![]() |
![]() |
|
![]() تولد و مرگ بر او ببخشاييد بر او كه گاه گاه پيوند دردناك وجودش را با آب هاي راكد و حفره هاي خالي ، از ياد مي برد و ابلهانه مي پندارد كه حق زيستن دارد . تولدي ديگر زندگي يك شاعر را اگر بخواهي بشناسي بايد در ميان شعرهايش جست و جو كني . و شاعر ، وقتي كه شاعر نيست ، قابل شناختن نيست . هزار واسطه بين شما و او پيدا مي شود . بي ترديد بين فروغ و اطرافيانش كه او را در ميهماني ها ، كافه ها و مجامع هنري مي ديدند ، هميشه فاصله اي وجود داشت تا به تحقير فروغ بپردازند ، به او نيش بزنن و از خود بي رحمانه دور كنند . بين آنها با فروغ فاصله اي بود . چه كسي به راستي مي تواند خاطره اي از فروغ نقل كند كه نشان دهنده ي زندگي فروغ ، روحياتش و فكرش باشد ؟ براستي چه كسي مي تواند ؟؟ !!! فروغي كه اينك ما مي شناسيم بي شك از بين شعر هايش جسته ايم ، شعر هايي كه صداقانه با ما حرف مي زنند و اشكي كه تا زنده بود هرگز اطرافيان فروغ آنرا نديدن و كلماتي كه با مرگ فروغ به يك باره بار معنايي صد چندانه يافت . سيرابي و رسيدن ملال آور است ، حركت ، در عمق اصالت ، در فاصله هاي بسيار كوچك انجام مي گيرد . شتاب نيست . حد نصاب را نمي شود به راحتي شكست ؛ اما فروغ در رسيدن و سيري ، در عمق اصالت و در حد نصاب زندگي اش آفريد و خوب آفريد . شعر فروغ شعر انديشه نيست ، شعر زندگي است . آدمي كه روبروي جهان و ديگر آدمها مي ايستد و عكسل العمل نشان مي دهد ، با اين تفاوت كه اين آدم از ما حساس تر ، پيچيده تر ، و لطيف تر است . فروغ با انرژي شروع مي كند . چيزي هست كه بايد به آن رسيد و چيزي هست كه بايد آن را از بين برد . اين را در تظاهر فروغ مي بيني . بره هاي اجتماعي مي توانند با اخم خويش ترا در راه غلطي كه مي رود پايدارتر كنند ، اما تو اگر هوشيار باشي مي بيني كه اين راه تو نيست و فروغ اين را دريافت و گرفتار شد . آغاز آگاهي ، آغار حسرت ، آغاز بي تفاوتي و درد است . براي فروغ در اين آغاز همه چيز از نو تجديد مي شود . فروغ يك باره استحاله مي يابد . همان احساس هاي دختر مدرسه اي ، تصاوير آسمان هاي پر پولك ، شاخساران پر گيلاس ، حفاط پيچك ها ، بادبادكهاي بازيگوش ، كوچه اي گيج از عطر اقاقي ... همه بايد در اين زندگي تازه تحول يابند . فروغ همه عمر از ملال بي تفاوتي ناليد ، زندگي اش همه سراسر تا به سر در تجزيه و تحليل و اين بي تفاوتي ملال آور گذشت . كار، بدين گونه محتاج وسيله اي است ، وسيله شاعر و خاطرات او ، زبان او ، تصوير هاي او و احساس هاي او هستند . در كار فروغ همه اين ها با هم حركت كرده است با هم دگرگون شده است و با هم قوام آمده است : آن روزها رفتند آن روزهاي خوب آن روزهاي سالم سرشار آن آسمان هاي پر از پولك آن شاخساران پر از گيلاس ç آن روزها ... جمعه ساكت جمعه متروك جمعه چون كوچه هاي كهنه ، غم انگيز جمعه انديشه هاي تنبل بيمار جمعه خميازه هاي موذي كش دار جمعه بي انتظار ç جمعه ... مي توان ساعات طولاني با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت خيره شد در دود يك سيگار خيره شد در شكل يك فنجان در گلي بي رنگ ، بر قالي از خطي موهوم ، بر ديوار ç عروسك كوكي زندگي فروغ با عشق هياهو و تظاهر آغاز مي شود و در تسليم به طبيعت ، سكوت و بي تفاوتي پايان مي پذيرد . عشق در طبيعت مستحيل مي شود ، جنسيت يك پديده طبيعي مي گردد و تو بارگيري و باروري را مثل لطافت مخمل وار بارگيري گياهان مي پذيري . در ابتدا مي داني چه چيزي ترا غمگين مي كند ، چه چيز ترا مي ترساند و چه چيز شادت مي كند ، اما هر چه بالغ تر و انديشمند تر مي شوي اين نقطه دورتر مي شود ، تو بر سعي خودت مي افزايي ، فقط مي تواني آن را به پديده هاي ديگر تشبيه كني ، مي تواني بگويي اين نقطه مثل آن تصوير است و ديگر با خودت طرف نيستي : … تمام روز در آيينه گريه مي كردم نمي توانستم ، ديگر نمي توانستم