تبليغاتX
(( کسی که مثل هیچکس نیست )) - اولین تپش های عاشقانه قلبم .... برسی نامه های فروغ به همسرش

 

اولین تپش های عاشقانه قلبم

 

دختركي شانزده ساله :

نامه هاي پيش از ازدواج فروغ عمدتا مربوط به گرفتاريهايي است كه فروغ 16 ساله درخانواده ي نامهربانش داشت . او در اين نامه هاي مخفيانه از آنچه در اين خانه بر سرش مي آورند براي محبوب خود سخن مي گويد . چراغ را از او مي گيرند ، هرچه گم شود بر گردن او مي اندازند و  بخاطر اينكه پيش از موعد چاي نوشيده مشت سنگيني بر كله اش كوبيده مي شود .

 

جوانان در سنين بلوغ حساس اند و دختري چون فروغ كه روحي عاصي داشت ، همه را دشمن خود مي پندارد . گرچه روشن است كه خانواده ي فروغ رفتار خوبي با او نداشتند . ولي در بسياري از خانواده هاي ايروني هنوز هم حقوق فرزندان زير پا گذاشته مي شود ، امري طبيعي به شمار مي رود چه رسد به پنجاه سال پيش !

 

فروغ كه در 16 سالگي مي نوشت : " من نمي دانم مادر چيست زيرا از مهر و محبت مادري بهره اي نبرده ام من اكنون در مقابل خود دشمني مي بينم كه با همه قوايش در صدد آزار دادن من است " در نامه هاي بعدي از حمايت همين مادر بر خوردار مي شود و صداي پدر را  مي شنود كه مادر را مسبب" فاسد شدن "دخترشان مي داند. اين رفتار زشت و فضاي فرياد و فحاشي در خانواده سالها بعد نيز ادامه يافت و سبب گشت كه فروغ تصميم بگيرد مادري شود كه فرزندش او را "پرستش " كند.

 

نامه ها پر از بحث هاي آزار دهنده بر سر مهريه و آينه و شمعدان و هزينه هاي مهماني و لباس عروس است . دخترك از يك سو بايد با خانواده بجنگد و از سوي ديگر پاسخگوي  همسر آينده اش باشد كه در هر كلام در جستجوي " درستي " و " پاكي" اوست. فروغ كه هرگز قصد ندارد از پرويز طلاق بگيرد و اگر هم چنين شود ، از او مهريه نخواهد  خواست تعجب مي كند چرا پرويز به شرط و شروط ها گردن نمي نهد و قال قضيه را نمي كند و حتا بر سر آنها چانه مي زند! او نمي داند كه از زندادن خانواده به پشت ميله هاي قفس همسر مي رود.

 

تصور فروغ از "عشق" مانند اغلب زنان بسيار رمانتيك و خيالي و اگر بخواهم رو راست باشم ابلهانه است . به نظر او نيز وقتي انسان كسي را دوست مي دارد ، بايد از هيچ چيز دريغ نكند و از همه چيز بگذرد . "مال و مذهب و مرام و عقيده و ايمان و خانواده " كه جاي خود دارد ، " بلكه اگر جانش را بخواهند به رايگان مي دهد. " !

 

با اين همه شگفت انگيز است كه يك دختر شانزده ساله بيش از پنجاه سال بيش تا به اين اندازه شخصيتي تكوين يافته داشته باشد و بتواند به اين روشني آن را در قالب واژه ها بيان كند : " نه پرويز من احتياجي به فداكاري تو ندارم ... من هم شخصيتي دارم و به شخصيت خود و به شخصيت خودم فوق العاده علاقمندم و  هرگز حاضر نيستم آن آن را از دست بدهم ... از خودم كه اين قدر پست و بيچاره شدم متنفرم مي شوم تو خيال مي كني كه من احتياجي به ترحم تو دارم نه هرگز ، هرگز ..من خودم را بالاتر و بزرگتر از آن مي دانم كه به اين چيز ها ( قباله و مهريه ) خودم را دلخوش كنم " و از همان پيش از ازدواج پرويز را كه مرتب از او باز خواست مي كند تا از وي " مطمئن " شود ، متقابلا به پرسش مي كشد.

 

زني هفده ساله ...

