![]() |
![]() |
|
|
نگاهی به برسی آثار تولدی دیگر فروغ فرخزاد و بوف کور صادق هدایت گذشته , آینده , ساعت , روز , ماه و سال همه برایم یکسان است . شوخی نیست , سه سال , نه دو سال و چهار ماه بود . ولی روز و ماه چیست؟ بوف کور , (" چند دقیقه , چند ساعت , چند قرن گذشت نمی دانم " ) بوف کور , ... این زمان که نه دقیقه اش معلوم است و نه حدش و نه تفاوتی است بین قرن و روز در آثار فروغ هم به شکلی تجلی می کند , با همین مفهوم و همین درک , او هم از زندگی و زمان و لحظه ها همین احساس را دارد . (زندگی شاید / افروختن سیگاری باشد / در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی) تولدی دیگر ... که این دو همآغوشی نشان دهنده ی فاصله ی یک عمر از تولد تا گور , از رحم مادر تا خاک سرد گور و این فاصله به حد کشیدن یک سیگار محدود یا نامحدود می شود با همان تلخی و کیفی که در سیگار است و در صفحه ی 36 تولدی دیگر از خواب هزار ساله ی اندام صحبت می کند . اگر قدری در اشعار کتاب تولدی دیگر دقیق شویم به یک نکته برخورد می کنیم و آن طرز احساس خاص فروغ از شهوت و عشق است که همیشه با مرگ توام است . این مسئله مانند ترجیع بند در اغلب اشعار فروغ تکرار می شود : ( غربت سنگینم از دل دادگیم / شور تند مرگ در همخوابگیم ) ( و عشق و میل و نفرت و دردم را / در غبت شبانه قبرستان / موشی به نام مرگ جویده است ) ( تو گونه هایت را می چسباندی / به اظطراب پستانهایم / و گوش می دادی / به خون که ناله کنان می رفت / و عشق من که گریه کنان می مرد ) ( آه من پر بودم از شهوت , شهوت مرگ ) ( انبوه سایه گستر مژگانش / جاری شد از بن تاریکی / در امتداد آن کشاله طولانی طلب / و آن تشنج , آن مرگ آلود / تا انتهای گمشده ی من ) ( پیوسته در مراسم اعدام / وقتی طناب دار / چشمان پر تشنج محکومی را / از کاسه با فشار به بیرون می رخت / آن ها به خود فرو می رفتند / و از تصور شهوتناکی / اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید) ( مشوق من / با آن تن برهنه بی شرم / بر ساق های نیرومندش / چون مرگ ایستاده بود ) و این درست برداشت هدایت از مرگ و عشق و شهوت که همیشه با هم جلوه می کنند , با این تفاوت که فروغ کامیابی عشقی برایش به اندازه ی هدایت نفرت انگیز نیست . در بوف کور به این طریق شهوت و مرگ در کنار هم ظهور می کنند : ( به قدری آن تاثیر عمیق و پرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیش تر بود ) بوف کور ... ( آرزو می کردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم می مردیم ) بوف کور... ( فقط یک بار دختر خودش را به من تسلیم کرد ... آن هم سر بالین مادر مرده اش بود ... مرا به سوی خود می کشید و چه بوسه های آبداری از من می کرد ... مرده با دندانهای ریک زده اش مثل این بود که ما را مسخره کرده بود ... من بی اختیار او را در آغوش کشیدم و بوسیدم ) بوف کور ( کم ترین اثری از زندگی در او وجود نداشت ... لباسم را کندم رفتم روی تختواب پهلویش خوابیدم مثل نر و ماده ی مهر گیاه به هو چسبیده بودیم ... او این جا در اتاق من در تختخواب من آمده تنش را به من تسلیم کرد . تنش و روحش هر دو را به من داد ) بوف کور , صادق هدایت همانطور که قهرمان بوف کور هیچ گاه با جفتش با زنش نتوانست از هیچ لحاظ تفاهمی پیدا کند و ناکام ماند همانطور که تنها بود و در آرزوی یک بار هم آغوشی او و بالاخره در آخرین لحظه که با او هم خوابه می شود باز چهره ی مرگ با خنجری که در پهلوی لکاته فرو می کند بر او ظاهر می شود , فروغ هم با این مساله مواجه است و می گوید : ( چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد / و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد / چگونه ایستادم و دیدم / زمین به زیر دو پایم زتکیه گاه تهی می شود / و گرمی تن جفتم / به انتظار پوچ تنم ره نمی برد ) فروغ زندگی فروغ به همان اندازه تلخ و تاریک و سیاه است که زندگی قهرمان بوف کور . روح بزرگی که آرزوی پرواز دارد در محدوده ای به شکل اتاق محبوس است و این اتاق دایم تنگ و تنگ تر می شود تا جایی که با یک قبر سرد و تاریک تفاوتی نمی تواند داشته باشد و گاه به صورت یک تابوت در می آید . قهرمان بوف کور در یک اتاق اغلب اوقاتش را می گذراند و این محلی است که از او به این شکل یاد می شود . ( آیا اتاق من یک تابوت است ؟ ) بوف کور ... ( در این اتاق که هر دم برای من تنگ تر و تاریک تر از قبر می شد ... این اتاق مقبره ی زندگی من زندگی و افکارم بود ) بوف کور و این همان محدوده ای است که فروغ هم این گونه آن را احساس می کند : ( من به آواز می اندیشم / ... و بر گوری کوچک , کوچک چون پیکر یک نوزاد ) و اگر به علت هم نگاه کنیم علت یکسان است و آن بیگانگی و تنافری است که فروغ و هدایت بین خود و مردم احساس می کنند و تقریبا هر دو مردم گریز و انزوا طلبند . ( حس می کردم همه ی این مردمی که می دیدم و میانشان زندگی می کردم دور هستم ) بوف کور ( ولی در اتاقم یک آینه به دیوار است که صورت خودم را در آن می بینم و در زندگی محدود من این آینه مهم تر ز دنیای رجاله ها است که با من هیچ ربطی ندارند ) بوف کور فروغ هم از این که ( چراغ های رابطه تاریکند ) به ( گوری کوچک می اندیشد ) هر چند این محیط زندگی از لحاظ شکل و وضعیت یکنواخت است . رابطه ی آن هم با دنیای خارج به یک گونه است . هدایت از محل زندگیش به وسیله ی با مردم شهر مربوط می شود و فروغ هم تنها از راه یک پنجره با مردم شهر مربوط می شود و فروغ هم تنها از راه یک پنجره با دنیای مردم ساده لوح و احمق در تماس است و گاه نیز با یک شکل این رابطه قطع می شود : ( اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج , با دنیای رجاله ها دارد . و از آن جا مرا با شهر ری مربوط می کند ) بوف کور و این دریچه که با دنیای خارج او را مربوط می کند , اغلب بسته می شود . حال گاه به دست خود نویسنده و گاه خود به خود . ( ... مردم به بیرون شهر هجوم آورده بودند . من پنجره ی اتاقم را بستم ) بوف کور ولی در اینجا می خواهد از روزن پستو منظره ای را که قبلا دیده بود دوباره ببیند وضع فرق می کند : ( پرده ی جلو پستو را پس زدم و نگاه کردم به دیوار سیاه و تاریک مانند همان تاریکی که سر تا سر زندگی مرا فرا گرفته بود جلو من بود _ اصلا هیچ منفذ و روزنه ای دیده نمی شد ) بوف کور و فروغ هم که سهمش (پایین رفتن از یک پله ی متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن ) رابطه اش با دنیا همان پنجره ای است که قناری به اندازه ی آن فقط می تواند آواز بخواند و یا از یار مهربانش می خواهد که این پنجره را بیاورد تا از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرد و آسمان را از آن دریچه ببیند . ولی گاه متذکر می شود : ( سهم من ؟ آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد ) فروغ این دنیای خارج آیا در نظر این نویسنده و این شاعر چه وضعی دارد ؟ دنیای شک است و تکرار و خشبختی های مضحک و ابلهانه و دنیای بی فکری و شهوت های ابلهانه . دنیای شک است به جه نحو ؟ صادق هدایت می گوید : ( من از پس چیز های متناقض دیده و حرف های جور به جور شنیده ام ... حالا هیچ چیز را نمی توانم باور کنم ... به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم ) بوف کور و فروغ نیز می گوید : ( ما از صدای باد می ترسیم ما از نفوذ سایه های شک در باغ های بوسه هامان رنگ می بازیم ) دنیای تکرار به نحو عجیبی در بوف کور توجیه شده است . همه کسانی را که او می بیند انگشت سبابه دست چپشان در دهنشان است یا ذکر مکرر این نکته که دست در جیبش می کند و مواجه می شود با این که ( دو قرآن و یک عباسی بیش تر ) در جیبش نیست یا منظره ی دختری که شاخه گلی به پیر مردی هدیه می کند و این تکرار وقایع و حوادث به طرز عجیبی نقاشی شده است و نقاشی شده و فروغ نیز از جمله ( دوستت دارم ) بی زار است چرا که , ( ... دوستت می دارم حرفی است که از جهان بیهودگی ها و کهنه ها و مکرر ها می آید ) تولدی دیگر دنیای خوشبختی ها ی مضحک و ابلهانه است دنیای رجاله ها در بوف کور دنیایی است با لذات مضحک و غم های ابلهانه و خوشبختی های مسخ شده و دایه اش همیشه با افکار گذشته دل خوش است و قصاب از بریدن و دست به گوشت ها زدن احساس لذت می کند . این خوشبختی را فروغ فرخزاد هم به این ترتیب تمسخر می کند : ( می توان با هر فشار هرزه ی دستی / بی سبب فریاد کرد و گفت : / آه من بسیار خوشبختم ) یا خوشبختی پوچی که در ازدحام کوچه آن را می بیند و در شعر ( دلم برای باغچه می سوزد ) پدرش را در خواندن شاهنامه و گرفتن حقوق تقاعد , و مادرش را در خواندن نماز , برادرش را موقع گم شدن در ازدحام میکده و خواهرش را در علاقه به گل ها و همسر و فرزند مصنوعی خوشبختی می بیند یا خوشبختی مضحکی که در ( ای مرز پرگهر ) طنز آمیز هنوان می شود . دنیای بی فکری است که انتخاب سمبل ها نیز یک شکل است . فروغ می گوید : ( زن های باردار نوزاد های بی سر زاییدند ) بی توجه به آن قسمت بوف کور نبوده که نوشته است . ( مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند ... به هر کس دست می زدی سرش کنده می شد می اتفاد ... همین که او را لمس کردم سرش کنده شد و به زمین افتاد ) بوف کور در بوف کور شهوتی که زنش ( لکاته ) به تماس با پیر مرد خنز رپنزری و قصاب سرگذر و دیگران دارد یا دایه اش که احتمال می داده در کودکی با او طبق می زده نظیر شهوات مورد اعتراض فروغ هم هست ( به دنبال آن آویخته شده و منتهی به آلت تناسلیشان می شد ) این دنیای تاریک و پر ابهام و بی معنی همان به که با آویختن پرده ای محو و فراموش شود از نکات مشترک بوف کور و تولدی دیگر نقش خاص ( آینه ) را باید مورد توجه قرار داد . قهرمان بوف کور در اتاقش یک آینه است که صورت هودش را در آن می بیند و برایش از دنیای رجاله ها مهم تر است _ که فروغ نیز حجمی از تصویری آگاه را در حال بازگشت از یک مهمانی آینه می بیند . قهرمان بوف کور پس از هر اتفاقی در آینه می نگریسته تا جایی که مساله وحشتناک همسانی او با دیگران مطرح می شود و پس از قتل زنش که به آینه نگاه می کند خودش را شبیه مرد خنزرپنزری میبیند . و فروغ نیز می گوید : ( من هیچ گاه پس از مرگم / جرات نکرده ام که در آینه بنگرم / و من انقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند ) یا آن هنگام که تمام روز در آینه گریه می کرده یاد آورنگاه کردن قهرمان بوف کور در آینه است پس از آن که از بستر بیماری بلند می شود . مساله جالب توجه این جا است که گاه نتیجه نگریستن در آینه یکی است و به یک منظور : ( عموی من ... یک شباهت دور و مضحک با من داشت مثل