تبليغاتX
(( کسی که مثل هیچکس نیست ))

 

 

دريغ و درد ... ( مهدي اخوان ثالث )

 

 

چه درد آود و وحشت ناك!

نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود

دريغ و درد

هنوزاز مرگ نيما من دلم خون بود ...

چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟

كه غمكين باغ بي آواز ما را باز

در اين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .

چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد

نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور

و من با اين شبيخون هاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ

بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .

 

بسي پيغام ها سوگند ها دادم

خدا را با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگند ، آي

مكن ، مپسند اين ، مگذار

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيك و نيكي ، هر چه اشك گرم و آه سرد

تو كاري كن نباشد راست

همين تنها تو مي داني چه بايد كرد

نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار آيد دريغي نيست

تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او

و ببينيم باز هست باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم

و بينم باز

گشوده در به روي دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روي دامن نشانده است او ...

الا با هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمين و اين همه صحرا و كوه و بيشه و دريا

جهان ها با جهان ها بازي مرگ و حيات از تو

سلام دردمندي هست

و سوگندي و زنهاري

الا يا هر چه هست كائنات از تو

به تو شوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن

و باور مي كنم ، بي شك ، همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مكن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد

پس از عمري ، همين يك آرزو ، يك خواست

همين يكباره مي خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يك مرد مي گريد ...

 

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاركناي كور بي روزن

در اين شب هاي شوم اختر كه قحطستان جاويد است

همه دارايي ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان

نهان شد ،  رفت ،  

از اين نفرين شده مسكين خراب آباد

دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

‌‌آن آزاده ، آن آزاد

دريغا آن پريشادخت

نهان شد در تجير ابر هاي خاك

و اكنون آسمان ها را از چشم اختران دور دست شعر

به خاك او نثاري هست ، هر شب ، پاك.

 

بهمن 1345 ... مهدي اخوان ثالث .

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:38  توسط شيوااااااا | 

 

دوست ... ( سهراب سپهري )

 

بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد

 

صداش

به شكل حزن پريشاني واقعيت بود

و پلك هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دستهاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما كوچاند.

 

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد

و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر مي شد

هميشه كودكي باد را صدا مي كرد

هميشه رشته ي صحبت را

به چفت آب گره مي زد

براي ما ، يك شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه ي سطح خاك دست كشيديم

و مثل لهجه ي يك سطل آب تازه شديم

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت

 

ولي نشد

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله ي نور ها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ در ها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم.

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:36  توسط شيوااااااا | 

 

مر ثيه ... ( احمد شاملو )

بجستجوي تو

بر در گاه كوه مي گريم

در آستانه ي دريا و علف

بجستجوي تو

در معبر باد ها مي گريم

در چار راه فصول

در چارچوب شكسته ي پنجره اي

كه آسمان ابر آلوده را

قابي كهنه مي گيرم

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد ؟

جريان باد را پذيرفتن

و عشق را

كه خواهر مرگ است.

و جاودانگي

رازش را

با تو در ميان نهاد.

پس به هيآ ت گنجي در آمدي :

بايسته و آز انگيز

گنجي از آن دست

كه تملك خاك را و دياران را

از اين سان

دلپذير كرده است !

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي گذرد

متبرك باد نام تو !

و ما همچنان

دوره مي كنيم

شب را و روز را

هنوز را

 

بهمن 1345 . احمد شاملو

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:35  توسط شيوااااااا | 

 

براي فروغ  ...  ( فريدون فرخزاد )

 

ببين كه من چگونه به دنيا مي آيم

از ابتداي جسم

ببين كه من چگونه زمان را

كه خطي محدود است

در چشمهايم وسعت مي دهم

ببين كه من چگونه خانه هاي پوسيده ي تكرار را

پشت سر مي گذارم

و به اصلي واصل مي شوم

كه در انتهاي صميميت پرواز قرار دارد

هوا ، هوا ، هواي تازه

كه پيله هاي ملامت را

به خود جذف مي كند

و زير تاجهاي كاغذي خورشيد

و جشن بادكنك ها

پروانه ي نازا را بارور مي سازد

ببين كه من چگونه مشوش

به يگانه ترين پنجره ي انتها چشم مي دوزم

و بيدار مي مانم كه ميوه ها برسند

و كوك ساعتها برسند

و زندگ در به صدا در آيد

شايد تقاطع دو خط

يا مبادله ي يك نگاه

آن نقطه رسيده باشد

آن نقطه اي كه من ، ميان كوچه هاي شبدر وحشي

آواز نا تمام ترا كشف مي كنم

و برگ هاي سستي انگشتانم را

به شاخه هاي تناورت پيوند مي زنم

كه سبز سخت شوم

درخت شوم .