صداي كوچه ، صداي پرنده ها صداي گم شدن توپ هاي ماهوتي وهم سبز çو رقص بادكنك ها … آه ... سهم من اينست سهم من اينست سهم من آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن تولدي ديگر … سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز تنهايي يك آيينه بر مي گردد. تولدي ديگر و كتاب آگاهي ، كتاب تولدي ديگر ، بدينسان بسته مي شود . فروغ در آستانه اوج است . شعرش از طنز ، سادگي دخترانه و آرايش خالي مي شود . فرصت بسيار نيست . در چند شعر بايد همه تجربه هاي زندگي را معني كرد ، بايد به آن چيز مبهم ، آن چيز ي كه رد پوسيدگي و غربت است جان بخشيد. فروغ به حل اين مسئله مي پردازد. " دلم براي باغچه مي سوزد " يك تجديد خاطره و بدرود به گذشته است ، باغچه ، جهاني است كه تنفس بطني و رويش آرامش ميان هياهوي انسان فراموش شده است : در ، مادر ، برادر ، خواهر ، از مد نظرش مي گذرند ، ميان آنها تنهاست ، عقايد ، باور ها فلسفه ها ، عشق هاي مصنوعي همه و همه يك باره ارزش خود را از دست مي دهد : من از زماني كه قلب خود را گم كزده است مي ترسم من از تصور بي هودگي اين همه دست و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم دلم براي باغچه مي سوزد ... حس مي كنم كه وقت گذشته ست حس مي كنم كه " لحظه " سهم من از برگ هاي تاريخ است . حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من و دست هاي اين غريبه ي غمگين پنجره و فروغ ، جدا از عشق ، از فلسفه ، از مذهب و از ... خويش را كنده از اين جهان مي بيند ، بايد به دستاويزي آويخت . فروغ در آواخر عمر خود بسيار متوحش بود . هيچ چيز را نتوانسته بود جايگزين اين همه ارزش هاي باطل شده كند . مرگ ، خلايي كه در پايان گند زدايي خاطره ظاهر مي شود ، اكنون در شعر فروغ شكل دقيق خويش را يافته است . و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی . زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ساعت چهار بار نواخت امروز روز اول دی ماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد … من از کجا میآیم ؟ من از کجا میآیم ؟ که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟ هنوز خاک مزارش تازه ست مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم...... ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد … و بدينسان است كه فروغ راهي مي شود ، ديگر ايستادن و ماندن ممكن نيست . آخرين شعر فروغ از اين رفتن ، اما " تا جانب آبي " سخن مي گويد : چرا توقف كنم ، چرا ؟ پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفته اند . چرا توقف كنم . همكاي حروف سربي بيهوده است همكاري حروف سربي انديشه حقير را نجات نخواهد داد . پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم ... تنها صداست كه مي ماند .. پس از اين دوره براستي فروغ چگونه مي توانست شعر بگويد ؟ چه مي گفت : آيا منحني نزولي خود را طي مي كرد ؟ آيا مراحل تازه اي در راه شعرش وجود داشت ؟ اگر در فروغ ديگر نيروي بالقوه اش وجود نداشت براي بالا رفتن و پرده را به يك سو زدن ، چقدر زيبا فروغ پرده براي هميشه بسته نگاه داشت ، و نگذاشت چشم پر انتظار ما در پس آن پرده هيچ نبيند . آكنون پرده بسته است . فروغ شما را از ميان گل ها ، عشق ، مذهب ، خاطره ، آرزو ... به اين اتاق آورده است و جلوي اين پرده ايستاده ايد او براي شما هيچ نمي گويد . وقت ندارد ، رفتني است . پرده را براستي كدام يك از ما جرات خواهيم يافت تا كنار زنيم ؟ شيوااااااااااااااااااااااااااااا ماهيچ .. مرداد 85 ساررررري |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:42 توسط شيوااااااا |
|
|
صفحه نخست www.tpn126@yahoo.com وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com |
| درباره وبلاگ |
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ
|
|
RSS
|