این که عکس من روی آینه دق افتاده باشد ) بوف کور . و فروغ می گوید : ( به مادرم که در آینه زندگی می کرد / و شکل پیری من بود / ... / سلامی دوباره خواهم داد ) حالا غریبی را که هدایت احساس و تشریح می کرد گویی در فروغ هم تکرار شده است . در بوف کور می آید : ( یک توده در حال فسخ و تجزیه بودم ... یک نوع فسخ و تجزیه عجیبی را طی می کردم ) و گویی فروغ هم که گاه در همین عوالم و حال و هوا به سر می برده : ( نبضم از طغیان خون متورم بود / .../ تنم از وسوسه / متلاشی گشتن ) تولدی دیگر ... و آن جا که اعتقاد خودش را به این که ( تنها صدا است که می ماند) ابراز می کند به این فسخ و تجزیه تن در می دهد . گاه فروغ به روز های گذشته می اندیشد و خاطرات کودکیش را تحت عنوان ( آن روز ها رفتند ) غرغره می کند و از یاد و یاد بود ها و یادگاریهای بچگی اش حرف می زند . هدایت نیز آن روز ها را به مناسبت های مختلف ترسیم می کند : ( متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگاری های پاک شده و فراموش شده ی زمان بچگی خودم را می دیدم ... ) بوف کور ... و بالاخره فروغ که دست هایش را در باغچه می کارد به امیدی که سبز شود و خود را از تبار گل ها می داند و دلش برای باغچه که از خاطرات سبز تهی می شود می سوزد , معلوم نیست آیا به این عواملم هدایت توجه داشته است که می گوید : ( تمام وجودم به طرف عالم کند و کرخت نباتی متمایل شده بود ) بوف کور یا ( تریاک روح نباتی , روح به طی التحرکت نباتی را در کالبد من دمیده بود , من در عالم نباتی سیر می کردم , نبات شده بودم ) بوف کور با توجه به آن چه گفته شده یک نکته مسلم و روشن می شود و آن نزدیکی بینش از حد احساس این دو ساعر و نویسنده به یک دیگر است . گویی از یک دریچه به دنیا نگاه می کردند . بعد زمان , مرگ , زندگی , عشق , نفرت , به یک صورت در برابر آنا تجلی می کرده تا بدان جا که فروغ تحت تاثیر کشش و جاذبه ی تخیلات هدایت از نو متولد می شود و در دنیای تازه ای با حرف ها و احساسات و برداشت های تازه , و شاید این همان دنیایی است که هدایت در قسمتی از بوف کور می گوید : ( مثل این که دوباره در دنیای گمشده ای متولد شده بودم ) و فروغ که اعتقاد داشته قبل از این که اتفاق بیفتد باید آگهی تسلیتی برای روزنامه بفرستد . و ( صلیب سرنوشتش را بر فراز قتل گاه خویش بوسیده ) و نامش دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند و در آسمان ملول ستاره ای را می دیده که می سوخته و می رفته و می مرده مسلما" از کسی که معتقد است ( اگر راست باشد هر کسی یک ستاره او دور و بی معنی است و شاید اصلا ستاره ای نداشته باشد ) کسی خودش را در حالت فسخ و تجزیه می دیده با کرم هایی که روی بدنش ظاهر شده و دو زنبور طلایی در پرواز به اطرافش , کسی که کیف مرگ را چشیده و اتاقش مقبره ی وا شده , بی خبر نبوده است . بی مناسبت نیست اگر بگوییم افتخار دیگری که بر بالای نام صادق هدایت نقش بسته تولد فرزند خلفی است به نام فروغ فرخزاد آن هم فقط از بوف کور او . روحشان شاد .... شیوااااااااااا ماهیچ . ساری مهر ماه 85 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 3:44 توسط شيوااااااا |
|
|
صفحه نخست www.tpn126@yahoo.com وبلاگ اصلي من : www.mahich.blogfa.com |
| درباره وبلاگ |
صفحه اصلي اين بلاگ ....> www.mahich.blogfa.com مي باشد كه بعضي از مطالب آن بلاگ به اين صفحه پيوند داده شده است . و به عنوان يك دفترچه كوچك يادداشت پيوندي عمل مي كند . ممنونم شيوااااااا ماهيچ
|
|
RSS
|