 تك شعر هاي فروغ اينور و انور چاپ مي شوند . شوهر كه وضع مالي مناسبي ندارد به اهواز مي رود و فروغ در خانه پدري مي ماند و باز هم كتك مي خورد : " من اينجا نمي مانم من نمي توانم هر رزو دعوا كنم هر رزو كتك بخرم من نمي توانم در مقابل كساني كه به تو و به من فحش مي دهند ساكت بنشينم ... در آنجا كسي نيست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزيي مرا  فاحشه و نانجيب خطاب كند ... من نمي توانم هر روز موهاي خودم را در چنگ اين و آن ببينم . گوش من ديگر نمي تواند سخنان ركيك و اين فحشهاي وقيحانه را بشنود من اين زندگي پر از جار و جنجال و دورويي و تزوير را دوست ندارم بيا مرا ببر و ازدست اين ديوانه ها نجات بده . "

 

پرويز مرتب در نامه ها از واژ ه هاي فروغ ايراد مي گيرد و حتا او نيز سر كوفت مي زند :

 " درست است پرويز اگر تو نبودي من حالا بايد در خانه پدر با خفت و خواري زندگي كنم و هميشه اين اسم برايم باشد كه گناه كرده ام و فاسد شده ام . تو اشتباه مي كني من هيچ وقت اين بزرگ منشي و جوانمردي تو را از ياد نمي برم ... هيچ كس حق ندارد مرا فاسد بخواند پرويز با من اينطور حرف نزن.

 

پرويز فروغ  را باز خواست مي كند كه آيا " سرپل و لاله زار " رفته است ؟ و فروغ از اين پس همه چيز را به وي گزارش مي دهد و مي خواهد به همسرش ثابت كند كاري بر خلاف ميل او انجام نمي دهد. در نامه هاي بعدي فروغ بار ها و بارها به اين موضوع اشاره مي كند كه همسرش نه تنها در نامه بلكه حضورا  و در جلوي ديگران نيز او را تحقير كرده  و حتا فحش داده است " هيچ وقت تحقيراتي را كه جلوي هر احمقي به من كرده اي و فحشهايي كه به من داده اي نمي توانم فراموش كنم ... يادم مي آيد پارسال يك دفعه جلوي خسرو برادرت و خانوم مادرت به من گفتي هر كسي ديگر جاي من بود تا به حال تو را طلاق داده بود " 

 

مسئله به اينجا ختم نمي شود . پرويز شاپور هنر و شعر فروغ را تحقير مي كند . و در جايي كه همه جا صحبت از فروغ است و بزرگاني مانند : " سعيد نفيسي ، شجاع الدين شفا ، علي دشتي ، علي اكبر كسمايي شعر اين " شاعر جوان " را مي ستايند و آينده ي درخشاني براي  او پيش بيني مي كنند " محبوب " فروغ برايش مي نويسد " اميدوار " است سرش به سنگ بخورد . " سنگ  بد نامي "

 

شاعر عاصي :

 

فروغ از همسر نيز ناسزا مي شنود و كتك مي خورد . اعتماد به خود را از دست مي دهد :

" پرويز من كجا و هنر كجا . من كي از هنرمند بوده و ادعاي هنرمندي كرده ام . من كي از هنر خود حرفي زدم . اصلا من كه هنرمند نيستم . مگر هر كسي توانست يك قلم دست بگيرد و دو سه جمله فارسي بنويسد هنرمند است . من با هنر فرسنگها فاصله دارم. من غلط مي كنم سر تو منت بگذارم و هنري كه ندارم به رخ تو بكشم . "

 

فروغ راست مي گفت وقتي مي نوشت : "تو مرا نمي شانسي يعني عمق روح و فكر مرا نتوانسته اي بخواني " پرويز مانند يك مرد حسود و سنتي كه هيچ شباهتي به تصوير پرويز شاپور روشنفكر را  نداشت در جامعه ندارد، دست و پاي فروغ را آن هم از راه دور مي بندد " وقتي مي بينم كه از آنچه كه مي طلبم دور هستم و مرا محدود كرده اي دنيا در نظرم تاريك مي شود و از زندگي بيزار مي شوم همانطور كه تو گفتي با هيچ كس تماس نگرفتم"

 

 دعوت به جلسه هاي سخنراني و مهماني ها را رد مي كند، مصاحبه ها را رد مي كند ، و حتا پيشنهاد سعيد نفيسي براي يك ملاقات را نيز نمي پذيرد ، تا پرويز راضي باشد و اعتراض نكند كه چرا به امير كبير كه ناشر كتاب او بوده تلفن زده است !حتا فروغ بايد كمتر به منزل خواهرش برود و شب در آنجا نماند . بايد توضيح دهد كه در عروسي پسر عمه اش ، زنانه و مردانه جدا بوده ؟ و حتي حق ندارد با فلان مرد آشنا سلام و عليك كند.

