تبليغاتX
(( کسی که مثل هیچکس نیست )) - دريغ و درد ... ( مهدي اخوان ثالث )

 

 

دريغ و درد ... ( مهدي اخوان ثالث )

 

 

چه درد آود و وحشت ناك!

نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود

دريغ و درد

هنوزاز مرگ نيما من دلم خون بود ...

چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟

كه غمكين باغ بي آواز ما را باز

در اين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .

چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد

نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور

و من با اين شبيخون هاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ

بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .

 

بسي پيغام ها سوگند ها دادم

خدا را با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگند ، آي

مكن ، مپسند اين ، مگذار

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيك و نيكي ، هر چه اشك گرم و آه سرد

تو كاري كن نباشد راست

همين تنها تو مي داني چه بايد كرد

نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار آيد دريغي نيست

تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او

و ببينيم باز هست باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم

و بينم باز

گشوده در به روي دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روي دامن نشانده است او ...

الا با هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمين و اين همه صحرا و كوه و بيشه و دريا

جهان ها با جهان ها بازي مرگ و حيات از تو

سلام دردمندي هست

و سوگندي و زنهاري

الا يا هر چه هست كائنات از تو

به تو شوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن

و باور مي كنم ، بي شك ، همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مكن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد

پس از عمري ، همين يك آرزو ، يك خواست

همين يكباره مي خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يك مرد مي گريد ...

 

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاركناي كور بي روزن

در اين شب هاي شوم اختر كه قحطستان جاويد است

همه دارايي ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان

نهان شد ،  رفت ،  

از اين نفرين شده مسكين خراب آباد

دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

‌‌آن آزاده ، آن آزاد

دريغا آن پريشادخت

نهان شد در تجير ابر هاي خاك

و اكنون آسمان ها را از چشم اختران دور دست شعر

به خاك او نثاري هست ، هر شب ، پاك.

 

بهمن 1345 ... مهدي اخوان ثالث .

 

گرد آورند ه شعر ..................................شيواااا . آذر 1384

 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:38  توسط شيوااااااا | 
 
صفحه نخست
www.tpn126@yahoo.com
وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com
درباره وبلاگ
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ


آبان 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY

شيواااا ما هيچ

هدیه ... من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم ... فروغ فرخزاد