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:33  توسط شيوااااااا | 

 

تمام شب ... ( پوران فرخزاد )

 

در ميان عميق ترين تاريكي ها

به دو چشم غمگيني مي انديشم

و به پنجره هايي كه

خاك ، خاك مهربان آن را مي پوشاند

تمام شب

گذشته را در عكسها مي ديدم

و صداها را از جرزها مي شنيدم

جزيره اي دور را مي ديدم

كه فرو رفته بود در مهي سياه

و پرنده ، سپيدي را

كه در مه فرو مي رفت

تمام شب

صداي ضجه ي مادرم را مي شنيدم

و تلاوت قرآن را

در تيرگي غبار از آينه ها مي ستردم

و مي ديدم

دو باكره ، معصوم را

كه در كوچه ي اقاقيا

از گذشته به آينده مي پيوستند

و در خط زمان

به پوچي و بيهودگي مي پيوستند

تمام شب

در ميان عظيم ترين شكنجه ها

صداي كلنگ گوركني را مي شنيدم

... خاك ،

خاك سنگيني روي سينه ام فشار مي آورد

و به مرگ مي انديشيدم

و به قلب خواهرم

كه در دل خاك مي پوسيد

تمام شب

در ميان عميق ترين تاريكي ها

براي خواهرم گريه مي كردم .

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:32  توسط شيوااااااا | 

 

با زندگي  ...  ( پوران فرخزاد)

 

و ما دو دختر كوچك بوديم

كه در باغ هاي اقاي

در جمع عروسك هاي پنبه اي

به بازي مي نشستيم

زندگي

زندگي يك صندوقچه ي ، جادويي بود

و در هر خانه آن تصويري

قهرماني . حقيقت . مهرباني . خوشبختي

و عشق ؟

آه

ما قهرماني را در داستان هاي پدر بزرگ

و محبت را در منقار هاي سرخ كبوتران

مي ديديم

حقيقت ،

مادر بزرگ بود

كه با چادر سپيد به مسجد مي رفت

و خوشبختي

آن شاهزاده اي

كه دختر شاه پريان را به حجله مي برد

و اما عشق ،

ما عشق را

در گل هاي آفتاب گردان مي ديديم

كه هر غروب

در غم خورشيد مي مردند

و هر صبح با تولد آن

تولد تازه اي  را آغاز مي كردند

ما هنوز با زندگي بيگانه بوديم

و ما دو باكره جوان بوديم

كه در باغ هاي سبز

در جمع عروسك هاي گوشتي

به بازي مي نشستيم

زندگي ؟

زندگي يك مدرسه شلوغ بود

و در هر زنگ آن ماجرايي

قهرماني ، در فيلم هاي تارزان مي جوشيد

و محبت !

ما اعلان محبت را به ديوارها

و عكس برگردان يگانگي رت به قلب ها مي چسبانديم

خوشبختي يك كارنامه تقلبي قبولي بود

حقيقت نيز

در آن قلب كوچكي پنهان بود

كه شب ها براي ستاره ها

سرود وفاداري جاوداني را مي خواند

و اما عشق ؟

ما آن عشقي را

كه از غزل هاي حافظ مي گرفتيم ،

بر برگ هاي گل سرخ مي نوشتيم

و به باد هاي بهاري مي سپرديم

ما هنوز هم با زندگي بيگانه بوديم

و ... و ما بوديم و ما !

... و اكنون از ما

آن تند پا تر بود

از خانه جادويي زندگي

به سرداب مرگ رفته است .

تا مهرباني را

بين كرم هاي گورستان تقسيم كند

و آن ديگري

آن ، من !

هنوز هم در باغ هاي زرد

و در جمع عروسك هاي گوشتي

به بازي ادامه مي دهد

ولي او ديگر

قهرماني را در اسطوره ها مي بيند

و يگانگي را بر آينه ها مي نويسد

حقيقت پنجره اي است

كه به خالي بي نهايت باز مي شود

خوشبختي را هم

هر چهارشنبه از بازار مي خرد

و عشق را ؟

عشق را هنوز

در ،

دوك هاي تجربه مي ريسد و مي ريسد

و هنوز هم ،

با زندگي بيگانه است .