 

پرويز حتا مي گويد : " از خانه بيرون نرو !‌" اين همه در حالي است كه پرويز هه چيز ها را حق مسلم خود مي داند : " يادم مي آيد كه تو تمام ساعات زندگي ات را در تهران توي همين خيابان اسلامبول و لاله زار و نادري كه حالا مركز فساد شده ... ( از ديد پرويز شاپور ) مي گذراندي من توي خانه رنج مي بردم "

فروغ تصوير شاعرانه و ناممكني از زندگي مشترك با پرويز داشت. با اينكه همه نامه ها حتا يكسال پس از جدايي ، سر شار از عشق به همسرش است ، ليكن تفاوت ژرف بين واقعيت و خيال فروغ را زير چرخهاي بي رحم خود خرد مي كند : " نمي دانم چرا از آينده اينقدر مي ترسم يك حس نا معلومي پيوسته مرا مضطرب مي كند و نمي دانم اسمش را چه بگذارم مثل اين است كه حادثه ي بدي در كمين من نشسته ، هميشه خود را در معرض خطر مي بينم ... يك حالت اضطراب هميشگي دارم و نمي دانم علتش چيست روي هم رفته از زندگي سير شده ام . بدون شك عاملي هست كه مرا رنج مي دهد ولي خودم نمي فهمم ، هيچ علت و روحيات عجيب خود را نمي فهمم."

 

شايد نامش سر خوردگي باشد . سرخوردگي است كه انسان را به درون پيله ي خود مي راند : " من هيچ وقت نمي توانم از زندگي خود راضي باشم ... مي دانمكه تو از لحاظ طرز فكر با من از زمين تا آسمان فرق داري ... براي من همه چيز جنبه رويايي و وهم آلودي دارد و من وقتي در زندگي حقيقي جلوه افكارم را نمي جويم باز هم به دامن افكار خودم پناه مي برم و در آن دنيايي كه مي سازم و دوست دارم زندگي كنم."

 

در اين دنياي پنهان " فروغ " قوي است . يكه تاز دنياي شعر و خيال است . اما در نامه هاكه كاملا واقعي هستند ضعيف است . از همسرش جدا مي شود تا از ابتذال بگريزد ليكن احساس مي كند در ابتذال ديگر ديگري غرق مي شود كه حتا شعر هم دردش را درمان نمي كند :

‌" در من نيرويي هست ، نيرويي گريز از ابتذال و من به خوبي ابتذال زندگي و وجود را احساس مي كنم مي بينم كهدر اين زندان پايند شده ام ... من نمي توانم زشتي ها را تحمل كنم . روحم مثل يك پرنده محبوس بي تابي مي كند . من دنياهاي زيبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم هاي باز كثافت و تيرگي محيط زندگي ام و اجتماعم را تشخيص مي دهم . حتا شعر كه فكر مي كردم همه جاهاي خالي زندگي ام را پر خواهد كرد حالا در نظرم آن هم حقير و بي معني جلوه مي كند . گاهي اوقات دلم مي خواهد در تاريكي گم شوم . از خودم مي گريزم . از خودم كه هميشه باعث آزار خودم هستم . از خودم كه نمي دانم چه مي كنم و چه مي خواهم . من از خودم وحشت دارم . من هيچ وقت نمي خواهم با خودم تنها بمانم . از بس به دروغ به همهگفتم كه هيچ غصه اي ندارم ديوانه شدم همه زندگي من درد است " درد " نمي دانم عظمت مفهوم اين كلمه را درك مي كني يا نه ؟ ... مي دانم كه دارم به طرف مجهول مي روم . "

 

از جدايي ابراز پشيماني مي كند . زندگي خانوادگي را " قفس " مي نامد در شعر " بازگشت" از همسر سابقش مي خواهد كه وي را به پشت ميله هاي قفس باز گرداند ليكن بالافاصله مي نويسد: "‌بيش از هر چيز به نيروي شگرفي فكر مي كنم كه دست هايم را راحت نمي گذاردو در درونم وجود دارد و من در  پنجه هايش موجود ضعيفي بيشتر نيستم . برگشت به طرف تو و تحمل زندگي محدود خانوادگي برايم مشكل است . من ضعيف هستم و نمي توانم قبول كنم كه زندگي يعني شوهر و بچه و چشمم دنبال خيالات و آرزو هاي واهي است . "

 

انتشار نخستين كتاب فروغ "اسير"با ازدواج او همزمان بود .پس از اين نامه ها فروغ ده سال ديگر هم زيست و " ديوار " و  " عصيان " و " تولدي ديگر " را منتشر كرد . آخرين شعر هاي او در مجموعه اي " ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد " پس از مرگ وي منتشر شد . شايد عناوين اين مجموعه ها خود به تنهايي گوياي رنج و شورش و نااميدي زني باشد كه به گفته ي" ويرجينيا ولف " : روح شاعرانه اش در پيكر زنانه محبوس شده بود . ما در اين نا مه ها كه به قلم زني بس جوان ، كم تجربه ولي پر شور و عاصي و خود آگاست ، تنها بخش كوچكي از آن را مي يابيم .

 

گرد آوري مطالب : شيوااااااا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:10  توسط شيوااااااا | 
 
صفحه نخست
www.tpn126@yahoo.com
وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com
درباره وبلاگ
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ


آبان 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY

شيواااا ما هيچ

هدیه ... من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم ... فروغ فرخزاد