خود. انسان يك پارچه و كاملي است . مي بينيم كه در آخرين شعر هايش ، زبان استعاري ، سمبوليك و ورزيده ي او ، ديگر از آن زبان " بي پروا " ي ابتدايي ، بسيار فراتر رفته و عمق و وسعت و پيچيدگي يافته و جهان بيني اش نيز ديگر گون شده است :

 

مرا به زوزه ي دراز توحش

در عضو جنسي حيوان چكار

مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار

مرا به تبار خوني گلها به زيستن متعد كرده است

تبار خوني گلها مي دانيد.  22

 

با چنين ورزيدگي انديشه و و نيروي زباني است كه مي توان ، زبان اشارات را لابه لاي

واژه ها نشاند تا خواننده ي جستجو گر ، با هر بار خوانندن ، به كشف تازه اي رسيد.خواننده ي چنين اشعاري ، ديگر يك فرد كنش پذير و مصرف شونده نيست . كاشفي است كه به كشف هايش مي بالد.

 

پنچره در پنچره در پنچره ...اين مرحله ايست كه حافظ ، كه خود در سرودن اينگونه شعر هاي

پر ابهام و تفسير پذير ، به مقام خدايي رسيده است ، آن را " فلك سروري " مي نامد :

 

لطيفه ايست نهاني كه عشق از او خيزد

كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست

بر آستان تو مشكل توان رسيد آري

عروج بر فلك سروري به دشواريست.    ( حافظ )

 

اما همين دو شاعر ، با توجه به فاصله ي بزرگ زماني و شخصيت آنها ، مي بينيم كه در

رابطه هاي عاشقانه و كمال يافته ي انساني و در پيوند هاي ابدي ، چگونه شعرشان اوج

مي گيرد و با شكوه مي شود و به ابديت مي پيوندد.

 

فروغ :

همه ي هستي من آيه تاريكيست

كه ترا در خود تكرار كنان

به سحر گاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد .   22

 

و حافظ :

بگرفت كار حسنت چو عشق منكمالي

خوش باش زانكه نبود اين هر دو را زوالي

 

و باز مي بينيم اين دو شاعر بي زمان ، در اوج كمال ، چگونه موفقيت و شهرت را پوچ

و بي اعتبار مي بينند.

 

فروغ :

كدام قله كدام اوج ؟

مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ

در آن دهان سرد مكنده

به نقطه ي تلافي و پايان نميرسند؟  24

 

و حافظ :

نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي

پيش رندان سود و زيان اينهمه نيست.

 

فروغ زندگاني كوتاهي كرد و تمام زندگاني شاعرانه ي او پانزده شانزده سال بيشتر نبود.

و او اين مدت كوتاه از نوجواني و احساس هاي آتشين و زود گذر ، به اين درجه از پختگي و

و انديشمندي رسيد.

 

اين پرسش هميشه مي تواند مطرح باشد كه اگر او بيست يا سي سال ديگر هم زندگي

مي كرد ، تا كجاها مي توانست پيش برود؟

 

تصور يك فروغ چهل ساله يا پنجاه ساله و شصت ساله بسيار دشوار است . شايد او

درست به موقع زندگي را وداع كرد و دواطلبانه به آغوش مرگ پناه برد يا مي شود تصور

كرد كه آن همه استعدا و شفافيت ذهن و جسارت و قدرت انديشه تازه در آستانه ي

جهش هاي بزرگتر بود . شايد ؟...

 

                   

اكنون كه مي روم شعر هايم ستاره باران شب هاي بي فروغ ات باد .

 

 گرد آورنده مطالب : شیوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ماهیچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 1:44  توسط شيوااااااا | 

        

هديه اي ارزشمند به دوستان هميشه ماهيچ ... شيواااااا - نور - آبان ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 4:41  توسط شيوااااااا | 
 
صفحه نخست
www.tpn126@yahoo.com
وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com
درباره وبلاگ
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ


آبان 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY

شيواااا ما هيچ

هدیه ... من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم ... فروغ فرخزاد