 

پوران فرخزاد . مجله ي فردوسي . دوشنبه 26 بهمن 1349

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:27  توسط شيوااااااا | 

بهت سبز ... ( شيوااااا )

 

فروغ !

اي يار اندوه گسار

دگر باره ، تكرارت سبز كه اينك

سهم بزرگ تو از اين دست

تا ابد

عزيز خواهد ماند.

اي عروس خواهران رسالت

انعكاس شكوه پروين

معناي آيه هاي گنگ با بدرود تو

اي شاعره ي ابد ساله

بهت سبز نصيب ما بود.

تكرار سبزت

آنك در سحر جاودانگي روح ات

بر تو بادا

كه ما را حسي آمرزشي ايثار كني

اي خواهر!

خواهر خوب و با سنگر

ديگر ميان جنازه هاي خوشبخت

سرگردان نخواهي بود

آه ، فتح برنده

حتي با انعكاس صدايت پيدا بود ،

تنها صدا ...

از زمين زمانه روييدي

و از لبالب آسمان شراب شبنم را

شعر گونه ، به اشراق خويش بردي

تو از هزاره هاي ابدي

عروج كردي

و جاي پاي جوانت

جاودانه

تبار ما را

نقش زد .

 

تقديم به روح پرفروغ و هميشه جاوادن " فرخزاد"  . شيوااااا آذر 1384   

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:26  توسط شيوااااااا | 

 

فتح باغ

 

فروغ فرخزاد " فتح باغ " را در سال 1341 خورشيدي ، در سن بيست و هفت سالگي سرود . اين شعر در ميان طرفداران شعر نو محبوبيت خاصي بدست آورده است .ضمن اينكه براي مخالفان شعر نو نوشته اي است فاقد ماهيت . اين مقاله بر آن است كه با تجزيه و تحليل سطر به سطر " فتح باغ " بر خي از ويژگي هاي شاعري فرخزاد و عموامل موفقيت او را در اين شعر مشخص كند .

 

خود عنوان فتح باغ كاملا گوياست . بدين معني كه خواننده را به ياد عدن و داستان آدم و هوا مي اندازد و پيش از اين كه حتي سطر اول شعر را ببينيد اين فكر به ذهن خواننده مي رسد كه شاعر در اين شعر شايد در نظر دارد جريان آدم و حوا را و از دست دادن باغ عدن را دگرگون و زير و رو كند.

 

در پنج خط بند اول " فتح باغ " زمينه ي شعر يعني زمان و مكان و گوينده يا راوي شعر معلوم مي شود :

 

 آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

دو نفر گويا شهر نشين و عاشق و معشوق در خارج از شهر به دلايلي مورد توجه كلاغ خبر چين قرار  گرفته اند كه اين كلاغ خبر آن دو نفر را به اهالي شهر خواهد رساند . اين خبر كشي بي خطر هم نيست چون شاعر صداي كلاغ را به " نيزه ي كوتاهي " تشبيه مي كند . در بند اول خواننده ملتفت مي شود كه شعر فاقد مصراع هاي يكسان و وزن مرتب و قافيه مي باشد و شايد اين سوال براي او مطرح شود كه چرا شعر چنين بي قيدي و آزادي صوري دارد.

 

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهء بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 

پس بدون خبركشي كلاغ هم ديگران از كار گوينده و عاشق او واقف هستند و آن كار دو مرحله دارد . در مرحله ي اول آن دو نفر از درون خانه يا ساختمان ؛ از روزنه ي سرد و عبوس باغي را مي بينند. كدا م باغ ؟ خواننده شايد فكر كند منظور از واژه ي " باغ "باغ عدن باشد يا لااق محلي طبيعي و با صفا كه معمولا زندگي شهري آدم را از آن محيط طبيعي جدا و دور نگه مي دارد . مرحله ي دوم يا اقدامي كه آن دو نفر به عمل مي آورند چيدن سيب است كه دست يافتن بدان امر آساني نيست .

 

 گوينده در اين جا مسلما" به باغ عدن و آدم و حوا اشاره مي كند بنابر اين طبق روايات معروف تورات و قرآن گوينده و عاشق او سيبي از درخت دانش و بر خلاف ميل و دستور خداوند يا پدر نوع بشر چيدند. چنين كاري واقعا ترس دارد . عاقبتي شايد ناخوشايند ، به طوري كه خود آدم و حوا از باغ عدن اخراج شده و به مرگ و مير محكوم مي شوند.

 

همه میترسند

همه میترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

يعني با وجودي كه براي همه كاري كه گوينده و عاشق او انجام داده اند ترس دارند ،

آن دو نفر نترسيده اند و به اشياء مربوط به سفره ي عقد و ازدواج " چراغ و آب و آينه "

پيوستند . يعني گويا كار محكتر از ازدواج انجام داده اند طوري كه در بند بعدي معلوم مي شود . به قول شاعر :

 

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست

 

يعني معمولا ازدواج با امضاء ها در محضر و پيوند لفظي و رسمي آن ها در صفحه هاي دفتر محضر قانوني و مقبول مي شود در حالي كه گوينده و عاشق او بدون آن مراسم رابطه ي بالاتر و وصلت عميق تري با هم دارند :

 

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوختهء بوسهء تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

 

عشق گوينده از عشق هاي معمولي معني دارتر است وليكن كاملا جسماني و با عشق بازي جسمي ابراز مي شود . موهاي گوينده سمبل جذابيت او در برابر بوسه هاي داغ عاشق قرار مي گيرد ، بدن ها لخت آن ها همان قدر طبيعي  كه بدن هاي ماهي ها در آب و رابطه ي جنسي شان در دو خط  آخرين بند طوري توصيف مي شود كه كاملا مثبت ، صميمي و بي گناه جلوه  دارد .

 

در اينجا خواننده استنباط مي كند كه اين دو نفر زن و شوهر نيستند ، عاشق و معشوقند و خبر رابطه ي نا مشروع آن ها است كه كلاغ به شهر مي رساند . اين جا فروغ فرخزاد جسارت زيادي به خرج داده كه عشق را به اين گونه يعني توسط عشق بازي مطرح مي كند . خوب اگر كار گوينده و عاشق او نامشروع و يا حتي خلاف قانون باشد توجيه گوينده چيست ؟ سيب را از آن باغ چه دانشي به او بخشيده ؟ شاعر در بند بعدي توضيح مي دهد :

 

مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

پس طبيعت راهنماي  گوينده و عاشق اوست . در زمين خرگوش ها و در آسمان عقابان و در دريا صدف ها كه هر كدام در قلمرو خود نمونه ي آزادي و زيبايي هستند ،

با رفتار كاملا آزاد خود به گوينده و عاشق او نشان  داده اند كه دو نفر بدون احساس گناه بايد به حكم قلب و احساساتشان زندگي كنند . گوينده ادامه مي دهد :

 

 

همه میدانند

همه میدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظهء نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

زيبايي طبيعت در گلي گمنام مترادف حقيقت است و گوينده و عاشق او حقيقت را در تجربه ي زندگي در باغچه آموخته اند. بنابر اين لحظه براي آن ها نا محدود شده است چون حقيقت اصلي زيبايي و عشق است و دل دار و دل داده براي هم ديگر زندگي بخش هستند و عشق آن ها هم چون خورشيد است . نگاه دو نفر عاشق به يك ديگر نور و گرما و زندگي مي آفريند و آن ها را به قلمرو روياي جاوداني سيمرغان راه مي دهند.

 

شايد ديگران به وجود چنين عالمي واقف باشند همانطور كه همه مي دانيم مرواريد كجاست وليكن اكثريت به سبب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل " سبك باران ساحل ها " هستند كه در اثر ترس هم چنان بر جا مانده اند و بي عمل مي مانند. و به چنين كساني مي گويد :

 

 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

 

فرخزاد در اينجا اعلام مي كند كه زندگي واقعا انساني در تاريكي و با حرفهاي خصوصي و پشت پنجره هاي بسته جورنيست بلكه آدمي زاد بايد جرات اين را داشته باشد كه با جسارت جلو همه حرفهايش را زده و حركات طبيعي خود را نشان داده و از محيط كاملا طبيعي روز روشن و هواي تازه استفاده كند چيزهايي كه به درد نمي خورد منجمله قيود و سنت هاي خفه كننده را بايد به عنوان " اشيا بي هدف " به آتش انداخت در حالي كه طبيعت " بارور " رو به " تكامل و داراي " غرور " است ، و ما نيز بايد طبيعي و آزادانه زندگي كنيم .

 

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

 

عشق واقعي به قول شاعر در اين جا نوعي خلاقيت در بر دارد و به نوعي جاودانگي مي انجامد " دستان عشق " در پيروزي بر قدرت هاي تاريكي و شب قدرتي منحصر به فرد دارند و به عطر و نور و نسيم معني مي بخشند . و اما در شعر " تولدي ديگر " فرخزاد نشان مي دهد چگونه خود شعر راهي است براي بقا به پيروزي به مرگ و به جاودانه شدن . اول شعر " تولدي ديگر " چنين آغاز مي شود :  (( همه ي هستي من آيه تاريكي است / كه ترا در خود تكرار كنان / به سحر گاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد ))  شاعر به مخاطب خود وعده ي جاودانگي مي دهد و به برابر بودن زندگي شعر با كلمه ي " آيه " اشاره مي كنه و به ماندگار بودن خودش به وسيله ي شعر .

 

چنانكه اشعار فرخزاد در غياب خودش براي ما در اين زمان و مكان هنوز زنده و تپنده اند.

 

و در اين خط هايي از فتح باغ كه مورد نظر مان است ، فرخزاد با زنده دلي در رابطه ي عاشقانه ي خود معني مرگ را نفي مي كند و دست كم در اين شعر بر مرگ پيروز مي شود . درست است در شعر هاي ديگر منجمله " وهم سبز " و " آن روز ها " و " ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد " فرخزاد خود را تنها و فاني و زندگي خود را وحشتناك يا غمناك و بي معني حساب مي كند ، ليكن در آن لحظاتي كه " فتح باغ " را تجربه كرده بود و در اين تجربه مانند آدم و حوا در آغاز صاحب و مقيم باغ عدن بوده و مصون از فنا و نيستي .

 

 بدين ترتيب فرخزاد قصه ي باغ عدن را در اين شعر دگرگون كرده است يعني تاريخ پدر سالارها را رد كرده است . جالب تر اين است كه در تمام اين شعر " ما " و " من و تو " نشانه ي هماهنگي و تساوي كامل ما بين زن و مرد است . درست است كه شعر از ديدگاه گوينده يعني ديدگاه زن گفته شده است . اما شريكي مساوي و شخصيتي كاملا مثبت است . مرد و زن مكمل هم ديگر و مشتركا" خالق باغ عدن خود يا با هم فاتح آن باغ هستند. فرخزاد شعر " فتح باغ " را اين طور به پايان مي رساند:

 

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین مینگرند

 

وقتي شاعر مي گويد " به چمن زار بيا " خواننده يك مرتبه خيال مي كند خطاب شعر به اوست و نه فقط به عاشق و همين طور هم هست . ما به عنوان خواننده فرد فرد دعوت مي شويم تا زندگي اي شبيه به زندگي گوينده را اختيار كنيم ، زندگي اي زيبا و ساده و با اخلاص و عدم توجه به غير مانند زندگي آهو و جفتش ، يعني كاملا هماهنگ با طبيعت . بديهي است كه همه خوش شانس نمي آيد كه افرادي چون گوينده و عاشق او و شايد نيز عده اي از ما خوانندگان " فتح باغ " خارج از چارچوب سنت ها و قيود اخلاقي و اجتماعي زندگي مي كنيم .

 

خيلي ها هم حسودي شان مي شود كه گوينده و عاشق او چنين زندگي لذت بخشي بدون نگراني از عكسالعمل مردم داشته باشند . آن ها هستند كه " بغض " را به پرده هاي كشيده بر پنجره هاي بسته بخشيدند و آن ها هستند كه خواهند كوشيد گوينده را از باغ او بيرون كشيده و يا باغ را نابود كنند .

 

آخرين تصوير " فتح باغ " از كبوتر هاي معصوم است كه در ارتفاع خيلي بالا از محيط زميني آدمي زاد به ما گويا به شگفتي و يا دير باوري نگاه مي كنند كه چرا اين مخلوق دو پا زندگي پرنده وار و هماهنگ با صبيعت و با پرواز هاي شاد و آزادي بخش انتخاب نمي كند .

 

ايماژ پرنده و احساس آزادي در موفقيت " فتح باغ " به عنوان يك شعر رل اساسي را دارند . قبلا گفته شد  كه شعر فاقد مصراع هاي يك اندازه و وزن يك نواخت است . در اواسط شعر خواننده علت آن را در مي يابد ، يعني چهت فهماندن ماهيت آزادي و جهت زنده كردن احساس آزادي محسوس باشد . به عبارت ديگر شكل و ساختار " فتح باغ " فضايي شبيه به آزادي طبيعت و باغ عدن خلق مي كند .

 

و اما ايماژ ها ي پرندگان گوناگون هم در اين جا تارو پود جالب فضا در " فتح باغ " موثرند.

 

شعر با كلاغ پست فطرت سياه آغاز مي شود و با كبوتر معصوم سفيد به پايان مي رسد . در اوج پرواز  شعر هم گوينده ، " عقابان " و " سيمرغان " را به عنوان استعاره و سمبل مطرح مي كند . عقابان نماينده ي آزادي محض در عالم آسمانند كه در پرورش زندگي صبيعي و پر از عشق بايد آدمي زاد از آن ها عبرت بگيرد . سيمرغ البته پرنده معروف افسانه اي و اساطيري است كه هم جاوادن است و هم در ادبيات عرفاني نماد حقيقت و خداوند و كمال خويشتن است .

 

هدف پرندگان در سفر مشكل شان در منظومه ي منطق الطير فريد الدين عطار اين است كه خداي خويش يعني سيمرغ را پيدا كنند . و وقتي به سيمرغ مي رسند فقط سي تا پرنده مانده اند و آن سي مرغ را سيمرغ مي بينند يعني هر پرنده ي سفر كرده به اين حقيقت پي مي برد كه مقداري از خالق در وجود او به عنوان مخلوق جريان دارد . در " فتح باغ " فرخزاد كلمه ي " سيمرغ " را جمع مي بندد گويا بيدن منظور كه اهميت فرديت را اعلام كند يعني هر فرد مسافر به باغ عدن استعداد سيمرغ شدن دارد .

 

فروغ فرخزاد در " فتح باغ " از عشق حقيقي خود با ابراهيم گلستان مجموعه ي " تولدي ديگر " را به " ا . گ " تقديم كرده . به طور خيلي خصوصي و فردي چون فصلي از شرح حال خويش حرف مي زند . از دنياي كوچك خود از باغ واقعي كه شايد بيرون پنجره حياط حقيقي خانه اش ديده مي شد يا باغ خيالي كه در ذهنش نقش بسته بوده ، باغ عدن را مي سازد كه از دنياي شعراي نام برده به مراتب جهاني تر مي شود .

 

و حدس من اين است كه صد سال ديگر شعر هاي امثال " فتح باغ " جاي محكمي در ذهن و دل دوست داران شعر فارسي  خواهد داشت چرا كه نو پردازي شعر فرخزاد توسط راوي و گوينده اي كه از چهره ي خود ماسك و حجاب بر داشته و خود را به عنوان فرد نشان داده راهي پر ثمر و حتي ضروري را هم براي شعر فارسي و هم براي خوانندگان ايراني گشوده است . از دوره ي فرخزاد بدين طرف براي اولين بار در تاريخ ادبيات فارسي و به خاطر راهنمايي او شاعر ايراني به عنوان شاعر و به عنوان فرد ايراني كاملا آزاد است .

 

 آن چه را در تخيلات و زبان شخصي و فردي خود مناسب مي داند جهت زنده كردن لحظه اي با تجربه اي يا عقيده اي وارد شعرش بكند بدون ايم كه از عكسالعمل حافظان ارزش هاي سنتي هنري و فرهنگي نگران باشد .

 

يا معرفي فرديت به شعر فارسي فروغ فرخزاد تهديد و خطر بزرگي براي قدرت مندان و قدرت طلبان قوم خويش  ، چه مذهبي چه سلطنت طلب و چه چپي فراهم كرده است . همه ي آن ها بايد نگران باشند كه دير يا زود ايرانيان باسواد از آن چه فرخزاد در شعر و زندگي اش انجام داده تقليد مي كنند و فرديت ايراني را ارزش اساسي زندگي شخصي و اجتماعي خود قرار مي دهند .

 

احتمال قوي اين رويداد در آينده ، دليل بسيار خوبي است براي اميدواري و خوش بيني ايرانيان نسبت به آينده ي فرهنگ و مملكت خويش .

 

شيواااااااااااا . نگرشي بر نقد شعر " فتح با غ " از دفتر شعري " تولدي ديگر " نورررر . آذر 1384 .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 2:27  توسط شيوااااااا | 

فتح باغ

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

 

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهء بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه میترسند

همه میترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

 

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوختهء بوسهء تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

 

مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

 

همه میدانند

همه میدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظهء نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین مینگرند

 

فروغ فرخزاد . فتح باغ . از مجموعه ی شعری تولدی دیگر . شیواااااااا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 2:16  توسط شيوااااااا | 
 
صفحه نخست
www.tpn126@yahoo.com
وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com
درباره وبلاگ
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ


آبان 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY

شيواااا ما هيچ

هدیه ... من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم ... فروغ فرخزاد